
در رثاي ِ ابراهيم لطف الهي
اين آدمي زاده عجب طرفه معجوني است.چه زود فراموش مي كند و چه زود به هر شرايطي خو مي كند.در اين ميان انسان ِ ايراني گويا فراموش كارتر است.از دل مشروطه خواهي اش،چكمه هاي رضاخاني بيرون مي آيد و از درون ِ استقلال و آزادي خواهي اش استبداد ي مذهبي.
وعده و وعيدها را زود از ياد مي برد و فاصله ي ِ از ياد بردن اش گاهي يك طلوع و غروب ِ افتاب هم به طول نمي انجامد.وعده هاي ِ زندگاني ِ رايگان را رايگان به باد ِ نسيان مي سپارد و خصم ِ جان اش را به راحتي آرام ِ روان مي پندارد.چه بي زارم از اين ،مردم را نا آگاه گمان بردن كه خود نيز از همين مردمانم.از اين مردماني كه قرون بسيار با آن ها زيسته ام و رسم ِ نامردمي را با آن ها خون گريسته ام.
با ما گفته بودند: /آن كلام مقدس را / با شما خواهيم اموخت، / ليكن به خاطر آن / عقوبتي جان فرساي را / تحمل مي بايدتان كرد ./ عقوبت جان كاه را چندان تاب آورديم / آري / كه كلام مقدس ِ مان / باري / از خاطر گريخت!(احمد شاملو)
امشب بغض ِ قرن ها نا مرادي و ستم را مويه مي كنم.مي گريم براي ِابراهيم لطف الهي.(مباد روزي كه حرمت ِ جان ِ ادمي را فراموش كنيم).ما در سده ها ناكامي و شكست به چه زشتي ها كه خو نكرديم.به خاك و خون ِمان كشيد اسكندر.از ياد برديم.تركان جان ِمان ستاندند و فراموش كرديم.اعراب فريب ِ مان دادند و سفره هامان به يغما بردند؛برج و بارو برايشان گشوديم.مغولان تاراجمان كردند،آنان را محمد خدابنده پذيرفتيم و خم بر ابرو نياورديم. .(مباد روزي كه حرمت ِ جان ِ ادمي را فراموش كنيم).در بندمان كردند،حيرت كرديم،گفتيم بيش از اين نمي توانند و ما جان سخت تر از آنيم.به بند و رسن عادت كرديم .(مباد روزي كه حرمت ِ جان ِ ادمي را فراموش كنيم) .گويا قرار است امروز به رايگان جان دادن ِ عزيزانمان نيز عادت كنيم و آن را به راحتي فراموش كنيم.به نفير ِ مرگ دل نسپاريم.به آن عادت نكنيم.آن را به خاطره ها نسپاريم.جان ِ آدمي است اين.جاني برتر از تمامي ِ باورهاي ِ ناكجا آبادي. از همين گوشت و پوست و استخوان سخن مي گويم.از نفس ِ ابراهيم لطف الهي. (مباد روزي كه حرمت ِ جان ِ ادمي را فراموش كنيم).به اين نفس بريدن ها خو نكنيم.هيچ آرماني برتر از همين دم و بازدم ها نيست كه نامش زندگي است.آرمان ِ ما زندگي است و امروز ابراهيم نفس كشيدن را فراموش كرده است .يعني از يادش برده اند.ديروز زهرا و پريروز عزت.تا فردا در سايه ي ِ نسيان ي ما داو بر كه افتد.
زندگي را از ياد نبريم.فراموش نكنيم تا "ابليس ِ پيروز مست سور ِ عزاي ِ ما را بر سفره ننشيند".(مباد روزي كه حرمت ِ جان ِ ادمي را فراموش كنيم).از همين گوشت و پوست و استخوان سخن مي گويم.از ابراهيم لطف الهي.
++ اين مطلب ابتدا در اينجا منتشر شده است.
* آیا این مرد براي مرگ ِ اين دانشجو مي گريد؟يقين دارم كه نه.

مي زنم من گر ره ِ خلق اي رفيق
در ره ِ شرعي تو قطاع الطريق
خبر بيش از يك جمله نيست.دست و پاي ِ پنج نفر را در زاهدان به جرم سرقت قطع كردند.اين جمله ي ِ اخباري ِ كوتاه اما مي تواند خواب را از چشمان ِ آدمي بربايد.مي تواند ساعت ها ذهن ِ ما را به خود مشغول كند و آرامش ِ ما را مغشوش و مخدوش سازد.كلمات ِ بسياري در مغزم آمد و شد مي كنند.حقوق ِ بشر، كرامت ِ انسان، خليفه الله، گناه، جرم، تناسب، قانون، اصلاح، وكيل، پرتاب از كوه، سنگ سار، ...
ميگويند اينان قطاع الطريق بوده اند،چون حراميان راه بسته اند و راه زني كرده اند.نا خود آگاه ياد ِ سخن ِ ابوذر غفاري مي افتم،هر چند سال هاست كه اين شعارها جذبه و جذابيت ِ پيشين ِ خود را برايم از دست داده اند: "در شگفتم از كسي كه در خانه اش ناني نمي يابد و با شمشير ِ آخته اش بر مردم نمي شورد". آن كس كه در سفره اش نشاني از نان نمي يابد و سر پناهي جز سقف ِ آسمان ندارد،عجب مدار كه بر خلق ِ خدا حمله برد تا ناني به زور بستاند.آنچه عجيب است و حيرت افزا،غفلت ِ زعماي ِ امور است در فراهم آوردن ِ امكانات ِ معيشتي ِ مردم،كه از قديم گفته اند :شكم ِ گرسنه ايمان نمي شناسد.آن غول ِ مهيب ِ انسان كش كه مستحق ِ قطع ِ دست و پا است فقر است.فقري كه ره زن ِ جسم و جان ِ آدميان است.بريدن ِ دست و پاي ِ انسان ها، پاك كردن ِ صورت ِ مسئله اي است كه خود طراح ِ آن بوده ايم.آن كه حكم به قطع ِ دست و پا مي دهد گويا درس ِ "اكل ميته" را فراموش كرده است.درسي كه به او آموخته است،آن جا كه گرسنگي به شكار ِ جان ِ آدمي آمده، مي توان از گوشت ِ مردار نيز ارتزاق كرد.
از ضرورت هست مرداري مباح
بس فسادي كز ضرورت شد صلاح
كدام لقمه ي ِ ناني را در سفره ي ِ او گذاشته اند ،كه او به سفره ي ِ ديگران يغما برده است؟او را مشغول ِ كدام پيشه كرده اند كه او راه زني را بر گزيده است؟بريدن ِ دست و پا چاره ي ِ كار نيست.او اگر از اين پس بخواهد نان از عمل ِ خويش خورد با كدام دست و پا اين كار ميسر است؟آيا اين گونه حل كردن ِيك مسئله،مسائل ِ غامض و لاينحل ِ ديگري را بر جاي نخواهد گذاشت؟
"از كه مي پرسي كه دور ِ روزگاران را چه شد؟"
* این مطلب در سایت روز منتشر شده است.

برف نو،برف نو ،سلام،سلام!
بنشين، خوش نشسته اي بر بام.
پاكي آوردي – اي اميد سپيد!-
همه آلودگي ست اين ايام (احمد شاملو)
برف كه مي بارد،شادماني ِ شگرف و وصف ناشدني اي سراپاي وجودم را در بر مي گيرد.البته نه از اين برف هاي زود گذر،بلكه از آن برف هايي كه زندگي را كاملا مختل مي سازد.آمد و شد ها با مشكل مواجه مي شوند،مدارس تعطيل مي شوند و كارمندان و كارگران دير به محل كار خود مي رسند و يا اصلا سر ِكار نمي روند.شايد تعجب كنيد.اما اين يك احساس دروني است كه شايد دليل ِ قانع كننده اي هم نداشته و همه "علت" داشته باشد.
همه ي اين تعطيل شدن ها به باور من خللي در روند كلي ِ حيات ما ايرانيان ايجاد نمي كند.دولت ِ ما يك دولت ِ نفت فروش است كه تعطيلي بردار نيست.او بشكه اي صد دلار نفت ِ خود را مي فروشد و اگر همه ي جامعه تعطيل و معطل هم باشد،خلل زيادي در كار او ايجاد نمي شود.شايد اگر بارش برف سنگين باشد و همه ي ادارات تعطيل،تنها اتفاقي كه بيا فتد اين باشد كه از مخارج اضافي و هزينه هاي بي فايده و بي قاعده، كمي كم شود.آموزش و پرورش ِ تعطيل ِ ما نيز چندان زيان بار نخواهد بود.مدارسي كه دروس آن و سود مندي اش را تا كنون كمتر كسي دريافته است.كسي در نيافته است كه ادبيات اش كجاي ِ زندگي به كار مي آيد.ادبياتي كه ليسانسيه هايش هنوز در رو خواني ِ اشعار حافظ و سعدي و مولانا در مانده اند."تعليمات ِ ديني" اش ،در اثبات ِ وجود ِ خدا،هنوز در برهان نظم در جا مي زند برهان ِ نظمي كه هيوم در قرن ِ هجده در رد ِ آن استدلال هاي ِ متقن ِ بسياري ارائه كرده است.زبان ِ عربي و انگليسي اش را كه مي خواني،در پايان نه يك جمله ي ِ عربي مي تواني بگويي و نه انگليسي.فلسفه و منطق و جبر و ... نيز وضعيت ِ بهتري ندارند.تاريخ و جغرافيا اش را كه مي خواني،نمي فهمي در كجاي ِ تاريخي، و جغرافيا ات كجاست.نمي فهمي كه سهم ِ خزرت چقدر بوده و نمي فهمي كه خليج ات فارس بوده يا عربي و يا خليج ِ مهر و دوستي!! در تاريخ ات مصدق همه خيانت بوده و كاشاني همه خدمت و روحانيت نيز هيچ گاه پاي ِ هيچ قرارداد ِ استعماري را امضا نكرده است.قبل از اسلام،هيچ نداشته ايم.نه هويتي،نه تاريخي و نه تمدني و هر چه نيكي و بزرگي داشته ايم،همه بعد از حمله ي اعراب بوده است. قبل از اين سي سال،همه وطن فروشي و استعمار بوده است و بعد از آن همه رشد و ترقي،پيشرفتي كه از دوران ماد ها تا كنون بي سابقه بوده است!
آري وقتي برف مي بارد و زندگي كند مي شود،بسيار لذت بخش است.شايد در خانه بمانيم و بيانديشيم.به ادبيات و دين و تاريخ و جغرافي و فلسفه و منطق.بيانديشيم كه در اين قرون بر ما چه گذشته است.بيانديشيم كه اگر كار نكنيم،پول نفت نمي گذارد نه در زندگي ي ِ روزمره مان خلل ِ چنداني ايجاد شود و نه در مديريت ِ كلان ِ كشور ِمان.بيانديشيم كه اگر نفت نبود و دولت از جيب ِ من و تو ارتزاق مي كرد،بارش ِ برف و تعطيلي چه خلل هايي در زندگي مان ايجاد مي كرد.كه اگر نفت نبود،اين همه بي كاري چه زندگي ِ مشقت بارتري از آن چه داريم، براي ِ ما رقم مي زد.البته شايد اگر اين بلاي ِ سياه نبود،روزگار ِ به تري مي داشتيم.دولت از جيب ِ من و تو تغذيه مي كرد و مجبور بود كه پاسخ گو باشد.مجبور بود كه هر سخني كه مي گويد،ابتدا در مورد آن انديشه كند.اگر نفت نبود شايد به اين گستردگي خرافات دامان ما را نمي گرفت.شايد اگر نفت نبود،مردم سالاري داشتيم و از مردم سواري خبر ِ كم تري بود.شايد آن زمان كار بود و تلاش.آن زمان شايد اگر برف مي باريد و اختلال در كارها ايجاد مي شد ،جاي ِ خوش حالي نبود.شايد آن وقت مديريتي مي داشتيم كه اندك بارش ِ برف و باران ،زندگي را فلج نمي كرد.
راستي آيا فرزندان ِ در بند ِ اين مرز و بوم،از سلول هاي تنگ و تاريك ِ 209 در مي يابند كه امروز برف باريده است؟آيا علي كلايي مي داند كه در خيابان برف مي بارد؟امير حسن مهرزاد چطور؟سعيد حبيبي؟عماد الدين باقي؟اسالو؟طبرزدي؟جهاندار؟قاسم شيرزاديان چطور؟عباس خرسندي؟بهروز جاويد تهراني؟فرزندان ِ دربند ِ امير كبير چطور؟....؟ بچه ها امروز برف باريده است.
پشت شيشه برف مي بارد / پشت شيشه برف مي بارد / در سكوت سينه ام دستي / دانه ي اندوه مي كارد (فروغ فرخ زاد)
+ مصاحبه ي دكتر حسام فيروزي با نشريه صدا

گفت و گوی احمد باطبی و خانم نوشابه امیری را که خواندم،خیلی دلم گرفت.نه به خاطر این که احمد، دوستی صمیمی است و لحظات غم واندوه بسیاری را سر کردیم.نه! به یاد نسل خودمان افتادم.نسلی که بر او بسیار سخت گذشت.نسلی که زخم های بسیاری خورده است.نسلی که بزرگ ترین سرمایه اش همین زخم هایی است که هنوز مرهمی نیافته است.تاول ِ ناسوری که هنوز چرکین است.
کودکی مان به سختی گذشت.زمانه ای که در آن ساز نبود .ساز را می شکستند.شطرنج نبود ،هر چه بود رنج بود.در خانه نیز آهنگی نبود.پدر همیشه عبوس و خشمگین بود.او غم نان داشت.نمی توانستیم به نغمه های دل انگیز ِ ترانه ای دل بسپاریم.ترانه حرام بود،حرمت آن را شکسته بودند.در نوجوانی مان جنگ بود.باز هم لب ترانه را دوخته بودند.آهنگ نبود.صدای مارش عزا بود.همان صدای آژیری که کودکی و نوجوانی مان را به یغما برد.کودکی مان در حسرت گذشت و نوجوانی امان نیز.عطر نبود.زن نبود.هر چه بود صدای هولناک "قدغن" بود.برادر هایمان روی مین ها پرپر می شدند.جنگ چیز خوبی بود.سخن از دستان ِ نوازشگری نبود،دستان ِ بازی که می بخشد.سخن از مشت های گره کرده بود.همه چیز ممنوع بود.دور از پدر و مادر و شحنه و عسس،گوش به ترانه می سپردیم.
میون ِ این همه کوچه که به هم پیوسته
کوچه ی ِ قدیمی ِ ما کوچه ی بن بست ِ ....
دل ترانه هامان نیز خونین بود.گویا شادی و شادمانی گناهی نابخشودنی بود. – جای بسیاری از این "بود" ها می توانیم "است" بگذاریم -.

جوان شدیم.باز جنگ بود.زنان همچنان قدغن بودند.عشق بازی گناه کبیره ای بود که عقوبت دنیوی ِ بسیار در پی داشت.روی آرایش زنان تیغ می کشیدند.دستان ِ آنانی که آستین کوتاه می پوشیدند را رنگ می کردند.با این حال دنیامان رنگی نبود.راستی چرا؟این همه که ما را رنگ کردند،چرا دنیامان رنگی نشد؟بر ما رنگ سیاه می زدند و دنیا همچنان سیاه و سفید بود.داستان های ژول ورن را که می خواندیم،تخیلمان عرش می گرفت.می خواستیم با موشک به کرات دیگر برویم.اما نشد.نشد، اما موشک بر سرمان باریدن گرفت.شهرمان بوی باروت می داد.تنگی ِ نفس می گرفتیم.سنگ بر سرمان می بارید.سنگ سار.چقدر سنگ سار تماشا کردیم.سنگ بود و ساری اما نبود.پرندگان گریخته بودند.
راستی احمد!سنگ ساری که در نوجوانی دیدیم را به یاد می آوری؟سنگ ساری که به قول خانم بهبهانی "البته سیمان سار شد".امروز می فهمم که آن روز چقدر روحمان زخمی شد.آیا آن روز ندانستی که سیلی و کتک که چیزی نیست.انسان می تواند،انسانی دیگر را در خاک کند و آنقدر بر او سنگ زند تا جانش را بستاند؟می دانم که یادت مانده است.در این سال ها خواستیم آن را فراموش کنیم.فراموش کنیم تا زندگی ادامه یابد.خواستیم با خود بگوییم "زندگی و دیگر هیچ".اما فراموشمان نشد.
کاش در جواب خانم امیری،آنجا که پرسید :"ممکن است سیاست مدار بشوید؟" می گفتی نه.ما نمی توانیم سیاست مدار شویم .کار ما نیست.یا لااقل اینجا که ما زیست می کنیم،کار ما سیاست نیست.اینجا سیاست را گونه ای می نویسند و گونه ای دیگر می خوانند.بگذریم.اما از چه بگذریم؟
نسل ما چه زخم هایی که نخورد.
همیشه چشم بر آسمان داشتیم.نه اینکه دعا کنیم تا باران ببارد،یا ستاره ها را رصد کنیم.بلکه چشم انتظار بودیم چه زمان بمب ها بر سرمان می بارد.بزرگ شدیم.بزرگ و بزرگ تر.
تو به زندان رفتی و بیشتر جوانیت را آنجا گذراندی.همان جایی که دیگرانی با جرمی بسیار کمتر از تو جان دادند.بر تو سخت تر گذشت اما ما نیز در زندانی بزرگ تر،روزها را به شب رساندیم.اندازه ی تو و امثال تو رنج نبردیم اما آسوده خاطر نیز روزگار نگذراندیم.کتاب خواندیم،فیلم دیدیم،موسیقی گوش کردیم ، اما هر وقت خواستیم بگوییم "من می اندیشم،پس هستم"،گرزی بر سرمان فرود آمد. گفتند نیاندیشید که اندیشیدن ،خطر کردن است.
آن نسل امروز ،همه ی غم ها را با هم دارد.نگران است که مبادا دوباره "زن"واژه ای قدغن باشد.هر چند که هنوز هست .مبادا دوباره سنگ سار شود، که می شود.مبادا ،مبادا ،مبادا.مبادا که دوباره بمب ها بر سرش ببارند.
هر چند در همه ی این قرن ها و سال ها پناهی نیافته ایم،اما می ترسم که این اندک رمق نیز نابود شود.
می ترسم...می ترسم...
** از كدام امنيت سخن مي گوييد؟از كدام مليت دفاع مي كنيد؟شما كه روزگاراني ملي گرايي را كفر مي پنداشتيد،امروز چگونه است كه از امنيت آن سخن مي گوييد؟اين فرزندان برومند آبروي امنيت ملي اند.
+ دکتر حسام فیروزی در آستانه ی زندان است.
+ باید از نزدیک بشناسی...مجتبی سمیع نژاد
+ تلاش برای آزادی سعید حبیبی و دانشجویان در بند
به همه ی بندیان گمنام
آنان که نامشان را تا کنون نبرده ام.
آیا سزاوار و عادلانه است که پزشکی متعهد را تنها به جرم!!مداوای بیماری ،در بند کشند؟آیا سزاوار است که ابتدا مدتی طولانی دانشجو را محبوس کنند و آنگاه تبرئه،آیا سزاوار است کارگر را تنها به خاطر استیفای یک حق صنفی زندانی کنند؟آیا سزاوار است زنانی را که تنها سخن از حقوق برابر وانسانی می گویند گرفتار بپسندند؟آیا عادلانه است که انسانی به خاطر ابراز عقیده در بند باشد؟آیا عادلانه است؟آیا سزاوار است؟ای کاش داوری،داوری،داوری،در کا در کار در کار...