تبليغاتX
حقوق بشر و فردگرایی ( بهزاد مهرانی)
فلسفه و سیاست با تاکید بر منشور جهانی حقوق بشر

کاش کی قضاوتی در کار باشد.

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

هر لحظه به دام   دگری  پابستی

گفتا شیخا ، هر آنچه گویی هستم

اما تو چنان که می نمایی هستی؟

 

"عاقلان ذوفنونی" * که خون تاک حرام می شمرند و خون کسان مباح و در میکده ها را گل  گرفته اند تا دکان زهد ریایی شان گل کند،در تاکستان ، انسانی را در گل کردند و بر او سنگ زدند تا جان او را بستانند.سنگسار.

اینجا سخن از بزه و گناه نیست که " آن کس که گنه نکرد چون زیست؟بگو".سخن از کرامت انسان است.سخن از شیوه مجازات است.مجازاتی که دل هر انسانی را به درد می آورد،و من در شگفتم از آن قاضی القضاتی که ردای شوم مرگ بر تن می کند و بی درایت و انصاف ، بر سر و صورت یک انسان سنگ می اندازد تا او را از پا در آورد و در شگفتم از آنانی که این سنگدلی را به نظاره می ایستند،حتا اگر سنگی نمی پرانند.

آری دل هر انسانی به درد می آید.دل هر انسانی ، جز شیخان شهر که از بس لقمه شبهه خورده اند،رسم انسانی از یاد برده اند.

صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می خورد

پاردمش  دراز  باد  آن  حیوان  خوش   علف

 

تنها سخن از کالبدی نیست که در زیر خروارها سنگ له می شود،بلکه سخن از حرمت آدمی است که مدفون می شود.سخن از بکارت روح است که به آن تجاوز می شود.سخن از جان آدمی است.همین گوشت و پوست و استخوانی که برتر از هر عقیده ای است. برتر از هر عقیده ناکجا آبادی.والاتر و عزیزتر از عقایدی که می خواهند بهشت موعود را در زمین بسازند و ما را در جهنمی گدازان،سنگ باران می کنند.

سنگسار یک انسان فقط سنگسار یک فرد نیست.سنگسار انسانیت است.فراموش کردن آن است که یک انسان مجرم و یا گناهکار ،ابتدا یک انسان است و بعد گناهکار و هیچ انسانی را نسزد که او را سنگ زنیم تا جانش را بگیریم،حتا اگر آن انسان،قاضی سنگ فکر ­وسنگ دل و سنگ پرانی باشد که به باور خود صد هزاران فضل و کرامت نزد خداوند جبار و منتقم و شیر نر خونخواره ** خود دارد.

صد هزاران فضل داند از علوم

جان خود را می نداند آن ظلوم

داند او خاصیت هر جوهری

در بیان جوهر خود چون خری

آری او را نیز سنگ زدن سزاوار نیست.زیرا هر سنگساری،سنگسار "ولقد کرمنا بنی آدم" است.

او را نیز سنگ نمی زنیم،اما:

"کاش کی کاش کی کاش کی

                                   داوری داوری داوری

                                                              درکار درکار درکار درکار..."

بهزاد مهرانی

 تیرماه

۱۳۸۶

*مولانا در طعنه به فقیهان می گوید:

از پی این عاقلان ذو فنون / گفت ایزد در نبی لایعلمون

 

** در کف شیر نر خونخواره ای / غیر تسلیم و رضا کو چاره ای

 

+++ این مطلب در سایت کمپین بی سنگسار (میدان زنان) با عنوان سنگسار انسانیت  و در کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر منتشر شده است.

 

یاران در بند ما را آزاد کنید.

 

 

عزیزم محمد حسین مهرزاد،تو را من چشم در راهم.

 

زنان و مردان شجاع،روزی شاهد آزادی را در آغوش خواهیم گرفت.

 

+ بیانیه هزار تن از مدافعان حقوق برابر: دانشجویان را آزاد کنید.

+ همه این سنگ های لعنتی... (میرا قربانی فر)

+ ریشه ها.(شادی صدر)

+ سنگسار سیاسی جامعه ایران.(جمهور)

+ تاکهایی که بوی خون گرفته اند (پرگاس)

+ دیالوگهایی از یک سفر سنگین.(آسیه امینی)

+ سرت را بالا بگیر و سنگ ها را پرتاب کن. (نسیما)

 + مقاومت مداوم سرکوب مداوم را به چالش می کشد.( پروین اردلان)

 

Balatarin + نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط بهزاد مهرانی  | 

تقدیم به :

عزت ابراهیم نژاد ، اکبر محمدی ،احمد باطبی ،منوچهر محمدی ،مهرداد لهراسبی ، بهروز جاوید تهرانی ،مهران میر عبدالباقی ،حسن زارع زاده اردشیر ، محمدرضاکثرانی ، بهیه جلالی ، غلامرضا مهاجر نژاد ، فرخ شفیعی ،خسرو سیف ، بهرام نمازی ، فرزین مخبر ، علی علی نژاد ، رضا نیارمی ، رضا کرمانی ، قدرت الله جعفری ، حسین یکتا ،مهدی فخرزاده ،کیانوش سنجری ، کیوان رفیعی و ... همه آسیب دیدگان فاجعه کوی دانشگاه.

 

عزت را بازوی آز از ما گرفت. روحش شاد.

 

امروز هجدهم تیرماه است.هجدهم تیرماه هزار و سیصد و هفتاد و هشت.

دانشجویان بی پناه این مرزو بوم سلامی را پاسخ گفتند و سلاخی شدند.آنها گمان نداشتند که سلامشان را سلامیان نمی خواهند پاسخ گفت ، زیرا که سرهاشان در گریبان مصلحت سنجی های بی صلاح است ، زیرا آنها - عموما – مصلحینی بودند که هم می خواستند سر در قدرت و سیطره اقتدارگرایان داشته باشند و هم قدرت در سر و سیرت مردم و این جمع ، جمعی پریشان بود.دانشجو بی یار و یاور ماند و ذبحش کردند.

اینچنین شد که عزت ما را بازوی آز از ما گرفت.عزت ابراهیم نژاد را می گویم.... "شیرآهنکوه مردی از این گونه عاشق / میدان خونین سر نوشت / به پاشنه آشیل در نوشت.- روئینه تنی که راز مرگش / اندوه عشق و / غم تنهایی بود ".

آری اینچنین شد که اکبر به خاک افتاد.او" قربانی بتی شد که دیگرانش می پرستیدند".

اینچنین شد که بلند کردن یک پیراهن خونی سالیان طراوت و شادابی جوانی نیک نهاد را به یغما برد.احمد باطبی را می گویم.او که امروز روحی خسته ، تنی رنجور و دلی خونین دارد.

اینچنین است که دیگر ، تابستان هایمان بوی سفر به شمال و شنای در دریا و گشت و گذار در سبزه زار را نمی دهد.بلکه بوی سفر عزت و اکبر را می دهد به دیار نیستی.بوی غم پوران ، خواهر عزت را دارد.بوی اندوه مادر اکبر.بوی عفن مرداد ماه می دهد.تابستانی که مصدق را محبوس کرد و در انزوا از بین برد.بوی تابستان شصت و هفت ...بوی هجدهم تیر ماه هفتاد و هشت .

بوی سرب تیری که صورت معصوم عزت ابراهیم نژاد را شکافت.بوی اشک چشمان پوران ابراهیم نژاد.پورانی که هنوز قسم اش " به جان عزت " است.گویا نمی خواهد باور کند که "عزت مرد از بس که جان ندارد".او هنوز سیاه پوش برادر است.انگار همین دیروز عزت را از دست داده است.

تابستان دیگر بوی سیروسیاحت نمی دهد.بوی خون پیراهنی دارد که بر دستان احمد باطبی بالا رفت.

امروز هجدهم تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و شش هجری شمسی است.مهرورزی امروز بوی بندهای تاریک و تنگ 209 می دهد.گویا قرار است که رفیع قامت ترین جوانان این دیار همچنان در بند باشند.کیوان رفیعی را می گویم.گویا قرار است آنان که نام جاوید آزادی را حرمت می نهند و جز به بهروزی ایران نمی اندیشند ، همچنان گرفتار باشند . بهروز جاوید تهرانی را می گویم.گویا قرار است آنها که جز بر قراری کیان این آبادی ، آرمانی در سر ندارند، آواره کوه و بیابان باشند.کیانوش سنجری را می گویم.گویا قرار است که فرزندان امیرکبیر را دوباره در دخمه ها رگ زنند..." گوییا باور نمی دارند روز داوری..."

گویا قرار است که دیگر در این " مزار آباد شهر بی تپش، وای جغدی نیز به گوش نیاید" و دردمندان،خسته و نا امید دست به دعا بردارند که:

نادری پیدا نخواهد شد امید

کاشکی  اسکندری پیدا شود

 

آن روز و روزگار از ایران دور بادا!

 

 

*دوست عزیزم محمد حسین مهرزاد در بند است.به جد خواهان آزادی او هستیم.

 

 *انتقال بازداشت شدگان دفتر تحکیم و سازمان ادوار به بند ۲۰۹

 

 

دوستان ما را آزاد کنید.

 

* گردونه مرگ / صورت چهار چرخش / موسیقی نابهنجار است و عبوس، / مرکب ماجراهای ناساز / که دیگر / بوی سدر می دهد / ماجرای تو و من / ماجرای / دندان قروچه / انارهای سوخته / مرگ های گرم.

 

 عزت الله ابراهیم نژاد ، شهید کوی دانشگاه.

 

*من از نسل سیمرغم که از خاکستر خود می گشاید پر. نوشین جعفری

 

*ما هنوز ایستاده ایم.میرا 

 

*در میان همه مرگ ها و غم ها و روزمرگی ها و پلشتی ها آنچه زیباست تولد است.تولد دوست عزیزم الهام جم زاد و دوست نا دیده ام آرمین عزیز را تبریک می گویم.

Balatarin + نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط بهزاد مهرانی  | 

روزی هم میهن من از توقیف به در خواهد آمد.

 

خبر توقیف روزنامه هم میهن شگفت زده ام نکرد.هر روزنامه ای که به محاق توقیف رفته ، هم حیرت زده ام کرده و هم خشمگین.اما توقیف هم میهن نه ! نه عصبانی و نه مبهوت شده ام.من به درد قرون خو گرفته ام.بارها میهنم توقیف شده است و هم میهنم به اسارت رفته است.اسکندر میهنم را به آتش کشید.اعراب یوغ بندگی بر گردنم نهادند و به یغمایم بردند.چنگیز مرا از دم تیغ آبدیده گذراند.و در این میان چه جای حیرت است که روزنامه هم میهن بسته شده است.آنقدر در این قرون میهنم مورد تاخت و تاز قرار گرفته که توقف انتشار روزنامه شگفت انگیز نیست.

هم میهن من ، قرن های بسیار است که در باریکه قیف خودکامگان در توقیف است.

کار هم میهن تشویش اذهان عمومی بود و کیست که نداند مشوش نمودن اذهان در این دیار ، گناهیست نا بخشودنی.آن چه مثوبت قدرت در پی دارد تحمیق افکار عمومی است و اگر هم میهن رسالت خود را تخدیر افکار عمومی قرار داده بود و کیهان و ما سوی را سند زده خود می دانست ، امروز زنده بود.

لبخند ستیزانی که به بهانه ایجاد امنیت ، "نشاط" را از "جامعه" می زدایند ، تشویش اذهان عمومی را بر نمی تابند آنها تخدیر خرد جمع را می خواهند و در این میان روزنامه هم میهن موی دماغ ایشان است.ذات خرد تشویش زایی است و دشمن خرد ، همگان را منقاد و مطیع و گوش به فرمان خود می خواهد .

 توقیف کنندگان هم میهن ما را از اندیشیدن می ترسانند.ما را به سکوت و هزارتوی پستوی خاموشی می رانند.اما هم میهن من قفل سکوت را خواهد شکست و روزی خواهد رسید که اندیشیدن ، خطر کردن نخواهد بود.

سکوت تقوای ما نیست.ما در سکوت هم اندیشه می کنیم.شاید بتوانید بیان اندیشه را جرم بدانید اما اندیشه در قله قاف لانه دارد و مگسان شما را پر پرواز آنجا نیست.

من از توقیف هم میهن اندوهگین نیستم.هم میهن روزی از توقیف به در خواهد آمد.امروز او در بازداشت موقت است.در انفرادی است.فردا روز  دیگر است.روز بهتر با ماست.سرمایه امید را از دست ندهیم.

 

اندیشیدن

در سکوت.

آن که می اندیشد

به ناچار دم فرو می بندد

اما آن گاه که زمانه

زخم خورده و معصوم

به شهادت اش طلبد

به هزار زبان سخن خواهد گفت.

( مدایح بی صله . احمد شاملو)

 

Balatarin + نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط بهزاد مهرانی  | 

 

احمدی نژاد

" اگر می خواهیم جوانان را از تهاجم فرهنگی دشمن حفظ کنیم باید در راستای رضایت امام زمان ( عج) قدم برداریم " ( احمدی نژاد ، روزنامه هم میهن شنبه 26 خرداد)

 

در فلسفه گزاره ابطال ناپذیر به گزاره ای گفته می شود که صحت و سقم و صدق و کذب آن اثبات ناشدنی باشد و عقل ، نفیا و اثباتا در برابر آن بی طرف باشد.این گزاره ها با هیچ محک بشری به چنگال عقل گرفتار نمی آیند.به این گزاره توجه کنید : "اگر اجل آدمی سر رسد ، مرگ حتمی است". چه زمانی مرگ در می رسد؟ وقتی اجل آدمی سر رسد.چه زمانی اجل سر می رسد وقتی که مرگ در رسد.این گزاره ، گزاره ای ابطال ناپذیر است یعنی عقل و تجربه نه می تواند درستی آن را اثبات کند و نه نا درستی آن را.

اگر به زبان کیرکه گور سخن بگوییم ، در اینجاست که ایمان زاده می شود ، یک "ایمان غیر عقلانی".

هر که را در جان خدا بنهد محک

هر  یقین  را  باز داند  او  ز شک 

جمله ای که از آقای احمدی نژاد در ابتدای نوشته نقل شد ، یک گزاره ابطال ناپذیر است.بارها از دولت مردان جمهوری اسلامی شنیده ایم که " اعمال ما باید در راستای اهداف امام عصر و موجب رضایت او باشد" ، پرسش این است ک از کجا می فهمیم که امام عصر از رفتار ما ( دولت مردان ) راضی بوده است؟ پاسخ:" هنگامی که جوانان را از تهاجم فرهنگی دشمن حفظ کنیم".چه زمانی در می یابیم جوانان را از تهاجم دشمن حفظ کرده ایم؟ پاسخ: وقتی که امام زمان از ما راضی باشد.می بینیم این گزاره ، گزاره ای است ابطال ناپذیر.

عرصه سیاست،عرصه امور ابطال پذیر است.عرصه رندی و عالم سوزی نیست ، میدان خردورزی و عالم سازی است.عرصه تدبیر و تامل است.

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

کار ملک است آنچه تدبیر و تامل بایدش

 

در جهان جدید مقبولیت و مشروعیت حاکمیت بستگی تام و تمام به آرای مردم دارد.رای اکثریت همراه با آزادی اقلیت در بیان افکار و عقاید خود در جهت تبدیل شدن به اکثریت ، نشان از مقبولیت یک حکومت دارد.گروهی که از صندوق رای بیرون می آید ، زمام قدرت را به دست میگیرد و تا زمانی که اکثریت آرا را در دست دارد، بر اریکه قدرت می ماند.قدرتی محدود و پاسخ گو.این تئوری یک تئوری ابطال پذیر است.مشروعیت حاکمیت از رای مردم است.خشنودی مردم عامل در قدرت ماندن است و این خشنودی با راه کار های دموکراتیک کاملا محاسبه پذیر است.

حال پرسش این است:

چگونه می توان دریافت که امام زمان از حکومتی خشنود است و یا نا خشنود؟آیا این امر منوط به آن نیست که شخص یا اشخاصی مستقیما و یا با واسطه با آن بزرگوار در تماس باشند تا از شادمانی ایشان از امری مطلع گردند؟آقای احمدی نژاد از چه طریقی و با چه فرایندی با ایشان در تماس هستند؟

به باور شیعه امکان ارتباط با امام عصر برای اولیای مقرب خداوند امکان پذیر است.آیا احمدی نژاد خود را از اولیای مقرب خداوند می داند؟آیا داعیه آن را دارد که با امام زمان در تماس است؟این ها پرسش هایی است که از جمله مذکور ایشان مستفاد است.آیا ایشان از پس پرده و از عالم غیب با خبر است؟

سیاست محل خردورزی است و نه نرد عشق باختن.محل ولایت مداری و مراد و مریدی و رابطه های الهی و ... عرفان است و چه کسی است که در این وادی گام بر دارد و نداند که در آنجا ، " آن را که خبر شد ، خبری باز نیامد".

سخن  عشق  نه  آن است که آید  به زبان

ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

 

* تکذیبیه احمد باطبی در خصوص خبر منتشره در روزنامه ایران

 

 

Balatarin + نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط بهزاد مهرانی  |