تبليغاتX
حقوق بشر و فردگرایی ( بهزاد مهرانی)
فلسفه و سیاست با تاکید بر منشور جهانی حقوق بشر

سختی وثیقه گذاشتن را از نزدیک حس کرده ام.قرار بود احمد باطبی به مدت چهل و هشت ساعت به مرخصی بیاید.همه خوشحال بودیم.دیری نگذشت که این خوشحالی به اضطرابی شدید مبدل شد.نیاز به وثیقه ای صد میلیون تومانی بود تا بتوانیم دو شبانه روز احمد را در کنار خود داشته باشیم.لحظه ها به سختی می گذشت.با هر که تماس می گرفتیم ، یا سند در گرو دادگاهی داشت و یا در رهن بانکی. " شیرآهنکوه مردی " بذر امید در دلمان کاشت.لطف الله میثمی.عمو لطفی به یاریمان امد.با آن شرایط جسمی نا مناسب ، چند روزی وقت گذاشت و نتیجه اش شد چهل و هشت ساعت آزادی.هنوز هم سند در بند است.عمو لطفی ، حتی یک بار سراغ از وثیقه اش نگرفته است. منزل مسکونی اش را که حاصل عمری تلاش و کوشش است را در گرو آزادی گذاشته است.

این را گفتم تا بگویم ، می دانم که خانواده زینب پیغمبرزاده چه لحظه های دشواری را سپری می کنند .دادگاه از آنان وثیقه ای معادل بیست میلیون تومان خواسته است.خانواده اما از تهیه آن ناتوان است.دوستانش هم دست به کار شده اند.همه دوستان زینب در کمپین یک میلیون امضاء در تکاپوی فراهم آوردن شرایط ازادی زینبند.اندک پس انداز های خود را جهت سپردن به دادگاه از قلک های خود بیرون کشیده اند.تاکنون اما کار به سامان نشده است.

آری ما سند نداریم ، پول نداریم.تنها دارایی ما ، ایمانی است که به آزادی و مساوات داریم.شریعتمداران بی حقیقتی که طریقت معدلت و انصاف از یاد برده اند و کیهان را ملک طلق خود می دانند ،هر چه می خواهند ببافند.این بی سندی ، سندی است که بر در ارباب بی مروت دنیا نرفته ایم و به امید خواجه ای پا در راه نگذاشته ایم.سرمایه ما بصیرت و صداقت ماست.ما را نه سری در انبان قدرت است و نه دستی در همیان نفت.سرمایه ما اندیشه ماست.اندیشه ای که تیشه تحدید و تهدید و تکفیر و تفسیق ، یارای مهار ان را ندارد.اندیشه ما در بند شدنی نیست.پری رویی است که تاب مستوری ندارد.از در برانیش از پنجره باز خواهد گشت.

ما کرایه تاکسی نداریم ، اما باور کنید مغز خود را به هیچ قدرتی کرایه نمی دهیم.ما بندگان دلیلیم ما را ذلیل قدرت نخواهید.

زینب آزاد خواهد شد.و رو سیاهی به انانی خواهد ماند که رد پای بصیرت و شجاعت زینب های میهنم را در دلارهای خارجی می جویند.

هرگز شرف به سفره رنگین نداده ایم

دست تهی و خانه به دوشی گواه ماست.

 

* هم خنده ام می گیرد و هم گریه

 

اعتراض بیش از 550 تن از فعالان جنبش های اجتماعی و شخصیت های فرهنگی _ اجتماعی به بازداشت زینب پیغمبرزاده

 *چه نازنین است این مجتبی.از زحماتش صمیمانه سپاسگزارم

*روشنفکري، دانشجو و جامعه ايران در گفت وگو با حاتم قادري

*درگيري خونين پليس با زنان در ميدان هفت تير تهران 

Balatarin + نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط بهزاد مهرانی  | 

دولت مهرورز ، عدالت گستر ، حامي مستضعفين كه روزگاري نه چندان دور وعده داده بود كه نفت بر سر سفره بي نان ملت مي آورد ، امروز گويا وعده از ياد برده است و هجوم عده خود را با قلدري بر قلندران يك لا قبايي ، كه مردم بي سفره و افسرده اين سرزمين باشند آورده است.

دولتي كه خواجه اش با لبخندي تصنعي در " بنگاه بانگ و رنگ " خود رو به ده ها ميليون نفر بيننده سخن از آن مي گفت " كه آيا مشكلات ما دو تار موي زنان و دختران اين مرز و بوم است " ، امروز چنان فرياد هل من مبارز سر داده كه گويا ، هزار وعده خوبان !! يكي وفا نكند.

خواجه عزم خويش جزم ساخته است كه با جزميت ، سياهي را تنها رنگي بنماياند كه گويا جز آن رنگي نيست.

خياط خواجه لباسي دوخته است كه بايد بر تن همگان رود تا با تقطيع اعضاي آدميان ، آن جل پاره برازنده او گردد.

خواجه ! روزي سخن از آن مي گفتيد كه حجاب اجباري نيست .مي گفتيد كه ماركسيست ها در بيان آرا و عقايد خود آزادند.گفتگو از كرامت ذاتي انسان بود.امروز اما حجاب اجباري ست.نه تنها ماركسيست ها ، كه مسلمانان - جز باورمندان به يك قرائت خاص - نيز نمي توانند آزادانه افكار خود را بيان كنند.

آن روزها كه هنوز ميوه ها چيده نشده بود ، هيچ گاه سخن از " هسته " نبود.آن روزها حقوق مسلم ما با امروز بسيار تفاوت داشت.

ميوه را چيده و بلعيده و با  « حق مسلّم »
« هسته » دارند طلب خيل وکيلان و وزيران ! ( سیمین بهبهانی)

امروز در خيابان هاي شهرمان مي بينيم كه گويا قرار است با زور به بهشت هدايت شويم.آن " لا اكراه في الدين " كه در محاجه با مخالفان ،گوش فلك را كر مي كرد چه معنايي در ذهن شما داشت؟ امروز كه همه اكراه است و تك صدايي و بي حرمتي به ذات آدمي.

شمايان بهتر است وعده هاي خود را به ياد آوريد تاوعده و وعيد هاي خداوند را به ياد ما آوريد.شما خدا نيستيد ، بشريد.

تاج از آن اوست ، آن ما كمر

واي او كز حد خود دارد گذر

تبديل گناه شرعي به جرم قانوني آن مغلطه ايست كه نتيجه اش جز آن نخواهد بود كه فرياد بر آريم ، ما بهشت نمي خواهيم ، بگذاريد بر روي اين زمين ، زميني و گناه آلود زندگي كنيم.

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

نا خلف باشم اگر من به جوي نفروشم

سقف معيشت خود را از ستون شريعت برداريد ، درها را باز بگذاريد.بگذاريد نفس بكشيم.درد دنياي خود را دغدغه دين نشان ندهيد.دين از جنس عاشقي ست .تركيب عشق و زور ، طرفه معجوني ست كه مسموميتش مرگ به دنبال مي آورد.

خواجه پندارد كه طاعت مي كند

بي خير كز معصيت جان مي كند

 

Balatarin + نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط بهزاد مهرانی  |