تبليغاتX
حقوق بشر و فردگرایی ( بهزاد مهرانی)
لیبرالیسم راه رهایی از جمود و انحصار گرایی
به: كيانوش سنجري

" آينه ميل نكند. اگر صد سجودش كني كه اين يك عيب در وي هست ازو پنهان دار كه او دوست من است او به زبان حال گويد كه البته ممكن نباشد. " (مقالات : شمس تبريزي.تصحيح محمد علي موحد ص 69 )

خواندم كه وادار شده اي به سكوت.گفته اند چون ديگراني كه سكوت پيشه كرده اند سكوت كني.ندا داده اند كه:
در كف شير نر خونخواره اي
غير تسليم و رضا كو چاره اي
تو گفته اي كه حقيقت مي گويي و حقيقت گويي ارزشي ست متعالي و انساني و آنها گفته اند كه همه حقيقت را نبايد گفت.
آري برادر! همه حقيقت را نبايد گفت.روزگار روزگار مصلحت انديشي است.درست است كه بارها از زبانشان شنيده اي كه علي (ع) حقيقت را پاي هيچ مصلحتي ذبح نكرد اما اين دليلي نيست كه تو بخواهي حقيقت را بر زبان و قلم جاري سازي.درست است كه بارها شنيده اي كه بزرگتري جهاد سخن حقي ست كه به درگاه حاكم تحفه بري اما اين دليل نمي شود كه تو بخواهي بي پرده و عريان سخن از حقيقت بگويي.در زمانه ما و اينجا كه ماييم حقيقت معشوقي ست كه عرياني اش هستي آدمي را به نيست مبدل مي سازد.
گفتم ار عريان شود او در ميان
نه تو ماني نه كنارت نه ميان
برادر! مصلحت برتر از حقيقت است .مصلحت در اين است كه نيانديشيم كه نخوانيم و ننويسيم و نگوييم." گر تو نمي پسندي تغيير ده قضا را "
امروز مصلحت آن است كه حقيقت را نبينيم و در پي آواز آن ندويم.حقيقت تلخ است و تلخي آن به مذاق ارباب بي مروت دنيا خوش نمي آيد.مگر تجليل و انقياد چه بدي دارد كه تو سراغ از تحليل و انتقاد مي گيري؟ مگر نمي داني كه " بودن به از نبود شدن خاصه در بهار... "
سخن نگو برادر ! سخن نگو هر چند " مرغ سكوت جوجه مرگي فجيع را در آشيان به بيضه نشسته است ".سخن نگو برادر . مادرت را درياب.برادرت را كه روزها و ماه هاچشم انتظارت نشسته است.
سخن از " حق " ميگويي؟
ما محق نيستيم بل " مكلفيم " اين فلسفه ايشان است. ما زبان نيستيم ما گوشيم اين ادبيات ايشان است.ما " هيچيم " اينان همه چيزند اين تاريخ اينان است. ما مجبوريم اينان مختار اين كلام ايشان است. ما " لا يجوزيم " و آنها "يجوز " اين فقه شان است.آنها بر ما ولايت دارند و ما صغاريم اين عرفانشان است.اينان بر چنگ جنگ زخمه مي زنند و ما بايد " سكوت "بنوازيم اين موسيقي ايشان است ....
آري اينچنين است اي برادر.
گفتي كه سايه بي نهايت سنگين غم بر روي زندگيت گسترده است.گفتي به بيماري غم مبتلا شده اي.گفتي بر شمردن اين " ديگر نمي توانم ها " كلافه ات كرده است.برادر جان! لبخند ستيزان و جراحان تبسم بر لب جز اين نمي خواهند كه غمين ببينندت.سكوت كن اما شاد اما عاشق." امشب تو شهر چراغونه / خونه ديبا داغونه.
غم را از خود دور مي سازيم.فرداي بهتر با ماست حتا اگر سكوت كنيم.بعد از اين"سكوت " آهنگ زيباي شادماني در پي است.شادي نزديك است.غم را چون شادي در آغوش مي كشيم.ما كيمياگراني هستيم كه با اكسير شادي و عشق سكوت را با رهاي وصلت خواهيم داد..
غم چو مي بيني كنارش كش به عشق
از سر ربوه نظر كن در دمشق
به قول گلشيري " اينها پيام خود را دادند. ما خفه مي كنيم "
ما نيز سكوت مي كنيم.
راستي سكوت ميكنيم؟


زنان و مردان سوزان
هنوز
دردناك ترين ترانه هاشان را نخوانده اند.
سكوت سرشار است.
سكوت بي تاب
از انتظار
چه سرشار است. (احمد شاملو.حديث بي قراري ماهان ص 28 )
Balatarin + نوشته شده در  2007/1/19ساعت 14:33  توسط بهزاد مهرانی  | 

دوشنبه مورخ ۱۶/۱۰/۱٣٨۵ دکتر حسام فیروزی، پزشک شریف و متعهد معالج من، توسط دادگاه انقلاب تهران احضار و سپس دستگیر شد. هر چند این دستگیری مسبوق به سابقه بوده است، اما نوع و عنوان عجیب اتهام منتسب به ایشان (پناه دادن به زندانی فراری و معالجه ی او) توضیحاتی را نیازمند است که بدین وسیله حضور همگان اعلام می گردد.
عدم بازگشت من به زندان هیچگاه فرار محسوب نمی شود، چرا که پس از گذشت سالهای زندان و مسئله تحصیل، ازدواج و عدم امکان فعالیت اقتصادیم از درون زندان مرا با مشکلات فراوانی خصوصا" در حوزه ی اقتصادی مواجه کرده بود . تقاضای من برای دریافت مرخصی نیز به صورت پیاپی از ناحیه مرجع قضایی رد می شد، از این رو بعد از اعطاء اولین مرخصی ۵ روزه ی نوروزی در سال ٨۴ و قبل از خروج از زندان به مسئولین اعلام نمودم که به دلیل مشکلات فوق الذکر به زندان باز نخواهم گشت، چرا که می بایست برای امرار معاش مدتی را کار می کردم با این وجود قبل از خروج از زندان آدرس محل سکونتم را به زندان اعلام کردم. این آدرس همان آدرسی بود که در طول مدت حضورم در خارج از زندان ساکن آن بودم. آدرس محل کارم نیز مشخص بود و نیز در محافل مختلف بدون کوچکترین پرده ای حضور داشتم و ارتباطم با افراد مختلف آشکار و آزاد بود. لذا مرجع قضایی و امنیتی هرگاه که تمایل داشت می توانست با من تماس برقرارکرده و من را احضار یا دستگیر کرده و به زندان بازگرداند که این کار را نیز بدون دغدغه انجام داد. عدم بازگشت من به زندان (با تاکید بر این موضوع که هیچگاه جرم و محکومیت ظالمانه ای را که به من تحمیل شده قبول نداشته و ندارم) به دلیل اجبار و عدم امکان دریافت مرخصی مانند یک زندانی عادی و مشکلات به وجود آمده در طول سالهای زندان صورت گرفت. من بارها به صورت حضوری و کتبی به مرجع قضایی اعلام نمودم که زندگی دانشجویی و متاهل بودن، آن هم در زندان و بعد از گذشت سالها، به طور طبیعی مشکلات زیادی را ایجاد می کند که بخش اقتصادی این مشکلات امکان زندگی را به طور جدی مختل می کند. اما مرجع قضایی هیچ گاه توجهی به این موضوع نداشت و با عنوان این که نوع جرم ویژه است، از هر گونه انعطافی خودداری می نمود، چرا که ظاهرا" طبق آیین نامه یا بخش نامه و یا ... ، زندانیانی با عنوان "اقدام علیه امنیت ملی" از تمامی امکاناتی همچون: عفو عمومی، آزادی مشروط، رای باز، مرخصی و ... محروم می باشند مگر با طی کردن سلسله مراتبی که گذشتن از آن دست کم برای من غیرممکن بوده است. قصد من از بازنگشتن به زندان هیچ گاه فرار نبوده و صرفا" ایجاد امکان امرار معاش و ساختن پایه های یک زندگی نوپا برای آینده، آن هم از داخل زندان بوده است. اگر قصد من واقعا" فرار می بود، به سهولت نوشیدن یک لیوان آب این فرصت و امکان را در اختیار داشتم که مانند بسیاری دیگر از ایران خارج شده و خود را به جایی برسانم که دست کسی به من نرسد؛ و این را تکرار می کنم که از آنجایی که خودم را بی گناه دانسته و می دانم، هیچ گاه قصد فرار نداشته ام و فقط به دلیل فشارهای اقتصادی موجود، مجبور شدم مدتی را خارج از زندان به کار بپردازم. در طول این مدت نیز مناسبات انسانی ام با بستگان و دوستانم برقرار بود. دکتر حسام فیروزی پزشک معالجم و خانواده ی محترمشان نیز از این قاعده مستثنی نبودند. ایشان صرفا" دوست خانوادگی و پزشک معالج من بودند، نه پناه دهنده و معالج یک زندانی فراری. من هیچ گاه خودم را فراری محسوب نمی کنم و به همین دلیل هیچ گاه پناه جو و پناهنده ی کسی یا جایی نبودم. دکتر حسام فیروزی دوست خانوادگی و پزشک معالج من به عنوان یک بیمار بوده اند، همین و بس. امیدوارم با اعلام این موضوع، یعنی عدم پناهندگی من نزد هیچ شخص حقیقی و حقوقی، شرایطی ایجاد گردد که این پزشک متعهد، شریف و فداکار؛ آزاد گردیده و نزد همسر مهربان و دختر خردسالش باز گردد.
احمد باطبی ۱٨/۱۰/۱٣٨۵، زندان اوین ، اندرزگاه ۷ سالن ۳

Balatarin + نوشته شده در  2007/1/13ساعت 2:26  توسط بهزاد مهرانی  | 

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر

Student committee of

human rights reporters

شماره20۱-2006

تاریخ۱۶/۹/۱۳۸۵



دکتر حسام فیروزی پزشک معالج احمد باطبی، که در پی دریافت احضاریه از دادگاه انقلاب، صبح امروز در دادگاه حاضر شده بود، به اتهام "اقدام علیه امنیت ملی" بازداشت و به بند 209 زندان اوین انتقال یافت. به گفته ی مهتا بردبار همسر حسام فیروزی، قاضی راسخ( رئیس شعبه 14) بسیار شدید و نامناسبی با آنان داشته است.

لازم به ذکر است حسام فیروزی 3 روز پیش از دادگاه انقلاب احضاریه ای دریافت کرد، که طی آن میبایست خود را به شعبه 14 دادگاه انقلاب تهران معرفی نماید.

وی که در جریان بازداشت احمد باطبی، بارها با برشمردن موارد بیماری باطبی نسبت به سلامتی او در زندان ابراز نگرانی نموده بود، پیش از این در مهرماه به مدت 2 روز ، دستگیر و در بند 209 به سر برد که به گفته ی خودش بدون تفهیم اتهام آزاد شد .





Komite.gozareshgar@gmail.com

http://komitegozareshgar.blogfa.com

Balatarin + نوشته شده در  2007/1/6ساعت 21:16  توسط بهزاد مهرانی  | 

 
مثل دیکتاتور ها و مردمان تحت حکومت آنان ، مثل مردی است که نام فرزندش را رستم می گذارد و آنگاه از صدا زدن نام او هراس دارد .
دیکتاتور از جنین یک ملتی زاده می شود ، رشد می یابد و بزرگ می شود و آنگاه مردمی که خود ، او را زاده اند ترس از آن دارند که نامش را صدا زنند . اگر بخواهند نامش را بر زبان آورند، هیچ گاه نباید القاب و صفاتی را که همواره از اسم او ، پر طمطراق تر و طولانی تر است را فراموش کنند . دیکتاتور از دل یک فرهنگ و باور به دنیا می آید .او، شکل مردمان همان جامعه ای است که از آن برآمده است . در بسیاری  از مواقع دیکتاتور ساخته و پرداخته دست همان مردمی است که اکنون شاید ، از او به ستوه آمده اند . دیکتاتور گاهی ، بر موجی از اقبال عمومی به خود سوار می شود . دیکتاتور موجود شاخ ود م داری نیست . از دل فرهنگ و زبان و قومیت و مذهب و ..... مردم خود تولد می یابد ، می زید و می میرد و ققنوس وار از خاکستر خود ، تولدی دوباره می یابد . دیکتاتور خود ماییم . نفس فرعونی ماست ، که از خود ما تغذیه می کند.
نفس فرعونی است هان سیرش مکن
تا نیارد یاد از آن کفر کهن (مثنوی دفتر چهارم)
ماییم ، که با مداحی های بسیار خود،آنها را از شراب نخوت و غرور و تکبر مست می سازیم و آنگاه اگر بخواهیم این بت عیار مصنوع خویش را ، بشکنیم ، دیگر توان آن را نداریم . و باید دست به دعا برداریم تا شاید " دست غیبی از آستینی به در آید و کاری بکند "
دیکتاتور اصولا عاشق مداحی است .دیکتاتور زاده فرهنگی، دیکتاتور پرور است . به قول هدایت در درون هر یک از ما " حاجی آقا " یی نهفته است . حاجی آقایی که خود در کتاب " حاجی آقا " آن را توصیف کرده است .
این روز ها شاهد اعدام یکی از این دیکتاتور ها بودیم. صدام حسین . مردی که سال های سال ، مردم خود را مورد تاخت و تاز خود قرار داده بود .آیا اعدام او پایان دیکتاتوری است ؟ هرگز ! مرگ دیکتاتور ، پایان دیکتاتوری نیست . من با اعدام مخالفم . اعدام صدام هیچ گره ای از از انبان فرو بسته بحران های عراق باز نخواهد کرد . اما این اعدام به قول عزیزی پایان مصونیت دیکتاتور هاست و از این زاویه می تواند بسیار آموزنده باشد ، خصوصا برای سایر مستبدین ، که پایان کار خویش را امروز به نظاره بنشینند و بدانند که بر آنها نیز این ماجرا رود . باید بر روی فرهنگ استبداد پرور ، کار فرهنگی نمود . به گفته هارولد لاسول " جامعه دموکراتیک نیازمند ، شخصیت دموکراتیک است و میان آن دو روابط متقابلی وجود دارد " . تا فرهنگ تملق و مداحی هست ، دیکتاتور نیز وجود خواهد داشت . باید پذیرفت و باور کرد و باوراند که در این خاکدان بشری ، هر چه هست نسبی و زمینی است . اگر خداوند بر روی زمین سایه ای دارد ، آن سایه همه مردمند و خداوند و هستی هیچ حساب ویژه ای برای هیچ شخص ویژه ای نگشوده است.
صدام رفت ، زیرا که صدای مردمش را نشنید ، او تنها خشنود به صدای موافق خویش بود . او - همان گونه که در تصاویر و فیلم ها می بینیم - تنها به صدای کف زدن ها و هلهله های دروغین ، دل خوش کرده بود . او را لذت یک دست بوسی ، چنان به شوق می آورد که رنج و محنت مردمش را نمی دید و عاقبت ، به پای دیکتاتوری خویش قربانی شد . و این است پایان اقتدار طلبی و تمامیت خواهی . دیکتاتور به پای چوبه دار دیکتاتوری خود ، سپرده می شود .
او چو بیند خلق را سرمست خویش
از تکبر می رود از دست خویش
او  نداند  که  هزاران  را چو او
دیو   افکندست    اندر  آب   جو
لطف و سالوس جهان خوش لقمه ایست
کمترش خور ،کان پر آتش لقمه ایست
آتشش پنهان و ذوقش آشکار
دود او ظاهر شود پایان کار (مثنوی دفتر اول)
آری صدام حسین ، ذوق آشکار تملق ها و چاپلوسی ها را دیده بود ، اما آتش پنهان آه ستمدیدگان را نه و این درس عبرتی است برای دیکتاتور های مطلقه ای که با نادیده گرفتن مطا لبات بر حق مردمشان ، سر نوشت مصیبت باری را رقم می زنند . به اینها باید گفت  که قاتلین شما ، مداحان شمایند . چشم خود را بر روی مداحان خود ببندید و بر صورت آنان خاکروبه بپاشید تا منتقدین شما ، شما را از چوبه دار مختوم و محتوم ، نجات بخشند.
نفس از بس مدحها فرعون شد                     کن ذلیل النفس هونا لا تسد                             ( مثنوی دفتر اول ) 

*جمال کریمی راد درگذشت. مطلب شیوا نظر آهاری را در این رابطه بخوانید.

 

Balatarin + نوشته شده در  2006/12/31ساعت 21:35  توسط بهزاد مهرانی  | 

مقدمه:

این را بسیار شنیده ایم که هر کس آنگونه زندگی می کند که می اندیشد،یا دانش ما شکل زندگی ما را تعیین می کندف یا " جان نباشد جز خبر در آزمون"،آنکه بیشتر خبر دارد ،جانش قوی تر است.اما می خواهم بگویم که نادانسته های ما نیز در ساماندهی به زندگانی ما نقش کلیدی بازی می کند.در جایی خواندم که در هر سی ثانیه یک کتاب منتشر می شود ،اگر هر کس روزی یک کتاب بخواند ،چهارهزار بار سریعتر از کتاب هایی که خوانده روی هم تلنبار می شود،و رشد جهل او چهار هزار بار سریع تر از رشد دانش اوست.( بخارا شماره 47 حسن کامشاد).

می بینیم که این تنها دانسته های بشر نیست که زندگی او را می سازد،بلکه نا دانسته های ما تاثیرات بیشتری دارد.اگر همه ما بدانیم که در ذهن یکدیگر چه می گذرد ،دنیا چه شکلی پیدا می کرد؟دوستی برای شما لطیفه ای تعریف می کند،اگر شما از قبل آن را شنیده باشید،تمام لطف این لطیفه از دست رفته است.ندانستن آن کلام طنز آمیز است که شما را به خنده می اندازد.به قول مولانا:

استن این عالم ای جان غفلت است / هوشیاری این جهان را آفت است / هوشیاری زان جهانست و چو آن / غالب آید پست گردد این جهان / هوشیاری آفتاب و حرص، یخ / هوشیاری آب و این عالم وسخ / زان جهان اندک ترشح می رسد / تا نغرد در جهان حرص و حسد / گر ترشح بیشتر گردد ز غیب / نه هنر ماند در این عالم نه غیب ( مثنوی دفتر اول 2072 تا 2074 )

آبجی نوشین

منو دعوت کرد به یلدا بازی ( البته منو عمو بهزاد خطاب کرد که به من احساس پیری دست داد ).یعنی پنج  شیطنتی رو که کسی ازش خبر نداره رو بگم،یعنی نقاب رو بزنم کنار ، که خوب این نشدنیه.تو همین نقاب کنار زدن هم یه عالمه نقاب هست ...بگذریم

1.بدترین کابوسی رو که بعضی شبها می بینم ،اینه که تو مدرسه ام ،یا دارم امتحان می دم،معمولا این موقع تو خواب داد و بیداد می کنم و خیس عرق می شم.از مدرسه و امتحان متنفرم.

2.اول دبیرستان بودم،یه معلم معارف اسلامی داشتم به اسم آقای بکتاش.این طفلک خیلی تلاش می کرد تا از طریق موهای زائد بدن و بیان کارکرد های اون خدا رو به ما ثابت کنه.من اسمش رو گذاشته بودم " معلم پشمولوژی ".یه روز قبل از این که سر کلاس بیاد رو تخته نوشتم " ای بکی جان ای بکی جان مرحبا / نام تو شد در جهان عالم نما.وقتی اومد سر کلاس،بچه ها همه زدن زیر خنده.جلسه قبل امتحان گرفته بود و می خواست ورقه ها رو بده.شروع کرد از روی ورقه های بچه ها خط شناسی کردن.وقتی رسید به من دیگه خسته شد،گفت بیا بقیه رو تو چک کن.منم یکی از بچه مثبتای کلاس که عضو بسیج مدرسه هم بود و ید طولایی در زیر آب بچه ها رو زدن داشت ،به عنوان نوسنده این شعر معرفی کردم.البته فرداش توسط همین بچه مثبت لو رفتم و مدتی از مدرسه اخراج شدم.

3.راهنمایی رو تازه تموم کرده بودم،می خواستم با یه دختره به اسم شهرزاد دوست شم،لا مصب هیچ جوری پا نمی داد ( بعدا فهمیدم که بهایی بودن و تو دینشون مثل خیلی از دینها به غیرخودی پا دادن حرومه ).با خودم فکر کردم اگه یه شلوار و بلوز شیک بخرم و به اصطلاح تیپ بزنم،حتما پا میده.به مادرم گیر دادم که شلوار می خوام ،گفت پول نداره،اینقد گیر دادم تا هزار و دویست تومن داد و منم با اون یه شلوار رنگ نارنجی مدل جوادی خریدم.اما بازم این شهرزاد قصه ما پا نداد که نداد.

4.شبه چله بود که مخ یه دختر رو زدم ،سال هفتاد و پنج،بعدم یه روز به داداشش گفتم من خاطر خواه آبجیت شدم.و دختره شد همسرم البته پنج سال بعدش.

5.سال 76 جلوی دانشگاه تهران یه تجمع بود.خونواده ها مون گیر می دادن که این جور جاها نرم تا خدایی نکرده مورد نوازش برادران انصار انحصار قرار نگیرم .منم گفتم به چشم.اما از اون جایی که خفن اصلاح طلبی بودم و می گفتم " ما اهل کوفه نیستیم خاتمی تنها بماند " ،رفتم تجمع.خیلی هم بزن بزن بود خلاصه.فردای اون روز ازم پرسیدن دیروز که نرفتی؟گفتم نه ! یهو روزنامه جامعه رو گذاشتن جلوم گفتن این عکس تو صفحه اول چه می کنه؟به حدی واضح و بزرگ بود که نشد زیر آبی برم.خلاصه لو رفتم.

Balatarin + نوشته شده در  2006/12/29ساعت 12:26  توسط بهزاد مهرانی  | 

پانزده سالی ست که سیگار می کشم.البته هیچ گاه متوسط بیش از هفته ای سه نخ سیگار نکشیده ام.آشنایی من با کیانوش از گفتگو در مورد استعمال دخانیات شروع شد،و این آشنایی منجر به دوستی شد.کیانوش می گفت " مردی خیلی سیگار مصرف می کرد ،همسرش روزی گلدانی خالی خرید و به خانه آورد.زن هر روز به گلدان بی گل آب می داد.روزی همسر سیگاریش از او پرسید " چرا به گلدانی که در آن گلی نیست آب می دهی؟" زن گفت : به این گلدان آب می دهم تا روزی که تو سیگار کشیدن را ترک کردی در آن گلی بکارم".

قبل از آخرین دستگیری کیانوش برنامه هر شب ما مشاعره ،خصوصا از دیوان خیام ،به وسیله پیام کوتاه تلفن همراه بود.چند روز پیش که او بعد از مدت ها از زندان با من تماس گرفت ،به محض برداشتن گوشی گفت " خیام اگر ز باده مستی خوش باش "و بعد از من پرسید که سیگار می کشم یا نه؟وقتی گفتم نه ،گفت پس دیگر وقت آن است که در آن گلدان خالی گل بکاریم.

  تجسم اینکه شرایط کیانوش با این روحیه و منش در میان اراذل و اوباش اندرزگاه !! شماره هشت اوین چگونه است، چندان دشوار نیست.در خبرها آمده که او درخواست بازگشت به انفرادی کرده است تا از " مصاحبت نا جنس " بگریزد.کیانوش وضعیت مناسبی ندارد.هیچ گاه از او شکوه و شکایتی نشنیده ام،با اینکه می دانم تا کنون در زندگی چه دوران مشقت باری را گذرانده است.او هماره " با دل خونین ، لب خندان آورده است " . او آنقدر مهربان است که آدمی را به حیرت وا میدارد.امروز که تماس گرفت گفت :شنیده ام بیرون برف می بارد،گفتم برف می بارد اما شنیده ام که اصلا شرایط خوبی نداری ؟گفت " ای بابا می گذره "گفتم شنیده ام که آنجا پر از خلاف کار است و امنیت نداری ؟گفت " کراک ندیده بودیم که دیدیم ".گفت " خیلی برف آمده ؟ گفتم ...

وقتی که رفتی برف می بارید و شب بود

روزی بیا و با بهاران گل بیاور

گلدان قلب مادرت خالی و سرد است

گیسوی او حالا بسان برف گشته

کی باز می گردی داداش جان

برگرد تا مادر نگرید بیش از این داداش خوبم

ای کاش من هرگز در این دنیا نبودم

.

.

گنجشک هایم را به یادت ای عزیز آزاد خواهم کرد

دیگر پرنده در قفس هرگز نخواهم کرد

وقتی که رفتی برف می بارید و شب بود

روزی بیا و با بهاران گل بیاور  (داستان " کی باز می گردی داداش جان نوشته سید علی اشرف درویشیان )

کیانوش عزیز، گلدان خالی دیگری نیز خریده ام ،هر روز به این گلدان بی گل آب می دهم.روزی که تو و دیگر کیانوش های میهنم آزاد شوید در آن گل خواهیم کاشت.دور نیست آن روز.

Balatarin + نوشته شده در  2006/12/24ساعت 22:55  توسط بهزاد مهرانی  |