تبليغاتX
حقوق بشر و فردگرایی ( بهزاد مهرانی)
لیبرالیسم راه رهایی از جمود و انحصار گرایی
 

آخ آخ

عصبانی ام

به زودی خواهم نوشت.

Balatarin + نوشته شده در  2009/3/20ساعت 3:57  توسط بهزاد مهرانی  | 

 

چون می نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که می،می نخوری

صد لقمه خوری که می غلام است آن را (خیام)

زنگ تلفن همراهم به صدا در آمد. شماره ای نداشت.شخصی آن سوی خط شروع به تهدید کرد. می گفت: تا کنون با تو مدارا کرده ایم. گزارشات مختلفی از فعالیت های سیاسی شما به دست ما رسیده است. پارسال همکاری با حزب دموکرات(عباس خرسندی) و ارتباط با گروهک های دیگر و امسال علاوه بر آن گزارشاتی مبنی بر فساد اخلاقی ِ شما نیز دریافت کرده ایم که متاسفانه اسناد  و مدارک !! بسیاری داریم. جل الخالق! می گفت ما پلیس امنیت نیز هستیم. مدام تهدید می کرد. می گفت: گمان نکن که پدرت به رحمت خدا رفته است و می توانی در ِ مغازه ی پدرت مشغول کار شوی. حتا آنجا هم نمی توانی شغلی داشته باشی. پس بهتر است که به زندگی ات بچسبی و در پایان با لحنی دلسوزانه فرمود که : این را هم به حساب عیدی ما بگذار. می توانستیم احظارت کنیم و گوشت را بکشیم.

در مورد اینگونه تماس ها که از قضا مسبوق به سابقه نیز هست،گفتن چند نکته به نظرم ضروری رسید. در مورد فساد اخلاقی که تنها می توان گفت: زهی بی شرمی. کارنامه ی زندگی من اظهر من الشمس است و نیازی به اثبات خود نمی بینم. فقط باز از زبان خیام می گویم:

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

هر لحظه به کام دگران پیوستی

گفت ای شیخ هر آنچه گویی هستم

اما تو چنان که می نمایی هستی؟

من در تمام زندگی ام به هیچ حزب و گروهی وابسته فکری نبوده ام هر چند با بسیاری از آنان مراوده و دوستی داشته و دارم.تنها جایی که رسما فرم پر کرده ام ادوار تحکیم وحدت است و در آنجا هم مشی مستقل خود را حفظ کرده ام. هر چند که عدم وابستگی حزبی را برای خود افتخاری نمی دانم زیرا که این نشان از جامعه ای دارد که دارای بلوغ سیاسی نیست که در آن احزاب بتوانند آزادانه فعالیت داشته باشند.

دغدغه ی من در تمام زندگی ام آزادی و عدالت بوده است. دو معشوقی که از قضا قرن هاست که برای آن مبارزه می شود و هیچ گاه به کمند ما نیافتاده است.

دغدغه ی من تنها حقوق بشر و حفظ کرامت انسان است و به این دغدغه ی خود که همواره در زندگی ام برایم محرومیت در پی داشته است به خود می بالم.وظیفه ی اخلاقی،قانونی،انسانی و شرعی ِ خود می دانم که در برابر ستم ها و اجحاف ها به نوع بشر ساکت ننشینم و حاکمان را پند دهم و به رعایت حقوق انسان ها دعوت کنم همان که در سنت مذهبی به آن امر به معروف و نهی از منکر می گویند و در جهان مدرن،حق ِ آزادی بیان و نشر آزادانه افکار. این گونه تهدید ها و تهمت ها ذره ای خلل در باور من ایجاد نمی کند زیرا که ایمان دارم که روزی معشوق زیباروی آزادی و کرامت انسان را در آغوش خواهیم گرفت.

آمده ام که سر نهم،عشق تو را به سر برم

گر تو بگویی ام که نی،نی شکنم شکر برم (مولانا)

آقایان! همان پیامبری که شما داعیه ی پیروی از او را دارید می گویند" یک ملک با کفر باقی می ماند و با ظلم نه."

اگر مرا کافر و مفسد و مفسق بنامید،باکم نیست. در پیش وجدان و خدا سر بلندم. سربلند که همیشه دغدغه ی اخلاق داشته ام حتا در برخورد با دشمنانم.باید این شعر معروف را به اینگونه تغییر داد که:

گر خدا یار است با سلطان بپیچ

چون ورق برگشت صد سلطان به هیچ

بگذار " هر گاو گند چاله دهانی آتشفشان خشمی شود" وبه تو اتهام ِ فساد اخلاقی زنند. این اتهامات را به حساب افتخارات زندگی ام می گذارم.

اگر بازداشت شوم نه اعتصاب غذا خواهم کرد و نه قصد خودکشی دارم و هیچ کدام از این اتهامات واهی و غیر انسانی را نمی پذیرم و آنچه امروز در اینجا می نویسم ملاک و معیار باور های من است.

مرا از سلول های 209 هراسی نیست و به قول دوست گرمابه و گلستانم دکتر حسام فیروزی از یک زندان بزرگ تر به یک زندان کوچک تر خواهم رفت. در آنجا نیز احساس تنهایی و غربت نخواهم کرد.

هر که باشد با چنان شاهی حبیب

هر کجا افتد چرا باشد غریب (مولانا)

 

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

باری هراس من

همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن از آزادی آدمی

افزون باشد. (احمد شاملو)

 * تبصره مهم

۱.تا کنون از هیچ نهاد و فردی هیچ پولی دریافت نکرده ام و نداشتن حساب بانکی گواه این امر است.

۲. به هیچ گروه سیاسی چه خارجی و چه داخلی هیچ گونه وابستگی نداشته و ندارم.

۳.با هیچ فرد غیر ایرانی آشنایی و مراوده نداشته و ندارم.

۴.از نو جوانی به قول سهراب سپهری " جای مردان سیاست درخت نشانده ام تا هوا تازه شود". و تنها دغدغه ی حقوق بشر داشته ام و بس

۵.من صرفا یک فعال حقوق بشر بوده و هستم و به آن می بالم.

*  تهدید و فشار بر روی بهزاد مهرانی

* تهدیدها و فشارها . مجتبا سمیع نژاد

* تهدید و فشار بر روی بهزاد مهرانی.خبرنامه امیرکبیر

* سرکوب خاموش ناراضیان در آستانه انتخابات.کیانوش سنجری

Balatarin + نوشته شده در  2009/3/16ساعت 15:0  توسط بهزاد مهرانی  | 

نگاهی به نامه ی طبرزدی به آیت الله خامنه ای

نامه ی مهندس طبرزدی را که به آیت الله خامنه ای خواندم،گریه ام گرفت. نه به خاطر ِ تنگناهایی که سا ل هاست از سوی ارباب قدرت بر او و خانواده اش تحمیل می شود که او به قول شاملو " شیرآهنکوه مردی" است که نمی هراسد. از تکرار تاریخ گریه ام گرفت. از اینکه هنوز بعد از قرن ها که از زمانه ی حافظ گذشته است با مشکلاتی دست به گریبانیم که لسان الغیب با زبان زیبایش به تصویر کشیده است. با معضلاتی دست و پنجه نرم می کنیم که مولانا و خیام و سعدی داشته اند و این بسیار درد آور است. هنوز باید حافظ وار بگوییم که " جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است".باید چون مولانا یکدیگر را پند دهیم که :

در بیان این سه کم جنبان لبت

از ذهاب و از ذهب وز مذهبت

هنوز باید خیام گونه بنالیم:

چون نیست در این مردم نادان اهلی

گفتن نتوان هر آنچه در خاطر ماست

( مردم نادان همان ارباب بی مروت دنیایند که برای بقایشان به تحمیق مردم رو می آورند)

هنوز باید سعدی وار،حاکمان را پند دهیم که طریق مردمی از یاد نبرند.

این یک  صد سال تاریخ اخیرمان را که بهتر می شناسیم،هنوز در حسرت ِ "یک کلمه" ی مستشارالدوله که قانون باشد مانده ایم و اینکه حکومت باید مشروطه و مقیده باشد و نه مطلقه.

خدا رحمت کناد شیخ فضل الله نوری را که لا اقل این اندازه صداقت داشت که صریحا بگوید مردم هیچ کاره اند. وقانون اساسی یعنی کشک.اما امروز پارلمان داریم و نداریم.انتخابات داریم و نداریم.حکم حکومتی از بالای سر پارلمان رژه می رود  و نظارت استصوابی صندوق رای را به بازی گرفته است.

نامه ی طبرزدی،اندوهی به وسعت یک تاریخ را یر سر انسان ایرانی هوار می کند. برای آنانی که طبرزدی را از نزدیک می شناسند این اندوه دو چندان است. نامه طبرزدی در کنار یکی از بی شمار نامه ای قرار خواهد گرفت که یک شهروند ستمدیده در تاریخ پر فراز و نشیب کشورمان به قصد تظلم خواهی به یک مقام حکومتی نوشته است. تظلم خواهی ای از روی شجاعت و نه زبونی که جز این نمی توان از حشمت الله طبرزدی توقع داشت.

Balatarin + نوشته شده در  2009/3/16ساعت 2:34  توسط بهزاد مهرانی  | 

 

از عموهایت سخن می گویم

درورد عمو جان! خوبی؟ خوب باش. این روزها نیز می گذرد. هر چند به سختی. اما می گذرد.

عمو جان!

شاید در مدرسه به تو بیاموزند که زندان جای انسان های خطا کار است. به تو دروغ نگفته اند اما همه ی حقیقت را نیز نگفته اند. پدرت زندانی است چون انسانی شرافتمند است، و چه میوه ی کمیابی است این شرافت در اینجا که ما می زی ایم.

عسل جان! روزی بزرگتر خواهی شد و به درستی درک خواهی کرد که چرا امروز پدرت زندانی است. هر چند امروز هم می دانی اما آن روز بهتر خواهی دانست.عمو جان! غصه نخور. من سال ها پیش که شاید کمی از اکنون ِ تو بزرگ تر بودم،بعضی از شب ها خیلی غصه ام می گرفت. برای خدا نامه می نوشتم. البته نه به خدای این نابخردانی که پدرت را در بند کرده اند به خدایی که آن روزها مادر بزرگم به من می گفت که بزرگ و مهربان است. به او نامه می نوشتم و با او درد ِ دل می کردم. آخر عمو جان در آن سال ها،هزار هزار از عمو هایم را کشتند. عمو هایی که امروز حتا مزاری ندارند تا بر در آرامگاهشان بگریم. آن روز ها هم مثل تو نوشتم " ساعت پنج عصر،شکنجه بس ِ .

عسل عزیزم، قوی باش. بزرگ تر که که شدی بیشتر از امروز معنای شرافت را خواهی دانست. آن روزها که شاید من و بسیاری از عموهایت دیگر نباشیم. خواهی دانست که " پدرت انسان با شرفی است" یعنی چه.آن روزها بهتر خواهی دانست که چرا در این دیار ،شرافت را به بند می کشند. خواهی دانست که پدرت غم ِ نان خود را نداشت. پدرت غم آزادی خود را به دوش نمی کشید. بلکه دلش برای کرامت انسان می طپید.آن روزها خواهی دانست که کشته ی بی مزار چه درد جانکاهی به روح و روان انسان بار می کند. آن روزها خواهی دانست که فاجعه ی یک شب هزاران انسان را به جوخه های اعدام سپردن چه فاجعه ی بزرگی است. آن روزها خواهی دانتست که این شب ها و این روزها چه بغضی گلوی مرا می فشارد.

عسل جان! پدرت با تو از زندان تماس خواهد گرفت. آن لحظه یاد مادران و پدرانی بیافت که خموشانه در خون خود غلطیدند. به پدرت بگو قوی هستی و تا آزادی او صبر خواهی کرد.آرام و بردبار. پدرت که از زندان تماس گرفت،برایش از آن همه اشعاری که حفظ کرده ای بخوان.پریای عمو شاملو را بخوان برایش،الا یا ایها الساقی ِ حافظ را،بشنو از نی ِ مولانا را.

بخوان برایش که عید نزدیک است. بخوان:

عید مردماس دیب گله داره

سیاهی رو سیاس دیب گله داره ...

پدرت به لطافت گل های بهاری است. بهاری که تا چند روز دیگر از راه می رسد و روسیاهی به زمستان خواهد ماند.

دلتنگ تو

عمو بهزاد

Balatarin + نوشته شده در  2009/3/15ساعت 2:30  توسط بهزاد مهرانی  | 

 

دوستان عزیزم.چند روزی است که وبلاگی دیگر ساخته ام به نام دل نوشت که در آن از دغدغه های بیشتر شخصی ام می نویسم.منتظر دیدارتان در آنجا هستم. سبز باشید.

Balatarin + نوشته شده در  2009/3/12ساعت 4:23  توسط بهزاد مهرانی  | 

 

امیر حشمت ساران در گذشت. یک جمله ی خبری ساده که فاجعه ای بزرگ را بر دوش می کشد. فاجعه ای بزرگ که شاید در میان این همه فجایعی که هر روز بر سرمان می بارد،عمقش چندان رخ ننماید. حشمت ساران مدت ها در بند بود،چند روز قبل از به اغما رفتنش، مهندس طبرزدی می گفت که باید تا پیش از عید نوروز  به دیدار خانواده اش برویم. قرار گذاشتیم که برویم اما افسوس که فرصت نشد و او در گذشت.امروز در منزل آقای نریمان مصطفوی از دوستان در بند دانشگاه امیر کبیر گرد هم آمدیم. دیدار به دعوت دفتر تحکیم وحدت انجام گرفته بود. از اکثر گروه ها آمده بودند. جبهه ملی،نهضت آزادی،ملی – مذهبی ها،جبهه مشارکت،مجاهدین انقلاب اسلامی، دفتر ادوار تحکیم وحدت و ... . جمعیت خوبی آمده بودند و چه حرکت زیبایی بود. اما آیا اینچنین برنامه ای تا کنون در منزل ساران برگزار شده بود؟نکند زندانی ِ سیاسی هم خودی و غیر خودی دارد برای ما؟ اگر تا کنون در منزل ساران گرد هم نیامده ایم و ندیده ایم که همسر و فرزندانش چگونه در یک زیر زمین به سختی روزگار می گذرانند ،اما از فردا قطعا در مرگش مرثیه سرایی خواهیم کرد و فریاد وا حقوق بشرا سر خواهیم داد. زندانی سیاسی حتما باید اسم و رسمی داشته باشد و یا از همفکرانمان باشد و یا وابسته به یک گروه شناسنامه دار باشد تا در زمان زنده بودنش از نقض حقوق بشر بگوییم؟ گذشته ها گذشته. امروز اما بهروز جاوید تهرانی در بند است. در همان زندان مخوف رجایی شهر. زندانیان بسیاری در آنجا هستند که شاید هنوز نامی از آنها نشنیده باشیم. اینها را دریابیم تا دیر نشده است. فردا داو به نام بهروز جاوید تهرانی رقم زده خواهد شد. امروز از نقض حقوق انسانی اینها بگوییم. امروز سکوت کردن و فردا زیر جنازه آنها سینه زدن رسم جوانمردی نیست. فردا دیر است.

Balatarin + نوشته شده در  2009/3/6ساعت 23:41  توسط بهزاد مهرانی  | 

 

پیامبر مسلمانان فرمود: من از دنیای شما سه چیز را دوست می دارم: زن – عطر و روشنایی ِ چشمم در نماز.

من از این دنیای بی در و پیکر سه چیز را دوست دارم: کتاب – شراب و رفیق. هر کدام از این سه کلمه را هر کس می تواند به گونه ای تعبیر کند.مثلا کتاب را کتا بهای مقدس بداند، شراب را شراب طهور بهشتی و رفیق را چیز دیگر.ندبده اید پشت این کامیون ها نوشته اند: رفیق بی کلک مادر.

من هم به تعبیری که از این سه کلمه دارم و معنایی که از آنها مراد می کنم، آنها را می ستایم. مگر جز این است که "در ابتدا هیچ نبود، فقط کلمه بود"

اگر دوست گرامی ام مرا به درد دل نویسی و از خود گفتن در وبلاگ متهم نکند می خواهم درد درونم را بگویم.

باور کنید می دانم بسیاری از مردم نان شب ندارند که سر سیر بر بالین بگذارند تا بتوانند بیاندیشند که دل لا مصبشان چه دردی دارد.باور کنید می دانم دانشجویان،کارگران،معلمان،وبلاگ نویسان و ...بی هیچ گناهی در بندند و از درد های بزرگ تری رنج می برند.باور کنید سنگسار را می دانم.غم نان را می شناسم و با پوست و گوشت خود آن را درک می کنم. باور کنید نقض حقوق بشر را می شناسم. باور کنید کشتار 67 را خون گریسته ام و می دانم.باور کنید...باور کنید...اما می خواهم از این سه معشوقم سخن بگویم در این فضای مجازی.کتاب – شراب – رفیق یا بهتر است بگویم دوست.چرا که یک لیبرالم و کلمه رفیق مرا یاد چپ ها می اندازد.پس شد کتاب و شراب و دوست.

کتاب اگر نبود،زندگی معنایی نداشت.شراب اگر نبود به قول حافظ نمی توانستیم "دمی ز وسوسه ی عقل" بی خبر شویم .و دوست؟ خانه ی دوست کجاست؟نمی دانم.سخت نگیر پسر. اگر دوست تو را به نیم جو فروخت، اگر دوست چهره ی قدیس به خود گرفت و تو را تر دامن و سجاده شراب آلوده به تصویر کشید،اگر دوست به قول نسل سومی ها زیر آب زنی کرد.غم مخور.باور داشته باش که به این سه معشوق اهورایی آسیبی نرسیده است.سه کلمه را به کتاب و شراب و رفاقت. تغییر بده.به جای رفیق بگذار رفاقت.شاید از رفیق ،نا مهربانی  ببینی،اما از رفاقت نخواهی دید.رفاقت ساده است و بی غل و غش. بچه که بودیم می گفتند کتاب بهترین رفیق آدمی است.یادتان هست؟ من یار مهربانم / دانا و خوش بیانم ...اصلا کتاب هم رفیق است. شراب هم رفیق است.اصلا هر چه و هر کس که رفیق نیست، نارفیق است. نا رفیق زیاد است اما رفاقت همیشه زیباست.اگر همه ی عالم نارفیق شوند باز هم رفاقت زیباست. اگر رفیق خنجر در قلبت فرو کند،اگر به تو تهمت بزند باز هم رفاقت نا رفیقی نمی داند. یادم است نوجوان که بودم چقدر از فیلم های مسعود کیمیایی لذت می بردم. هنوز هم با آن بخش هایی که سنگ رفاقت را به سینه می زند کیف می کنم.صحنه ی عرق خوری دو دوست در فیلم گوزن ها هنوز برایم از زیبا ترین ها است. راستی یاد کیمیایی افتادم. خدا رحمت کند همسرش گیتی را. صدای بسیار زیبایی داشت. امشب بیش از بیست بار این آهنگش را  که با شعر زیبایی از اخوان ثالث است را گوش کردم:

 

چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم

چه ها می بینم و باور ندارم،چه ها می بینم و باور ندارم

حذر نجویم از هر چه مرا بر سر آید

گو در آید،در آید که بگذر ندارد و من هم که بگذر ندانم

...

چه آرزو ها که داشتم و دیگر ندارم

خبر ندارم خوشا کزین بستر دگر سر بر ندارم

روحش شاد.

Balatarin + نوشته شده در  2009/3/3ساعت 5:59  توسط بهزاد مهرانی  | 

به :عباس حکیم زاده و همه ی دوستان در بندم

دانشگاهمان شده است بهشت زهرا،زندان شده است دانشگاه.

خیابانمان شده است روسپی خانه و روسپی خانه هایمان شده است خانه ی عفاف.

شهید مان شده است چماق روی سر دانشجو.

و در این میان ارباب قدرت همه چیز را به سخره گرفته است ،شهید را و دانشجو را و عفاف را.

همه ی مقدسات مورد باور مردم را ابزاری کرده است برای ایجاد خفقان و آنچه در این میان گم شده است همانا حریم ِ حرمت هاست.

قدرت باد آورده خود چندین معشوقه در بر دارد و با آنها نماز جماعت برگزار می کند اما در قانونش می نویسد:

زابطه نا مشروع از طریق گفت و گو هشتاد تازیانه دارد و می زند تازیانه را.

می گوید:

 زر اندوزی گناه است و خود وزیر میلیاردر دارد و غرق ِ سیم و غله اندوزی است.

می گوید:

اهانت به مراجع تقلید گناه و جرم است و خودش حبس می کند مرجع تقلید را.

می گوید:

دانشجو باید سیاسی باشد و به بند می کشد دانشجوی سیاسی را.

می گوید:

بسیج مدرسه عشق است و با چماق این عشق می کوبد بر فرق هر آنکس که با خودش فرق دارد.

می گوید:

مملکت باید برای زاغه نشین ها باشد و آنگاه کارگرانش را محبوس می کند تا از فقر خود دم بر نیاورند.

می گوید:

خداوند به قلم قسم یاد کرده است و آنگاه قلم ها را می شکند و قلم به دست را با طناب خفه می کند.

می گوید :

بحث آزاد و بیان شبهات از افتخارات فقه شیعه است و آنگاه مجتهد شبستری را به خاطر بیان نظرات دینی اش تکفیر می کند.

می گوید:

خداوند فرموده است لا اکراه فی الدین و آنگاه پیروان سایر مذاهب را از ابتدایی ترین حقوق خود محروم می سازد.

آری!

آنچه می گوید نه آن می کند و گویا این قصه ی پر غصه ی تاریخ ما است که حافظ و مولانا و سعدی و ...

و شاملو و اخوان و فروغ و...

باید به فاصله  زمانی چند قرن از یک درد مشترک بنالند.

با شما هستم در ها را باز کنید"

در ها را باز کنید پیش از آنکه از سر استیصال بگویید صدای شما را شنیدیم و دیگر هیچ کس صدای شما را نشنود. تا دیر نشده است این صدا ها را بشنوید.

Balatarin + نوشته شده در  2009/2/26ساعت 2:11  توسط بهزاد مهرانی  |