
قصه شادي و محبوبه ‘ قصه تاريخ زن ستيزي و زن ستيزي تاريخي است.تاريخي كه هماره " مردانه " نوشته شده است. تاريخ مذكر .فلسفه و ادبيات و كلام و فقه و عرفان و سياستش نيز رنگ و بوي غليظ ذكوريت دارد.
در فلسفه اش از " است " ‘ " مرد از لحاظ جسماني قوي تر است " به " بايد " " مردان بايد از حقوق بيشتر و از امكانات بالاتري برخوردار باشند " مي رسيم. در ادبياتش ‘ زنان ‘ معشوقان و پري رويان پرده نشيني بوده اند كه بايد دور از ديدگان مي زيستند.زنان خوب و فرمانبر و پارسايي كه وظيفه شان همين بس كه مرد درويش را پادشاه سازند. مردان نيز در پاد افره اين پادشاه پروري بر جميعشان لعنت فرستاده اند.
جمله نسوان از شهين و از مهين
لعنه الله عليهم اجمعين
كلامش زنان را از جنس حيوانات مي شناسد كه تنها براي رغبت مردان به امر نكاح ‘ خداوند به آنان بر و روي انسان عطا فرموده است.
فقه اش نيم " من " شناختن زن است .اين نصف و نيمه بودن زن ‘ نه تنها كسر شئو ناتش نيست بلكه ارزش و منزلت والاي زن را مي رساند !..زن نبايد جز در موارد ضروري از منزل خارج شود.. بدون اذن همسر عبادت نيز بر او جايز نيست ... بايد در هر چه بيشتر پوشاندن خود بكوشد تا مبادا مردان ‘ اين اشرف اشرف مخلوقات و عصاره خلقت به گناه افتند.
عرفانش ‘ زن را موجودي مي شناسد كه انسان ( بخوانيد مردان ) را اغوا مي كند و او را از ياد خدا غافل مي سازد.زن را پري روي نغزي مي داند كه ديدار او به منزله گلي است كه پيلان ( مردان بزرگ ) در آن مي لغزند و فرو مي روند.
سياستش؟ به كلمه " دولتمرد " توجه كنيد..
آري در چنين تاريخ مذكري است كه قصه شادي و محبوبه خواندنيست. قصه زناني كه اين نابرابري ها را سرنوشت و تقدير مختوم و محتوم خود نمي دانند.مي خواهند با اقتدار زنانه بگويند " همه ما برابريم ".
قصه شادي و محبوبه هر روز در اين سرزمين خواننده بيشتري مي يابد و اين است كه نگراني آدم هاي بد داستان را افزون مي كند.آدم هايي كه مي خواهند قصه را عوض كنند.مي خواهند بگويند شادي و محبوبه امنيت اين بهشت پر گل و بلبل را به هم ريخته اند.( اقدام عليه امنيت ملي ).
فرض كن چند صباحي هم اين قصه را اسير بند 209 ساختيد.فرض كن چند روزي هم اين قصه خوانده نشد . فرض كن چند وقتي هم شادي برايمان از كرامت انسان ‘ نگفت. آخرش چه ؟
شادي تكثير شده است.محبوبه فراوان است.همه را كه نمي توان به بند كشيد.اين قصه شادي و محبوبه است كه هر روز با صدايي بلند در اين مرزو بوم خوانده مي شود.لحظه اي سكوت كن.مي شنويش..
هر چند امروز " زن " در فصلي سرد باشد..اما فردا بهار از راه خواهد رسيد..بهاري كه در آن صولت برد آرميده است .. بهاري كه در آن محبوبه ها مي رويند..و زمزمه شادي به فريادي رسا تبديل خواهد شد..اگر شادي در حصار باشد و محبوبه نرويد ‘ بهار را ديگر معنايي نيست...زمهرير خواهد گذشت..محبوبه خواهد روييد..
تا بهار چند روزي بيشتر نمانده است...
شادي نزديك است..
شادي نزديك است..
*قصه شادي ومحبوبه حقيقت زمانه ماست.
*فقط نگاه مردان به زنان نيست كه تاريخ مذكر ما را مي سازد بلكه نگاه زنان به زنان هم در پيدايش آن سهم مهمي داشته است.
**
( مصاحبه كيانوش سنجري با سايت گزارشگران در مورد وضعيت زندانيان سياسي بسيار خواندنيست )

این مطلب را می توانید در اینجا نیز بخوانید.
نوشین لینک های مفیدی در مورد بازداشت فعالین حقوق زنان دارد.

كرج: ساعت 8:30 شب.
يكشنبه
به سمت تهران در حركت هستيم.مقصد:بيمارستان شهداي تجريش.با پدر و مادر احمد باطبي.مادر احمد مدام گريه مي كند.بسيار بي قرار است.هر چه دلداريش مي دهم افاقه نمي كند.مي گويد احمد سكته كرده است و شما به من چيزي نمي گوييد.مي گويم باور كن من يك ساعت پيش با او صحبت كردم و سر حال بود.فايده ندارد.با آه و فغان مي گويد " خدا ! اي خدا ! من احمد را با تو معامله كرده ام.مگه احمد چه كار كرده؟احمد من خيلي مهربونه.به فكر همه هست.آخه مگه آدم كشته؟يه سال دو سال . بابا بسه ديگه." دست به سوي آسمان مي برد و زير لب زمزمه مي كند.متوجه نمي شوم كه چه مي گويد اما گويا در حال مناجات است.دعا مي كند.سلامت و آزادي فرزندش را از خدا طلب مي كند.
چون دعامان امر كردي اي اجاب
اين دعاي خويش را كن مستجاب
تهران.ساعت 9:45 .بيمارستان شهداي تجريش
حسام ( پزشك معالج احمد باطبي) پدر و مادر احمد را به آرامش و خوشتن داري مي خواند.وارد بخش فوريت هاي پزشكي مي شويم.چند سرباز ايستاده اند.احمد با آن قد رشيد بر روي تخت دراز كشيده است.پا بند به پا دارد.از لا به لاي سربازان به او نگاه مي كنم.چهره به چهره مي شويم.لبخند مي زند.با دست بوسه مي فرستد.چندين بار .به نشانه تاكيد.من هم برايش بوسه مي فرستم.رنگ به چهره ندارد.لاغر و تكيده شده است.لبخند مي زند .مثل هميشه.سرباز ها با چهره شان مي گويند كه نزديك تر نروم.از چهره شان مامورو معذور بودن هويداست.احمد را مي خواهند براي سي تي اسكن ببرند به بخشي ديگر.مي ايستد.پا بند به پا ندارد.ناگهان تعادلش به هم مي خورد و نقش زمين مي شود.مادرش از ديدن اين صحنه بي حال مي شود و پدرش سراسيمه فرياد مي زند كه ...هي بغض و هي فرو بردن.بغضي به بلنداي يك تاريخ.قرار است احمد شب را در بيمارستان بماند.ما خوشحاليم كه احمد بستري شده است.
حركت به سمت كرج.ساعت 11:30 شب.
سر درد عجيبي دارم.در طول مسير ساكتيم.مادر احمد همچنان دعا مي خواند.مي گويد " احمد مهربونه.خدايا با ش مهربوني كن.خدايا ممنونم كه امشب منو نا اميد نكردي.ما چه گناهي كرده ايم كه اين همه بايد سختي بكشيم." ياد شعر فروغ مي افتم.مادر تمام زندگيش / سجاده اي ست گسترده / در آستانه وحشت دوزخ / مادر هميشه در ته هر چيزي / دنبال جاي پاي معصيتي مي گردد / و فكر مي كندكه باغچه را كفر يك گياه / آلوده كرده است.....مادر در انتظار ظهور است / و بخششي كه نازل خواهد شد.تمام مسير به سكوت مي گذرد.سكوتي غمبار.من در ذهنم تاريخ را مرور مي كنم.تاريخ ظفر ها و هزيمت ها را.تاريخ غم ها و شادي ها را.همه تارخ ميهنم از جلو ديدگانم مي گذرند.كورش و منشور انسا ني اش مقبره اش و سد سيوند.ساسانيان و آتشكده هاي پر طمطراق و پر جلال و جبروتش كه از مغز و معنا تهي شده و با تلنگر اعراب از هم مي پاشد." اعراب فريب ام دادند / برج موريانه را به دستان پر پينه ي خويش بر ايشان در گشودم / مرا و همه گان را بر نطع سياه نشاندند و / گردن زدند./ نماز گزاردم و قتل عام شدم / كه رافظي ام دانستند. / نماز گزاردم و قتل عام شدم / كه قرمطي ام دانستند.( احمد شاملو )هر از گاهي كلامي هم مي گوييم.پدر احمد از نگراني هايش مي گويد.تند و تند سيگار مي كشد.سيگار روي سيگار.مي گويد شبها از غصه خوابش نمي برد.ميگويد : هشت سال هم عمريست.من اما هنوز در تاريخ غوطه ورم.انقلاب مشروطه و آمال وآرزوها.ملي شدن نفت و آمال وآرزو ها.انقلاب پنجاه و هفت و آمال و آرزوها.خرداد هفتاد و شش و اصلاح طلبي....ماجراي كوي دانشگاه.....تصوير احمد باطبي.پيراهن خوني.دست هاي آلوده به خون.عكس احمد ديگر فقط به او تعلق ندارد.عكسي ست گواه يك تاريخ بي پناهي.تصويرمظلوميت يك تاريخ است.تاريخي كه :يوغ ورزاو بر گردن مان نهادند. / گاو آهن بر ما بستند / بر گرده هامان نشستند / و گورستاني چندان بي مرز شيار كردند / كه بازماندگان را / هنوز از چشم / خونابه روان است.(احمد شاملو )
امروز صاحب اين عكس زنداني ست.بيمار است.پزشكان گفته اند كه ديگر شرايط جسمي و روحي مساعد براي حبس ممتد بدون مرخصي ندارد.ضعف اعصاب دارد.دچار افسردگي ست.آخ كه چقدر دوست دارم گفتگو كنم.با مسئولين مملكت.با قاضي.ريئس زندان.با همه و همه.با مردم كوي وبرزن ميهنم.با كارگري كه اخراج شده است و به فرزندش ميگويد " بابا نان ندارد "با دانشجو ي كشورم كه نا اميد است .با آن زن روسپي كه براي لقمه اي نان تن مي فروشد.با آناني كه گرفتار مخدرند.چقدر دوست دارم گفتگو كنيم.بگويم و بشنوم.به حكومتگرانمان بگويم " ولله كه منتقدين شما دشمنان شما نيستند.بگويم كه احمد هاي ميهنم را در يابيد.
احمد را در يابيد.
احمد را دريابيد.
تا زمان باقي ست احمد را در يابيد.
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
احمد عزیز !
گرچه مسلخ را قناریان عاشق سکنِی شده است ، گرچه پنجره ها رو به تهی باز می شوند و درختان را شور بهار مرده ، گرچه صدای پای هیچ سوار عاشقی خواب جاده رابر نمی آشوبد و ثانیه ها را رمق زنده ماندن نیست ، گرچه شکوه دلاوری مرده ،بغض حنجره هایمان را میهمان اند و سودای هیچ شرری در شریان های خشکیده بودنمان نیست ، آسمان هر شب قصه ابابیل می بارد و سوز طوفان نوح استخوان سوز شده ، گرچه یاران را صلای هیچ فریادی نیست که طاعون به جان شهرمان افتاده که دریوزگان را سروری داده اند و سیاهه فساد جای قرص خورشید را گرفته اما بهار می آید .پشت تاریک ترین دریچه شهر ، خورشید تو را می خواند که هیچ میله زندانی به قد قامت خورشید نخواهد رسید که شب اگر تمام دریچه های زیستن را مسدود کرده انتظار نور در ید بیضای تو ، طلوع را نوید می دهد.
هر انسان را از بودن سهمی است و سهم هر انسان اشاره ای است . تو که چون نمادی بر تارک فعل آزادی می درخشی سهمی بزرگ از اشاره مان هستی .
باز می گردی می دانیم که با هم به هلهله می نشینیم آزادی را در کوچه های شهر که دیگر هیچ مدرسه ای به زندان تن نمی دهد و هیچ کوچه ای بن بست نخواهد بود. می آیی و همراه تو هی هی و هی هایمان دل تمامی لاله های باران خورده را می شکند و آنگاه بغض رهای فروخورده شلاقشان را بر گرده استبداد می نشاند که عمر این دروغ وضع قتال صفت رو به پایانی است. برای تو تا رهایی می رویم چرا که آزادی بدون تو ترجمان برده گی است . می دانیم می آیی...
برقرار باش که قرارمان از پایداری توست...
اندکی صبر...
دوستانی که مایلید در این نامه نامتان ضمیمه گردد برایمان پیام بگذارید.
کانون دفاع از حقوق کودکان و زنان ایران
اعظم مهرانی
هومن اسکندری
محمد ملکی
آقای هراتی نژاد
حسین رونقی ملکی
شاهین زینعلی
محمد موسوی
عنایت همایی راد
سعید آبچر
امین قلعه ای
احمد میرزایی
عماد مدهوش
اشکان شریعتی
مهدی الیاسی
ویدا دهقانیان
یاسمین نیک سرشت
احسان خواجه ای
حنیف یزدانی
مریم مدبر
عبدالله مومنی
امیر مهرزاد
سمیرا صدری
ثمینا رستگاری
حبیب حاج حیدری
بهاره هدایت
ویدا خسروی
فرهنگ نادری
میلاد اسدی
صادق شجاعی
افشین زارعی
امید کمانی
بابک مژدهی فر
میثم رستملو
نيگن فراز مند
گلنوش رحيمی زاده
علی ارصلان
حمید داشاقیان
فرشاد عابدی
پژمان خرسند
محمد صادقی
حسين مجتهدی
آتوسا جعفری
سيامك بهروز
پوريا براتيان
مهدي سعيدپور