
به:صدیق کبودوند
آنسیوس مانیلوس سورنیوس بوئتیوس در ایتالیای اوایل دهه ی هشتاد قرن پنجم میلادی متولد شد.او در سال 524 میلادی کتاب"در تسلای فلسفه" را نوشت،یعنی دقیقا هنگامی که در پاویا محبوس بود و قرار بود به اتهام خیانت به امپراطور گوت ها – تئودریس- اعدام شود.زمانی او از محترم ترین و با وقارترین اعضای حکومت تئودریس بود.او را شکنجه کردند و با چوب و چماق کتک زدند تا جان سپرد.او در سلول گرفتار است.ناله سر می دهد و در آن هنگامه ی انزوا و تنهایی،مرگ را آرزو می کند.گمان دارد که هیچ ندارد تا به آن امید بندد.بخت به او پشت کرده است.از جگر آه بر می کشد:
من که به روز شادی قلم به شور و شوق می زدم
کنون باید با درد و رنج ترانه های شور بختی را سرودن بیاغازم.
ابیات پر اندوه سیل سرشک بی غش را بر گونه هایم روان می سازد
الاهه گانی که شور شاعری ام را بر می انگیزند،اکنون به خون نشسته اند ...
رنج هایم پیری را به ناگهان شتابان ساخته،
و اندوهم حکم به کهنسالی افزونترم داده است....
هنگام شادروزی مرگ را کسی خوشامد گو نیست
ولی درد و رنج که همه گیر شود،بسیار طلبش می کنند. ...(تسلای فلسفه.ترجمه ی سایه میثمی.ص 75.انتشارات نگاه معاصر).
آن زمان که بوئتیوس ناله سر می دهد و شکوه می کند،بانویی بالای سرش ظاهر می شود.این بانو همان فلسفه است که به هیئت انسانی در آمده است.فلسفه در او طعن می زند که چرا بوئتیوس فراموشش کرده است.این بانو،در سخنانش بوئتیوس را تسلا می دهد.او دارویی شفابخش در شمایل عقل برای او فراهم می آورد.بوئتیوس دارو را می نوشد و تحمل حبس و بند برایش آسانتر می شود.
دوستان بسیاری هم اکنون در بندند.می گویند ،انفرادی مثل گور می ماند و تجربه ی آن گویا تجربه ی مرگ است.شاید کسانی در این خلوت تنهایی به خود بیاندیشند و به راهی که در آن قدم گذارده اند.احساس تنهایی در سلول،ممکن است عجز و ناتوانی در پی داشته باشد.در این لحظات در ذهنمان چه می گذرد؟ممکن است ناتوان شویم و از راهی که آمده ایم پشیمان.در آن تنهایی با خود گفتگو می کنیم – تفکر-.مگر چقدر می توان با خود سخن گفت.اکنون دوستانمان در بندند.به آنان می اندیشم.سعید حبیبی را تجسم می کنم.اکنون به چه می اندیشد؟به حنیف نژاد؟به گلسرخی؟به چه گوارا؟به دیگران بسیاری که در این سلول ها در تنهایی خود مویه سر داده اند؟
دوستان! به بانویی بیاندیشید که بر بوئتیوس ظاهر شد.بر او در قالب فلسفیدن آشکار شد.بر شما چه؟به بانویی بیاندیشید که در لباس حقوق بشر و زیستن انسانی بر شما ظاهر می شود و نوید فردایی بهتر می دهد.به اوگوش کنید که ندا در می دهد:انسان،کرامتش را خواهد یافت، و "پس از هر دشواری،آسانی است".به آزادی بیاندیشید.به آن زمان که رنگ و نزاد و مذهب و قومیت و جنسیت نشانه ی برتری هیچ کس بر هیچ کس نیست.به روزی بیاندیشید که اندیشه را پاسخ تیشه نیست.به روزی که "تشویش اذهان عمومی جرم نیست،بلکه آن تحمیق افکار آدمیان است که گناهی نابخشودنی است.آن دل دانا است که نباید مشوش باشد،"حیف باشد دل دانا که مشوش باشد".عقلانیت تشویش آور است.همان که سقراط را شوکران مرگ نوشانید.دل خود را مشوش مدارید."دل قوی دار سحر نزدیک است".به روزی بیاندیشید که "کمترین سرود بوسه است".
علی کلایی،امیر حسن مهرزاد و ... به بانوی خوش قد و قامت آزادی بیان بیاندیشیبد .به روزی که اندیشه در بند شدنی نباشد.علی کلایی عزیز بحث هایی را که با هم داشتیم مرور کن.تو با چه شور و حرارتی از شریعتی سخن می گفتی،از انقلاب توحیدی در ضمیر افراد و من به تو انتقاد داشتم،که شریعتی را دیگر نمی پسندم. می گفتم گفتمان آزادی و فردگرایی و حقوق بشر و لیبرالیسم در اندیشه ی شریعتی غایب است ،که ...
امیر حسن به اشعار احمد شاملو بیندیش که دوست داشتی و برایمان از حفظ می خواندی.در خلوت تنهاییت آنها را بخوان و بخوان.نازلی سخن نگفت....در قفل در کلیدی چرخید...ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه...شعری که زندگیست...
همه با هم به فردای آزادی و عدالت و کرامت انسان می اندیشیم.بیاندیشیم،شاید که این همه بند و حبس و سلول انفرادی و غیر انفرادی را آسان تر از سر بگذرانیم.بندیان،این بانوی زیبا رو در کنار شماست.با او سخن بگویید .غم ها گذشتنی است.
مکر آن باشد که زندان حفره کرد
آنکه حفره بست آن مکری ست سرد
+ پيشنهاد بنياد ميراث پاسارگاد به يونسکو برای ثبت یلدادر میراث معنوی جهان
+ بیست و هشت سال مقاومت، دفاع از حقیقت رمز پایداری، عباس امیرانتظام

به:خواهرم ماریا باطبی
بر احمد باطبی این سال خیلی سخت گذشته است ، بر خانواده اش به باور من سخت تر .احمد پدر و مادری مهربان دارد که در این سالها بسیار برایش زحمت کشیده اند.پدری مهربان که چند سالی است که با هم دوست هستیم و چه لحظه های سختی را با هم گذرانده ایم در آن روزها که احمد در بند بود.پدرش می گفت که تو برایم بوی احمد می دهی.مادرش به من بسیار لطف دارد.ماریا(لیلا) برایم مثل یک خواهر است.خواهری مهربان.ماریا بارها برای کشور افتخار آفریده است.او ورزشکاری قابل است.حق دارید که تا کنون نامی از او نشنیده باشید.می دانید چرا؟ اینجا را بخوانید.
در این روزگار سخت تا آنجا که توان داشته ام در کنارشان بوده ام،تا شاید بتوانم قطره ای از دریای مشقات آنان را همدرد باشم.احمد برایم مانند یک برادر است.هر چند که با هم اختلافات فکری بسیار اساسی داریم.او یک چپ اندیش است و من یک لیبرال سرسخت.و گاهی هم با هم آنچنا بحث می کنیم که...بگذریم.
این ها را نگفتم تا از سختی های احمد در این روزگار گفته باشم.نگفتم که بدانید احمد بر خلاف قد و قامت رشیدش تا چه اندازه بیمار است.نگفتم تا بدانید احمد شب ها خواب ندارد.نگفتم تا بدانید چقدر کابوس زندان و بازجویی می بیند.نگفتم تا بدانید درد کلیه امانش را بریده است.نگفتم تا بدانید که او چه روزگار سختی می گذراند.گفتم تا بدانیم که هم اکنون که من و تو روزگار می گذرانیم ،اما به سختی بر زندانیان سیاسی و عقیدتی چه می رود.که بدانیم بر خانواده طبرزدی چه می گذرد،که چه می کنند این خانواده با غم نان؟که بدانیم چه می کشند خانواده ی مجید توکلی و احسان منصوری و احمد قصابان.بدانیم که چگونه روزگار می گذراند مادر پیر سپیده پور آقایی.که چگونه روزها را سپری می کنند خانواده های قاسم شیرزادیان و عباس خرسندی.که چه دلتنگ است مریم دختر عماد الدین باقی.گفتم تا بدانیم که زندانیان گمنام کردستان،بلوچستان،کردستان،و ... چه روزهایی را طی می کنند.آنهایی که مثل احمد شناخته شده نیستند تا غمشان را بخوریم.گفتم تا بدانیم که کیانوش سنجری در غربت چه می کشد.مادر بیمارش این سوی دنیاست و او آن سوی دنیا دلتنگ مادر و برادر کوجک ترش .گفتم تا بدانیم مهرداد لهراسبی ،بهروز جاوید تهرانی و ... چگونه سر می کنند روزهای سخت و کشنده را.گفتم تا جلوه جواهری ،مریم حسین خواه...گفتم تا بدانید:
من اینجا بس دلم تنگ است و
هر سازی که می بینم بدآهنگ است...

آیا اعدام جایز است؟آیا اعدام از میزان جرم و جنایت می کاهد؟آمار و اطلاعات بسیاری حاکی از این است که مجازات اعدام در ممانعت از بروز جرم ناتوان است.ما در کشورمان هر روز شاهد اعدام هستیم و بعضا این عمل به بهانه ی عبرت گرفتن دیگران،در ملاء عام انجام می گیرد که جز جریحه دار شدن احساسات انسانی،حاصلی در بر ندارد.چند روز پیش جوانی بیست ساله به نام ماکوان مولودزاده به اتهام ارتکاب جرمی جنسی در کودکی و در سن سیزده سالگی در کرمانشاه اعدام شد.ایران بیشترین آمار مجازات اعدام در جهان بعد از کشور چین را دارد.کارشناسان امر و پژوهش گران می توانند به عنوان یک تحقیق،جست و جو کنند که آیا این اعدام ها توانسته است آمار بزهکاری را در ایران و سایر نقاط جهان که قانون اعدام در آنها جاری و ساری است،کاهش دهند.

گاهی اوقات خواندن یک رمان و یا دیدن یک فیلم می تواند به اندازه ی خواندن چندین مقاله ی تحقیقی و پژوهشی راهگشا باشد.
یکی از این فیلم ها،فیلم "زندگی دیوید گیل"(The life of David Gale) است. که از دیدن آن لذت خواهیم برد.دیوید گیل(کوین اسپیسی) استاد دانشگاه هاروارد، از مخالفان اجرای حکم اعدام در ایالت تگزاس آمریکا است . او برای اینکه ثابت کند بعضی از محکومین به اعدام بی گناه اعدام می شوند با دوستش کنستانت ( لورا لینی) نقشه ای طرح می کند . کنستانت مبتلا به سرطان خون است و بیش از چند ماه زنده نخواهد ماند . کنستانت دست به خود کشی می زند و این خود کشی را به گونه ای انجام میدهد که تمام شواهد نشان دهد دیوید گیل مرتکب قتل شده است . در حین خود کشی دیوید از کنستانت فیلم برداری می کند . دیوید دستگیر شده و به اعدام محکوم می شود . بتسی بلوم ( کیت وینسلت ) که یک خبرنگار است ، پی می برد که کنستانت دست یه خود کشی زده است . او درست نیم ساعت مانده به اعدام دیوید فیلم ویدیویی را پیدا میکند . اما هنگامی که خود را به محل اعدام می رساند دیگر دیر شده است . دیوید اعدام شده است . بتسی بلوم پس از مرگ دیوید فیلم ویدیویی را به دادگاه ارائه میدهد و دادگاه دیوید گیل را بیگناه می شناسد و ...

این فیلم به کارگردانی آلن پارکر(Alan Parker) و تهیه کنندگی او و نیکلاس کیج محصول 2003 آمریکاست که شرکت سازند آن ((Universal می باشد.دیدن این فیلم بسیار لذت بخش است و چشم را می نوازد، به خصوص برای آنانی که به بی ثمر بودن اعدام ایمان دارند و ستایشگر زندگی اند.
گوشم شنید قصه ی ایمان و مست شد
کو قسم چشم؟صورت ایمانم آرزوست
+ اعتراض جمعی از فعالین سیاسی- اجتماعی نسبت به ادامه بازداشت سپیده پورآقایی

مدتی است که در یک روزنامه می نویسم واز نزدیک با معضلات سانسور آشنا هستم.سانسور دولتی از یک طرف و خود سانسوری از طرف دیگر.هر لحظه که در حال نوشتنیم،گویی فرد دیگری در کنارمان نشسته است و مشق هایمان را خط می زند.می گوید این که نوشته ای مناسب نیست.درد سر ساز است.هم برای خودت و هم برای روزنامه.همکاران می گویند:چموش بودن را کنار بگذار و ما را از نان خوردن ،در این وانفسای زندگی میانداز.در چنین فضایی نوشتن بسیار دشوار است.
الان بیش از گذشته دریافته ام که چرا تصوف و عرفان وجه غالب فرهنگ ما ایرانیان بوده است.گویا در فضای خفقان،تنها می شود به درون پناه برد.یعنی با خود بگوییم که در بیرون از ما مانعی وجود ندارد و اگر هم هست،چه زیباست و دوست داشتنی.کافیست چشم دل بگشاییم تا آنچه دیدنیست و خاری است در چشممان را دیگر نبینیم.اگر معیشت نداریم و دنیامان چون آخرت یزید است،می توانیم "اندرون از طعام خالی داریم تا در آن نور معرفت بینیم". کافیست اشعری مسلکانه ،چو اندکی – نزدیک به بسیار زیاد - نه به وفق رضاست،خرده نگیریم و بگوییم:
غیر تسلیم و رضا کو چاره ای
در کف شیر نر خونخواره ای
این شرایط نابهنجار بیرونی تاریخی ما،سبب ساز این نگاه درویش مسلکانه ماست.چون نمی توانیم و قدرت آن نداریم که با موانع بیرونی دست و پنجه نرم کنیم،به درونمان پناه می بریم و می گوییم شتر دیدی،ندیدی.
من که صلحم دائما با این پدر
این جهان چون جنتستم در نظر
به خود زنهار می دهیم که:
در بیان این سه کم جنبان لبت
وز ذهاب و از ذهب وز مذهبت
این که گفتم تمامی علل سیر ما به عوالم درونی و عالم انفس نیست.علل ودلایل بسیار دیگری وجود دارد که در حوصله ی این مقال نیست. و اشعاری که در اینجا استفاده کرده ام هم قطعا فقط همین معانی که گفتم ندارند،فقط خواستم بگویم در روزنامه به ضرورت،از همین عوالم درون می نویسم و تازه همین را هم ... .
به امید روز و روزگاری که قلم نهراسد و چون بید بر سر ایمان خویش نلرزد،حتا اگر آن روز ما نباشیم.
لینک بعضی از نوشته هایم را نیز اینجا می آورم.تا درودی دیگر،بدرود.
بعضی از مطالب اخیر مرا می توانید اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا بخوانید.

امروز شانزدهم آذر ماه است.روز دانشجو ، همان روزی که به گفته علی شریعتی آذرمان را در پای نیکسون قربانی کردند . از آن روزها تا کنون مردم ایران و به تبع آن دانشجویان تجربه های بسیاری را از سر گذرانده اند . تجربه هایی که از آنان انسان هایی کار آزموده تر و آبدیده تر ساخته است.
دانش در ذات خویش پرسش آفرین است و دانشگاه کارخانه تولید پرسش است . دانشگاه پاسخ نیز می دهد . اما هیچ پاسخی را آخرین پاسخ هیچ پرسشی نمی داند. از این رو منتقد است .سر بر آستان هیچ پاسخی پیشینی نمی نهد . از این رو اقتدار و اتوریته را بر نمی تابد . دانشگاه مصلحت اندیش نیست ، چون کار خویش را جستجوی حقیقت می داند و هیچ حقیقتی را در پای هیچ مصلحتی ذبح نمی کند.
محافظه کاری را بر نمی تابد و این مقتضای سن جوانی است و نه دانش و دانشگاه. جوان اینگونه است . آرمان های بلند در سر دارد . امروز اما گونه ای دیگر است.در این بیش از ربع قرن تجربه های بسیاری کسب کرده است.آموخته است که در پس شعار های انقلابی و رمانتیک چه نهفته است.آموخته است که گاهی این مصلحت است که از حقیقت برتر می نشیند و می شود که مصلحت خود برترین حقیقت باشد . آموختیه است که آرمان ها نا کجا آبادی و به گفته سنایی غزنوی " رایگان آبادی " که می خواهد بر روی زمین بهشت بسازد ، چه جهنم سوزانی بنا می کند . و این آموخته ها به قطع فردایی روشن تر را نوید می دهد.
*آقای قوچانی در مقاله ای تحت عنوان" شورش پسران بر پدران" که در هفته نامه شهروند به چاپ رسید جنبش دانشجویی را نماد توسعه نیافتگی و عدم توسعه سیاسی می داند . ایشان در بخشی از این مطلب می گوید " دانش ، محافظه کاری می آفریند و ایدئولوژی ، انقلابیگری. دانش به انسان فروتنی می دهد و ایدئولوژی تهور . دانشگاه ، دانشجو و دانشور می سازد و جنبش دانشجویی ، ایدئولوگ و اینک در غیاب جنبش دانشجویی چه خوب که به جای ایدئولوگ ، دانشور ساخته می شود و سیاستمدار، که اگر دانشجویی بخواهد به صورت حرفه ای در سیاست دخالت کند به جای جنبش دانشجویی باید وارد شاخه دانشجویی احزاب سیاسی شود و سپس مراتب ترقی را در آن حزب سیاسی طی کند و آنگاه وارد پارلمان یا دولت شود و این همان راهی است که امروزه در جهان توسعه یافته بدان عمل می شود"(شهروند شماره 27 ص 5) و در پایان این یادداشت قوچانی می گوید"جنبش دانشجویی مرد،زنده باد دانشگاه"(همان).با تحلیل های آقای قوچانی تا حدود زیادی موافقم.وظیفه ی دانشجو،آموختن دانش است و دانش از آنجایی که پیوند نا گسستنی با تعقل و خردورزی دارد،قابله ی زایش محافظه کاری می شود و به درستی می گوید که جنبش دانشجویی نماد توسعه سیاسی نیست بلکه نماد توسعه نیافتگی است.اما مگر جامعه ما یک جامعه ی توسعه یافته و مدرن است؟اگر در جامعه ای امور بسامان باشد و هر کس بر سر کار خویش ،وظیفه ی دانشجو فقط و فقط دانش اندوزی است.وجود جنبش های اجتماعی و سیاسی به واقع نشانه ی بیماری یک جامعه است.و مگر جامعه ی ما یک جامعه ی بیمار نیست؟جامعه ی سالم که در آن حقوق انسان ها محترم شمرده شود نیازی به جنبش و حرکت های اعتراضی ندارد.قوچانی در یادداشت خود از کلمه ای حق مراد باطل نموده اند.جامعه ی ما یک جامعه ی توسعه یافته نیست.در یک جامعه مدرن و توسعه یافته است که هر نهاد و سازمانی کارویژه ی خود را دارد.وظیفه ی دانشجو،دانش اندوزی است.نهاد های واسطه(مدنی) کار خود را انجام می دهند.احزاب و مطبوعات به عنوان دیده بان های جامعه به وظایف خود عمل می کنند.هر کس که می خواهد سیاستمدار شود از راهکار هایی که تعبیه شده است مراتب ترقی به سوی نردبان قدرت را طی می کند و وارد دایره ی قدرت می شود.و اما در یک جامعه ی توسعه نیافته ای چون جامعه ی ما، گاه این تقسیم بندی ها موضوعیت خود را از دست می دهند.فی المثل در جامعه کنونی ما آیا افرادی که معتقد به مبانی سکولاریزم و یا لائیسیته هستند و حکومت دینی را مقبول و کارامد نمی دانند و خواهان آن هستند که قوانین کشور نه بر اساس مبانی شریعت که بر اساس خرد جمعی وضع شوند راهی به احزاب سیاسی دارند؟احزاب سیاسی ای که مجوز فعالیت خود را از حاکمیت دریافت می کنند.آیا دانشجوی غیر مذهبی می تواند در محیطی که کلیه انجمن ها و نهادهای دانشجویی الزاما باید پسوند اسلامی داشته باشند،فعالیتی مستقل داشته باشند؟در یک جامعه ی مدرن و توسعه یافته سخن قوچانی،سخنی صواب است."دانشجو در این موقعیت ناظزی مدنی است نه بازیگری سیاسی.نگهبان آزادی است نه پاسبان قدرت، انبان دانش است نه کیسه ایدئولوژی".(همان).اما در موقغیت کنونی که انسداد سیاسی حاکم است و راه های کسب قدرت حتا برای موافقین نظام بسته است،مطبوعات آزاد وجود ندارند و احزاب سیاسی مستقل از حکومت وجود خارجی ندارند و نهاد های مدنی و NGOها آماج حمله های بنیان کن ارباب قدرت اند،چگونه می توان سخن از "که هر چیزی به جای خویش نیکوست" گفت.در اینجا همگان وظایف دشوارتری می یابند و دانشجو و دانشگاه نیز از این امر مستثنا نیست.در اینجاست که دانشجو علاوه بر دانش اندوزی،منتقد قدرت حاکم می شود و جنبش دانشجویی شکل می گیرد.دانشجو در اینجا شایسته است که از تحقیق و پزوهش غافل نماند و در ضمن در صحنه حمایت از آزادی و عدالت نیز خواب آرام را از اصحاب قدرت بادآورده دور سازد. و امروز دانشجو اینگونه است، در عین حال که به باور من بسیار آگاه تر از عموم روشنفکران دهه چهل و پنجاه است و جهان را بهتر از آنان می شناسد،در تحدید قدرت های فعال ما یشاء نیز گام بر می دارد.هر چند انسداد سیاسی موجود و بالا رفتن هزینه های فعالیت های سیاسی و مدنی بر تعداد دانشجویان بی تفاوت افزوده است،اما بخشی از دانشجویان نیز در عین علم اندوزی و دانش آموزی و تحقیق و پزوهش به نقد حاکمیت استبداد می پردازند.همینهایند که چراغ دانش را روشن نگاه می دارند و پایه های جنبش دانشجویی را استوار می دارند.پس می توان با صدای رسا گفت:
زنده باد دانشگاه – زنده باد جنبش دانشجویی
+ ...هنوز دانشگاه زنده است! ریحانه حقیقی
+ بیانیه ی دانشجویان لیبرال در اعتراض به بازداشت دانشجویان چپ
+ آذروشان اهورایی را...مجتبی سمیع نژاد

به:دوست عزیز دربندم سعید حبیبی
امشب مانند بیشتر شب ها خوابم نمی برد.به کودکی ام نقب می زنم.خیلی کوچک بودم که داستان "کی باز می گردی داداش جان"علی اشرف درویشیان را خواندم.داستان پسر کوچک فقیری است که برادرش را دستگیر می کنند.او دل نگران برادر بزرگ است.برادر بزرگ گویا کتاب های لنین می خوانده و گرایشات چپی داشته است.از کودکی تا امروز هنوز لذت خواندن این داستان را فراموش نمی کنم.امروزی که به لیبرالیسم گرایش دارم.
این روزها کتاب های علی اشرف درویشیان را ممنوع اعلام کرده اند.گویا مطبوعات حتا از چاپ عکس او نیز منع شده اند.
* فرهنگ سرای ارسباران
جشنواره جایزه ی مهرگان است.علی اشرف درویشیان را برنده ی جایزه ی مهرگان در بخش داستان معرفی کرده اند.این جایزه با دستان سیمین بانوی غزل ایران بانو بهبهانی به ایشان تقدیم می شود.از درویشیان می خواهند که سخن بگوید.او بیمار است و چندان توان حرکت ندارد.یک بلند گوی سیار برای وی می برند تا سخن بگوید. تحت تاثیر محبت دوستان،گریه امانش نمی دهد.بغضش می ترکد.گریه می کند.می پرسد چرا باید ممنوع القلم باشد؟چرا به کتاب هایش اجازه چاپ نمی دهند؟او پیش ترها هم ممنوع القلم بوده است.
شاید در ذهنش به گذشته ها بر می گردد.به روزگارانی که می گفتند همه در بیان عقاید خود آزادند.دیگر ممنوعیت اندیشیدن و بیان معنا نخواهد داشت.به آرمان هایی که بر باد رفت و پس از چند دهه از آن روزها،باز هم "قدغن"سخن گوش آشنایی است.درویشیان می گرید.می گرید...

دوست بسیار ارزشمندم بانو مهتا بردبار نیز بغض می کند و اشک های زنانه اش را بر قلم جاری می سازد.گریه اش و لرزش های شانه های زنانه اش غزلی می شود ناب،پیشکش به علی اشرف درویشیان.می سراید:
درویشیان بخند، این نیز بگذرد
غم مویه تا به چند، این نیز بگذرد
با چشم های خویش،دل پاره را بدوز
هرچند می درند ، این نیز بگذرد
این جهل تیره را کاغاز برزخ است
بر دوش می برند ، این نیز بگذرد
هر چند چون شهان تارک نشین شدند
با جامه ای نژند ، این نیز بگذرد
گودال یونجه است یا جوی پرلجن
جایی که می چرند، این نیز بگذرد
زین کن سمند عشق،بربند نعل بخت
کاین ناکسان کمند،این نیز بگذرد
در پیشگاه تو از جا جهیده اند
چون آتش و سمند،این نیز بگذرد
حالی تو را نفس هم پای ابرهاست
درویشیان بخند ، این نیز بگذرد
+ بازداشت دست کم ده دانشجوی دیگر در ادامه روند دستگیری فعالین چپ
+ برای دانشجویان چپ (رشید اسماعیلی)
+ خورشید از خراش خونین گلو می گذرد،هژیر پلاسچی
جلوه جواهری بازداشت شد.
اما بازداشت او از جلوه ی این کوه جواهری که بر سر وگردن زن نکوی امروز است نخواهد کاست.جواهر اندیشیدن،آزادی و عدالت خواهی و رفع تبعیض.

بازداشت شد.اقدام علیه امنیت ملی،تشویش اذهان عمومی.
این روزها این کلمات را مدام می شنویم،آن قدرکه گویا گوش ها،حساسیت خود را نسبت به آنها از دست داده اند و دیگر به معانی "کلمه"نمی اندیشیم."امنیت ملی".آیا اندیشیدن، امنیت ملی را به خطر می اندازد؟آیا این اندیشه است که خزر را این گونه تقسیم کرده است؟آیا این "اندیشه" است که سن روسپی گری را کاهش داده است؟آیا این "اندیشه" است که اعتیاد بی داد می کند؟این "اندیشه" است که بی کاری جوانان این مرز وبوم را زیر چرخ دنده های خود له کرده است؟بیان اندیشه و خواست حقوق انسانی و رفع تبعیض کدام امنیت ملی را به مخاطره می اندازد؟
در این میان اما "تشویش اذهان عمومی" حرف دیگری است.بارها گفته ایم که این جرم را می پذیریم اگر که جرم باشد.اندشه و بیان آن ذهن را مشوش می سازد.این همان جرمی است که سقراط را جام شوکران نوشانید.آنچه در این میان جرم است و زشت است و مطرود،تشویش اذهان عمومی نیست بلکه "تحمیق افکار عمومی" است اندیشیدن و بیان آن و خواستار رفع تبعیض بودن کجا و تحمیق و تخدیر افکار و اذهان عموم کجا؟آنچه تحمیق افکار است آن است که دیگران را از اندیشیدن بازداریم و تفکر را در بند کشیم.آنکه اندیشه را در بند می کند می خواهد فضا را تاریک کند تا نور کم سوی خود را بتاباند.او غافل است از این که جواهر ما را جلوه ی دیگری است.جلوه ی این جواهر در عدالت خواهی و آزادی خواهی و مخالفت با تبعیض است.در تمنای حقوق یکسان عادلانه ی آدمی است.و آن ها که زنان را نیمی از انسان و انسان نیمه می دانند این جلوه گری را بر نمی تابند زیرا که آزادی و عدالت و کرامت انسانی را نمی شناسند.
جلوه جواهری بازداشت شد.اما بازداشت او از جلوه ی این کوه جواهری که بر سروگردن دست زن نکوی امروز است نخواهد کاست.جواهر اندیشیدن،آزادی و عدالت خواهی و رفع تبعیض.مگر می شود همه را در بند کرد؟زنان،کارگران،دانش جویان،پژوهش گران،نویسندگان و ... . نه نمی شود.ای دربند کنندگان شما نیز جلوه ی خود را بیابید تا از جلوه ی دیگران به هراس نیفتید.
هین به دست آور کمالی تا تو هم
از کمال دیگران نفتی به غم
+ احتمال بازداشت 6 دانشجوی دانشگاه های تهران

+ دانشگاه، آخرین سنگر آزادی؛ برنامه بزرگداشت روز دانشجو یکشنبه ۱۸ آذرماه
گزارشی از آخرین وضعیت حشمت الله طبرزدی در زندان
کمپین حمایت از آزادی مهندس طبرزدی را می توانید اینجا امضاء کنید.



محمد مجتهد شبستری در مطلبی تحت عنوان "قرائت نبوی از جهان" در فصلنامه وزین مدرسه به مفاهیم کلام وحیانی و کلام نبوی و ... پرداخت که چاپ این نوشته موجبات توقیف این مجله پر بار را از سوی قاریان اسلام فقاهتی فراهم آورد.مطلبی که برای من ،که سالیان بسیاریست محصولات روشنفکری دینی را دنبال می کنم بسیار آموزنده و پرسش بر انگیز بوده است.قراربر این بود که در شماره آتی این فصلنامه نقدهایی بر این مطلب نوشته شود که تیغ سانسور این فرصت را از تمامی اهل اندیشه دریغ کرد و نشان داد که سعه صدر مسئولین امر در نظام جمهوری اسلامی تا چه اندازه کم است.دولتی که از منتقدین خود به باور خود استقبال می کند چگونه است که یک رای دیندارانه را بر نمی تابد؟نظامی که داعیه دار این است که در مکتب امام صادق و ... مخالفان دین و معاندان و کافران نیز در بیان نظرات خود آزاد بوده اند چگونه است که کمتر انتقادی را تاب نمی آورد؟کدام را باور کنیم؟
در حال حاضر مشغول نوشتن نقدی به روشنفکری دینی هستم که اگر توفیق قرین بود و بخت یار،آن را منتشر خواهم کرد.

این مقاله جناب مجتهد شبستری را می توانید در اینجا بخوانید.
مصاحبه مهدی خلجی با محمد رضا نیکفر در مورد همین مطلب را از اینجا بخوانید.
+ گزارشي از مراسم چهلم دكتر زهرا، پزشك مقتول در همدان
+ دستکاری در پرونده و صحنه مرگ دکتر زهرا

به : رشید اسماعیلی

اول:
امروز اول آذرماه،سالگرد شهادت داریوش فروهر و پروانه اسکندری است.دو انسانی که دشنه ی شب ،قلب عاشق سپیده دمان اشان را شکافت.دو عاشق سعادت و کامیابی ایران و ایرانی که مرگشان نیز چون حیاتشان، نوید بخش این سرزمین است.یادشان گرامی باد.
دوم :

هر گاه که جریده ی کیهان کسی را مطعون و ملعون می انگارد،زان پس او باید جریده روی را پیشه ی خود سازد چرا که گذرگاه عافیت بر او تنگ خواهد شد.حربه ی تکفیر و تفسیق تنها ابزار حرب این شریعتمداران بی طریقتی است که سالهاست از مدار درایت و انصاف خارج گشته اند و هر منتقدی را چنان عرصه تنگ می کنند که سلاح انتقاد از دست وانهد و صلاح خویش را در انقیاد بیند، و بازی شگفت انگیز روزگار ماست که اینها جایزه "منتقدین برتر" را از دست کسانی می گیرند که منقدین خود را بزغاله به حساب می آورند.
اینان اکنون به درویش یک لاقبایی حمله ور شده اند تا او را در آتش قهر خود بسوزانند.دانشجویی که امروز راهی به خانه ی خود – دانش گاه – ندارد،زیرا که پاس دانش را نگاه داشته است و پاسبانی از آزادی اندیشه کرده است.رشید اسماعیلی.
اینان که از بودجه های هنگفت و بی حساب بیت المال چراغ های پر مصرف خود را روشن نگاه داشته اند و جایزه منتقدین نمونه را از آن خود می کنند،چگونه است که قلم زدن محدود جوانی رشید را تاب نمی آورند و می خواهند قلمش را قلم کنند؟آیا بعد از چندین قرن که از حافظ می گذرد هنوز باید مویه سر دهیم که"آسمان کشتی ارباب هنر می شکند"؟آیا هنوز چون گالیله و برانو باید "تکیه بر این بحر معلق نکنیم"،چرا که امکان دارد زبانمان را از قفا بیرون کشند؟
کیهانیان محترم! زمین می چرخد،هر چند اگر ما از هراس طوفان دریا،سلامت کنار را رجحان دهیم و پای بر ارض بکوبیم و بگوییم زمین نمی چرخد.
جرید رو که گذرگاه عافیت تنگ است
پیاله گیر که عمر عزیز بی بدل است (حافظ)
شوخی زمانه را بنگرید.