تبليغاتX
حقوق بشر و فردگرایی ( بهزاد مهرانی)
فلسفه و سیاست با تاکید بر منشور جهانی حقوق بشر
 

امنیت اشتباهی

به :عسل نازنین و دل کوچکش که از دنیای ما بزرگ تر است.

خلاف گفته مولانا که "ده مرو،ده مرد را احمق کند"،با دوستان به روستا سفر کردیم تا دمی،"عقل را بی نور و بی رونق سازیم و در پناه زیبایی طبیعت  بیاساییم.در میانه راه و در مرکز روستا جهت سوخت گیری وارد پمپ بنزین شدیم،ناگهان دو مرد ملبس به لباس امر به معروف و نهی از منکربه ما نزدیک شدندیکی از آنان رو به دوست من کرد و گفت :"آیا بهتر نیست همسرانتان روسری خود را جلو بکشند تا موهایشان پیدا نباشد؟"می شد احساس خوشایند این مرد را درک کرد.می شد دریافت که او گمان برده که حفظ بیضه دین و شریعت نموده است و در قیامت به پاداش این تذکرْ قامت حوری زیبا رویی را در بر خواهد گرفت.گمان برد که ما خواهیم گفت :سمعا و طاعتا و همه چیز نور علی نور خواهد بود.دوست من به او گفت که این نظر شماست و ممکن است نظر من چیز دیگری باشد.جناب ناهی از منکرمتعجب از این که مگر می شود شخصی نظری متفاوت از او داشته باشد گفت:یعنی نظر شما چیز دیگریست؟پاسخ گرفت که قطعا.جناب معروف شناس،گفت این قانون مملکت ماست.به او گفتم قانون فرانسه هم این است که دختران محجبه را به مدرسه راه ندهد،پس چگونه است که اینجا شما معترض می شوید؟ او آن چنان برآشفت که گویی دشنام شنیده است و گفت بحث سیاسی نکنید.در اینجا بود که چون عرصه را در میدان دلیل بر خود تنگ یافت ما را ذلیل قدرت خواست و اسب خود را در میدان زور به تاخت و تاز انداخت.تلفن دستی خود را برداشت و با جایی تماس گرفت و گفت :من حاج آقا فلانی،مسوول فلان جا هستم،لطفا نیرو بفرستید.ما که سوخت گیری کرده بودیم،را ه خود را پیش گرفتیم و رفتیم.بعد از مدتی دیدیم که آن دو معروف شناس به تعقیب ما پرداخته اند،چنان از ما سبقت گرفتند که نزدیک بود تصادف روی دهد.من هاج و واج مانده بودم که این همه تعقیب وگریز آیا به خاطر چند تار مو است ؟آنها عرض جاده را بستند که نزدیک بود چندین تصادف روی دهد.ما اما همچنان به راه خود ادامه دادیم .دختر خردسال دوستم چنان پریشان بود که به لرزش افتاده بود.آنها تا نزدیکی منزل ما در روستا به تعقیب  پرداختند و بازگشتند.به گمانم آنها بسیار شادمان بودند که رسالت خود را انجام داده اند و به تکلیف عمل کرده اند.اما این طرف ماجرا که ما باشیم،همه به فکر فرو رفتیم و سکوت همه جا را فرا گرفت.ناگهان دختر خردسال دوستم گفت:"عمو به خدا این واسه همیشه تو دلم می مونه" .

دوباره به فکر فرو رفتم.با خود گفتم آیا این کودک خردسال ما،فردا به این خدای شدید العقابی که می خواهد با اندک بهانه ای آدمی را دوزخی سازد ،دست دوستی خواهد داد؟آیا فردا خواهد توانست خدای مهربان و لطیف و انسانی را به جای خداوند عبوس و ترش روی در درون خود بنشاند؟

با دوستان بحث حجاب پیش آمد.من گفتم در قرآن حفظ نگاه مردان مقدم بر پوشش زنان آمده است و در ضمن نگاه های مختلفی در مورد حجاب و پوشش سر وجود دارد.دوستی گفت چرا این مسئله رابه جای قانون ایران و فرانسه و ... به آنها نگفته ام.لحظه فکر کردم و از زبان حافظ پاسخ دادم که :

 

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی

دام  تزویر  منه  چون   دگران   قرآن را

 

 + به یک سال حبس به جرم اقدام علیه امنیت کشور محکوم شدم(دکتر حسام فیروزی)

 + سعید مرتضوی خطاب به خانواده سه دانشجوی در بند: هنوز شکنجه نکرده ایم که بفهمید شکنجه یعنی چه!

+ آزادی سهیل آصفی را خواهانیم.

+ بخشش واژه اي منفور! (علیرضا فیروزی)

+پیام سیمین بهبهانی به رادان

+مدیار سمیع نژاد و کیانوش سنجری بسیار خواندنی است.

+رنجنامه افشا گرانه خانواده هاي مجيد توكلي،احمد قصابان واحسان منصوري به همراه جزئیات تکان دهنده ای در مورد شکنجه دانشجویان

Balatarin + نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط بهزاد مهرانی  | 

 

به : اعضای سندیکای شرکت واحد و همه کارگران کشورم.

منصور اسانلو

بر دستان کارگرانی که روز و روزگاری قرار بود بوسه زده شود،دستبند زده شد.از بوسه تا دستبند راهی بس طولانی است.و این فاصله را سال ها به تماشا نشسته ایم.هر روز با خود گفتیم شاید امروز دستبند بر دستان کارگر باشد اما فردا بوسه جای آن را خواهد گرفت.فرداهای بسیاری از راه رسید و نشانی از بوسه نیافتیم.گویا نان پر چرب دولت مردان رسالتشان را آنچنان مغلوب کرده است که وعده هاشان را از یاد برده اند.کارگر مانده است و دستان پینه بسته و درد بی نانی.کارگر مانده است و بی سرپناهی و شرمساری و گرسنگی.کاردهایی که ،روزی قرار بود با آن، نان را به عدالت تقسیم کنند به کار بریدن زبان کارگر،کارگر افتاده است.

روز و روزگاری با کارگر قرار کردند که در کتاب های درسی کودکانشان،هماره بابا نان دارد.و هر چه کارگر در دایره المعارف ذهنش گشت و گذار کند،لغت گرسنگی را نخواهد یافت.

 

امروز اما بابا نان ندارد،بابا دستبند و پا بند دارد و کودکش باید روزی هزار بار در دفتر مشق کودکیش جریمه بنویسد که " بابا نان ندارد.آری بابا نان ندارد و کودک بابای در بند دارد.

بابا نان ندارد،چون به جای کارخانه ای که برایش نساختند،زندان ساخته اند.قرار شد که کودک در مدرسه بیاموزد، " توانا بود هر که دانا بود، اما امروز روزی صد بار جریمه می نویسد که " توانا بود هر که حاکم بود".

کودک عزیزم به گستردگی جهان بنویس.بابا نان ندارد،بنویس بابا را بیکار کردند،اما هر چه از نداشتن های پدرت نوشتی،در آخرین سطرش بنویس، بابا اینهمه ندارد اما شرف به سفره رنگین نداده است.بنویس بابا شرافت دارد.بنویس پدر هیچ گاه نخواست کنار مطبخ ارباب با آرامش روزگار بگذراند.

آری بنویس،بنویس:

-" درین سرما ،گرسنه،زخم خورده،

دویم آسیمه سر بر برف ،چون باد.

ولیکن عزت آزادگی را

نگهبانیم،آزادیم،آزاد." (مهدی اخوان ثالث)

 

+ بازداشت 6 تن از اعضای سندیکای شرکت واحد

+ به بهانه اعدامهاي اخير (دکتر حسام فیروزی)

 

Balatarin + نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط بهزاد مهرانی  | 

 

به:دوست گرانمایه ام دکتر حسام فیروزی

جان مجید توکلی در خطر است.

مدتی است شب و روز بی خوابم.

کاش می شد بخوابم،کاش می شد نخوابم.

کاش می شد نخوانم،کاش می شد بخوانم.

کاش می شد بفهمم،کاش می شد نفهمم.

کاش می شد بمیرم،کاش می شد نمیرم.

کاش می شد می رفتم،کاش می شد می ماندم.

کاش می شد دل می بستم،کاش می شد دل نمی بستم.

کاش می شد بگریزم،کاش می شد نگریزم.

کاش می شد کتاب داشتم،کاش می شد کتاب نداشتم.

کاش می شد می شنیدم،کاش می شد نمی شنیدم.

کاش می شد دنیایی نو بیافرینم،کاش می شد دنیایی نو نیافرینم.

کاش قضاوتی در کار باشد،کاش قضاوتی در کار نباشد.

کاش راه بود،کاش بی راهه بود.

کاش راه مستقیم بود،کاش راه میان بر بود.

کاش با خدا بودم،کاش بی خدا بودم.

کاش می شد...

 

        کاش جان مجید توکلی در خطر نبود.کاش اکبر محمدی زنده بود.کاش عزت ابراهیم نژاد را گلو ندریده بودند.کاش جان آدمی از هر عقیده ای برتر بود.کاش آزادی سرودی می خواند.کاش زنان یک میلیون امضاء داشتند.کاش از هفده تیر می رسیدیم به نوزده تیر و هجده تیر نبود.کاش از بیست و هفت مرداد می رسیدیم به بیست و نه مرداد و بیست و هشت مرداد نبود.کاش امروز دعوایمان بیست و هشت مرداد نبود.کاش دانشجو آزاد بود.کاش زنانمان حقوق برابر داشتند.کاش اسالو و محمود صالحی در بند نبودند.کاش قتل نبود،چه زنجیره ای اش و چه بی زنجیره ای اش.کاش زنجیر نبود." کاش کارد هایمان را جز از برای قسمت کردن ،بیرون نمی کشیدیم.کاش کافه تیتر را نمی بستند.کاش عبد الله مومنی آزاد بود.کاش بنگ و افیون نبود.کاش نان داشتیم.کاش پالایشگاه نفت داشتیم.کاش سلاح هسته ای نبود.کاش سد سیوند نبود،آن وقت وجای آن ورجاوند زنده بود." کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها / می شد با خود ببرد هر کجا که خواست / در روشنایی باران / در آفتاب پاک.کاش آن زمان که مولانا برایمان از عشق می سرود،کانت برایمان از عقلانیت می گفت...کاش شاعر به آرزویش می رسید...

هی چاقوی کند کهن سال

زیر باران این همه پر

تا کی رد گلوی آن همه پرنده را پنهان خواهی کرد!؟

تو که نمی توانی

کبوتران بازمانده از آن هزاره پاییز را

دست آموز دانه و دلهره کنی

به آشپزخانه برگرد

چیزهای بی شماری ست که هرگز

به تساوی تقسم نکرده اند!

 

Balatarin + نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 7:22 قبل از ظهر  توسط بهزاد مهرانی  | 

 

آزادیتان را انتظار می کشیم.امیر کبیریان را رگ زدن نتوانید.

روز 14 مرداد روز همبستگی وبلاگ نویسان با دانشجویان در بند.

           دوستان نازنینی مرا به یک بازی دعوت کرده اند.کلمه بازی نا خودآگاه،شور و شعف،مهربانی و رحمت و کودکی را در ذهن آدمی تداعی می کند و کجای آنچه می خواهیم آز آن سخن بگوییم ،شامه را یاد بوی خوش شادمانی کودکانه می اندازد؟

14 مرداد،یکصدویکمین سالگرد تولد مشروطه است.زادروزی که قرار بود از آن پس،زور مهار گردد و قدرت لگام خورد.قرار بودقدرت،مشروط باشد و قدرتمند فعال ما یشاء نباشد.قرار بود همه بنده باشیم و رسم خدایی را تنها به خداوند واگذاریم.گفتیم تنها خداوند است که هم قانون می نهد و هم اجرا می کند و هم وعده داده نیک خواهان را ثمن می بخشد وبد اندیشان را رسن بر پا و دست می بندد واین همه در آخرت است که او مالک آنجاست و این همه تنها خداوند را سزد و ما در این عالم جز از برای بندگی نیامده ایم و هیچ بنده ای را نسزد که هم قوه مقننه او را باشد و هم مجریه و هم قضاییه و آنکه چنین کند، ادعای خدایی کرده است.این چنین بود که مشروطه از راه رسید.اما از رحم این مشروطه خواهی استبداد رضاشاهی و محمدرضا شاهی دیده به جهان گشودند و آنان شیوه خدایگانی در پیش گرفتند.سه قوه وجود داشت، اما استبداد شاهی بر گرده هر سه نشست و هر سه را رام خود پسندید.ناگهان به خود آمدیم و دیدیم که از مشروطه،تنها شرطه هایی مانده اند که آزادی را حد می زنند.گفتیم ،آنچه ما در پی اش بال و پر گشودیم این نیست.فریاد بر آوردیم که هزار وعده شاهان یکی وفا نشدست،و از دل این فریاد امید و آرمان به دنیا آمد.

           قرار کردیم که آزاد باشیم.گفتند که آزادید.گفتند حجاب اختیاری است.گفتند از این پس زندانی سیاسی افسانه خواهد بود و هیچ کس را سزاوار نیست که به خاطر اندیشه ای، محبوس  سلول های انفرادی شود.گفتند نه تنها دینداران که ملحدان نیز در بیان افکار خود آزادند.گفتند برایمان معاشی خواهند ساخت که غم نان را برای همیشه از یاد ببریم.گفتند معادمان را نیز به میمنت ورودشان نیک فرجامی در انتظار است.گفتند بهشت موعود را بر روی زمین و در زیر سقف همین آسمان بر پا خواهند داشت.گفتند همه این ها یک از هزار و مثقال از خروار خواهد بود.گفته بودند نفت بر سر سفره هامان خواهد آمد!

           فردای موعود از راه رسید و امروز آن فرداست.حجاب اختیاری نیست.زندان جای اندیشه است.نه تنها ملحدان که مومنان نیز از ترس عسس،جریده می روند که گذرگاه عافیت تنگ است.در زمین مان نه تنها بهشت بر پا نشده که جهنمی سوزان بر  پاست.به جای نفت،خفت بر سر سفره هامان است.

امروز دانش و دانشگاه و دانشجو زندانی است.

           چهارده مرداد نزدیک است.سالروز مشروطه.آری سالروز مشروطه ای که قرار بود قدرت مشروط باشد ، نه مطلقه.در این روز دوباره و چند باره خواسته های یکصد و یک سال پیش خود را تکرار می کنیم.آزادی و قانون.قانونی انسانی و عادلانه.اندیشه در بند شدنی نیست.در بندیان آزاده ما را آزاد کنید.

 

گفته بودن صد تا کلید برای ما جا میزارن

   مزرعه های   گندم  برای   فردا  میزارن

   فردا رسید و خوشه ای تو دست ما باقی نموند

   سقف ستاره ها شکست،رو سرمون طاقی نموند

   تو   سفرمون  همیشه ، سین   ستاره   کم  بود

   همیشه    تا    رسیدن   فاصله   یک  قدم  بود

  تو    بازی  کلاغ  پر   هیچکی    نشد   برنده

     قصه      ما   همین     بود     پرند ه  بی  پرنده (یغما گلرویی)

 

      "۱۴مرداد، روز همبستگی وبلاگ‌نويس‌هاي ايراني با دانشجویان دربند" 

 

             *چه کسا نی را به این بازی که نه ، به این خون دل خوردن دعوت کنم؟ آنکه متعهد است خود از این "رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی" خواهد گفت و آنکه سودای آزادی در سر ندارد...!

همه دوستان وبلاگ نویس را به این خون دل خوردن دعوت می کنم.

 * 10 نفر دعوتی من:داریوش و پروانه فروهر،محمد جعفر پوینده،محمد مختاری،شریف ، دوانی،سامی،سعیدی سیرجانی،سعید سلطان پور،ولی الله فیض مهدوی و ....هستند.

 

* اولین سالگرد اکبر محمدی است.اکبر جان راستی اول تو بنویس.اکبر محمدی را هم دعوت می کنم."زیرا که کشتگان این سال ،عاشق ترین زنده ها بودند".

* اسانلو را آزاد کنید.محمود صالحی را آزاد کنید،اینگونه بر دستان کارگر بوسه می زنند؟

 * از اعدام عدنان حسن پور و هیوا بوتیمار جلوگیری کنیم. 

* دوست عزیزم محمد حسین مهرزاد آزاد شد.(کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر)

* وبلاگ نویسان جهت اعتراض به بازداشت ها نام وبلاگ خود را در اینجا قرار دهند.

* امیر یعقوبعلی را آزاد کنید. 

 

     

Balatarin + نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط بهزاد مهرانی  | 

 

جشن تکلیفجشن تکلیف

        در مدارس ما،دختران و پسران،هنگامی که پا در سن شرعی می گذارند،برایشان جشنی بر پا می شود با نام "جشن تکلیف.دختران در نه سالگی و پسران در پانزده سالگی.در این جشن کودکان با تکالیف خود در برابر خداوند آشنا می شوندو به آنان گفته می شود که به سبب این آشنایی،شادمانی کنند.زمانی که با این کودکان گفت و گو می کنیم،با اضطراب و دلهره ای مواجه می شویم که در پس پشت این به ظاهر شادی لانه کرده است.این نگرانی در دختران بسیار بیشتر از پسران ماست.شاید چون آنان در سنین پایین تری هستند و گویا تکلیفشان هم بیشتر است.این کودکان نگران غضب خداوند بر خود هستند.بیمناک آنند که توان ادای تکالیف آموزش دیده را نداشته باشند و در آخرت در آتش قهر الهی- که گویا از قرار معلوم و به باور برپاکنندگان جشن بیش از لطف اوست- سوزانده شوند.دختر خرد سال ما نگران آن چند تار موی خود است که به دیده نامحرمان در آمده است و در آخرت به این سبب او را با موهای خود ،جهت عذاب ،آویزان می کنند.پسر، نگران صبحی است که نمازش قضا شده است و خداوند او را در آتش دوزخ خواهد افکند،خداوندی که منتظر است تا صفت منتقم خود را با اندک بهانه ای به جلوه در آورد.

 

        در باور جهان سنتی-ما قبل مدرن- همه حقایق عالم،مکشوف و برهنه و بی غلول است و تنها کافی است که آدمی چشم دل بگشاید تا شاهد حقیقت را در آغوش کشد و رستگار شود.کافی است که فضولی عقلانی را از حد فزون ندارد تا یقین حاصل آید.در این جهان ،انسان موجودی مکلف است و تنها وظیفه او آن است که سر تعظیم و خشوع بر آستان این حقایق زود یاب و آسان یاب فرود آورد.جشن بر پا می شود تا کودک ما در یابد که چه زود و چه سهل،حقایق ازلی و ابدی بر او آشکار گردیده است و او چه آسان از معشوق رستگاری کام می گیرد،اگر و تنها اگر به تکالیف خود به درستی عمل نماید.

 

        جهان جدید اما جهانی است که در آن یافتن حقیقت دشوار ،بل نا شدنی است.در این جهان "شاید کار ما این باشد که پی آواز حقیقت بدویم".در این جهان زیبا روی حقیقت هیچ گاه در بر ما عریان نخواهد شد.

گفتم ار عریان شود او در میان

نه تو مانی نه کنارت نه میان

در این دنیا گفت و گوی ما وحقیقت هماره از پس پرد ه های ستبر خواهد بود،پرده ای که هیچ گاه بر افتادنی نیست.

هست از پس پرده گفت وگوی من و تو

چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

هیچ حقیقتی در این جا حقیقت مطلق و مطلق حقیقت نخواهد بود.و در این دیر یابی و دشوار یابی حقیقت است که آزادی متولد می شود، انسان محق ظهور می یابد.در اینجا دیگر انسان فقط یک موجود مکلف نیست.هیچ یقین اثبات شده ای وجود ندارد که به گفته هانا آرنت " تا حقیقتی ثابت نشده است آزادی هست".

در این جهان جدید نو ظهور،تنها حقیقتی که آدمی مکلف به خضوع در برابر آن است، " شک" است.شک می کنم پس هستم.شک ، حق آدمی است.از دل چنین باوری است که "حق" متولد می شود.حق شک ورزیدن،حق بر خطا بودن.در این جهان جدید منشور حقوق بشر داریم اما منشور تکالیف بشر نداریم.دنیا ،دنیای حقوق است.حقوق کودکان،حقوق زنان،و حتا حقوق مجرمان.حق آزادی بیان،حق انتخاب و تغییر مذهب و سایر حقوق بنیادین دیگر.

 

        این حقوق اساسی که تبلور آن در منشور جهانی حقوق بشر است،آموزه هایی است که باید آن را به کودکان خود بیاموزیم.آنها را با حقوق خود آشنا سازیم و پس از آنکه کودکانمان با این حقوق آشنا شدند،به پاس این آشنایی برایشان جشن بر پا داریم تا به پایکوبی و شادمانی برخیزند.می توانیم نام آن را " جشن حق " بگذاریم. از این پس کودکانمان آموخته اند که خدایشان دیگر آن خدای غضبناکی نیست که به اندک بهانه ای قصد عذاب آنان را دارد.آنگاه خدای آنان معشوق زیبارویی خواهد بود که باید با او نرد عشق باخت.خدایی که دشمن شادی و عشق و دوستدار ماتم و سیاهی نیست.

خدایی است که حتا خود نیز مکلف است که حقوق آدمی را حرمت نهد.

خدایی انسانی.

این مطلب در سایت ادوار تحکیم وحدت نیز منتشر شده است.

 

+هنوز یاران ما در بندند.

+دوست عزیزم آزادیت را انتظار می کشم.

+امیر یعقوبعلی را آزاد کنید.

+ کمپین آزادی صالح کهندل. او را آزاد کنید.

 

 

Balatarin + نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط بهزاد مهرانی  | 

 

هاله اسفندیاریرامین جهانبگلوکیان تاجبخش

سیمای جمهوری اسلامی مبادرت به نمایش اعترافات کیان تاجبخش و هاله اسفندیاری و رامین جهانبگلو نمود.این سه تن در این برنامه بر ، نامه سیاه خود مبنی بر مخالفت با نظام مقدس صحه نهادند و معترف شدند که با مدد بیگانگان قصد ایجاد انقلاب مخملین در ایران را داشته اند.

نشان دادن اعترافات منتقدین که به ناگاه و آن هم پس از بازداشت دچار تحولات عمیق فکری و روحی شده اند ! امر تازه ای نیست.احسان طبری پس از یک عمر تئوری پردازی مارکسیست ناگهان متحول شده ! و تبر بر ریشه گمراهی خود می زند و به تفسیر مبانی شریعت می پردازد و از " کژراه " ای می نویسدکه عمری در آن گام برداشته است.سعیدی سیرجانی پس از بازداشت در می یابد که نه تنها عمری به انقلاب و اسلام خیانت کرده است ،بلکه با تفاسیر ناراستش از فردوسی سال ها روح او را در گور لرزانده است.علی افشاری پس از بازداشت دست به افشای خود می زند،و متوجه می شود که سال هاست قصد بر اندازی داشته و خود از آن بی خبر بوده است.عزت الله سحابی،پیرانه سر در می یابد که به خطا رفته است و آنگاه در سپهر اندیشه اش، سحاب رحمت باریدن می گیرد و طعم خوش رستگاری را می چشدو به راه راست رهنمون می شود. – البته او هم پس از بازداشت -.سیامک پور زند و دیگران بسیاری را می توان به این فهرست بلند بالا افزود.

و اکنون سه نفر دیگر پس از سال ها ضلالت! دعای " حول حالنا الی احسن الحال " شان مستجاب شده و پس از بازداشت دریافته اند که ناخواسته در مسیر منافع دشمنان گام برداشته اند و سالیان سال از نعمت هدایت بی بهره بوده اند.دریافتند که تا کنون نرم نرمک در حال براندازی نرم بوده اند.

با توجه به اینکه دانشجویان و فعالین سیاسی و اجتماعی و کارگری و حقوق زنان و بسیاری افراد دیگر امروز در بندند و هر که اندیشه می کند،پاسخش تیشه است و این روز و روزگار چندان دل و دماغ سخن گفتن باقی نگذاشته است،تنها یک پرسش در حاشیه اعترافات تازه پخش شده دارم و آن اینکه اگر این اعترافات حقیقت محض باشد و این افراد دانسته و یا نادانسته قصد ایجاد انقلاب نرم داشته اند و اگر انقلاب مفهوم و عملی قبیح و مطرود است ، آیا انقلاب اسلامی 57 نیز مشمول این قبح و طعن می شود؟اگر پاسخ منفی است که هست و انقلاب اسلامی مطعون و مردود نیست و حق مردم بوده است در می یابیم که انقلاب بر یک نظام نا حق امری خیر وپسندیده است و اگر انقلاب – حتا از نوع آرام و مخملین آن – امری مذموم باشد،آن انقلاب علیه نظامی بر حق است و اصولا از این منظر است که زشتی و پلشتی کار اعتراف کنندگان که قصد انقلاب مخملین داشته اند آشکار می شود، زیرا که ما – حکومت گران – حقیقت مطلق و مطلق حقیقتیم و هر انتقاد و اعتراضی خروج از نهج مستقیم هدایت و گام نهادن در وادی ضلالت است.

آیا در تاریخ،هیچ حاکمیتی خود را ناحق دانسته است؟به قول سعدی " همه کس را عقل خود به کمال است و فرزند خود به جمال".

(مبنای مشروعیت هر نظامی در جهان امروز،مقبولیت آن نظام نزد مردم است که به طرق مختلف و به صورت دموکراتیک و آرام بیان می شود.)

دولت مردان عزیز برحق و فرشته خصالان بی عیب و نقص و مردان ملکوتی!،گاهی پس از طی طریق روحانی خویش گامی بر این خاکدان بشری نهید و بر سر سفره بی نان و نفت ما بنشینید و صدای ما تردامنان آلوده را نیز بشنوید.بشنوید که ولله این بگیر و ببندها درمان دردهایتان نیست.شما به طبیبان مشفق نیازمندید.طبیبان و حکیمان را نسزد که لگام بر دهان زنید.امروز پیام ها را بشنوید،پیش از آن که دیر شود.باور کنید بسیار زود،دیر می شود.این که می کنید مرهم زخم های چرکین شما نخواهد بود بلکه سرکنگبینی است که صفرا خواهد افزود.

از قضا سرکنگبین صفرا فزود

روغن  بادام  خشکی  می نمود

از هلیله قبض شد اطلاق رفت

آب ، آتش را مدد شد همچو نفت .

 

+ سید کاظمینی بروجردی نیز اعتراف کرد.

+ اخبار اعمال شکنجه جسمی در بند ۲۰۹ (کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر)

+ میان ماه من تا ماه سیما تفاوت از آزادگی تا بندگی ارباب بی مروت دنیاست.

+ دوست عزیزم تو را من چشم در راهم.

+ در محکومیت صدور غیر قانونی حکم اعدام برای دو فعال کرد(کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر)

 

+ کمپین آزادی صالح کهندل. او را آزاد کنید.

 

Balatarin + نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط بهزاد مهرانی  |