
با توجه به اینکه از ملاقات با ایشان جلوگیری میشود این اطلاعات چگونه به بیرون از زندان منتقل شده است؟
ایشان از ملاقات با خانواده محروم هستند. اما میتوانند از طریق تلفن با بیرون تماس داشته باشند و ما از طریق تلفن باخبر شدیم.
دقیقاً به چه چیزهایی اشاره میکنند؟
یکی از چیزهایی که روی آن حساس شدهاند و به آن اشاره کردهاند نحوهی مرگ امیدرضا میرصیافی است که ایشان گزارش پزشکی مبنی بر اینکه بهداری و پزشک حاضر در بیمارستان به وضعیت ایشان رسیدگی نکردند و ایشان در گذشتند، تهیه کردند.
از بابت فشارهایی که در چند روز گذشته به ایشان اعمال میشود چطور؟ این فشارها شامل چه مواردی میشود؟
اینکه چرا در مورد وضعیت پزشکی امیدرضا میرصیافی گزارش تهیه کرده و به بیرون گزارش داده است و اینکه وی چگونه در گذشته است و وقتی خودکشی کردند به وضعیت ایشان رسیدگی نشد و پزشک بیمارستان گفت که ایشان تمارض میکند و اصلاً بیمار نیست.
در صورتی که دکتر فیروزی گزارش دادهاند که فشار ایشان روی شش بوده و آقای میرصیافی به دلیل سهلانگاری درگذشتهاند.
دکتر فیروزی معتقد هستند که امیدرضا میرصیافی خودکشی کرده بوده؟
بله، دکتر فیروزی معتقدند که ایشان دارای افسردگی بودند، اما بهداری بیمارستان رسیدگی نکردند و برای مداوای ایشان کاری انجام ندادند، با مرخصی ایشان موافقت نکردند و قرائتی هم وجود دارد که ایشان در بازجوییها تحت فشار بودند و این فشارها در بازجویی موجبات افسردگی بیش از گذشتهی ایشان را فراهم کرده است.
در نهایت معتقدند که ایشان با خوردن قرص در زندان قصد خودکشی داشتهاند؟
بله، دکتر فیروزی و همبند ایشان دکتر خرسندی تایید میکنند. اما این چیزی از سهلانگاری بهداری زندان اوین و مسئولین زندان کم نمیکند.
از بابت رفتاری که در زندان در چند روز گذشته با ایشان شده چطور؟ چه میگویند؟
ایشان مدام مورد بازجویی قرار میگیرند. حتا از طرف بازجوها مدرک پزشکی ایشان مورد تردید گرفته که ایشان گفتهاند میتوانید از دانشگاه شیراز استعلام کنید و در بخش فارغالتحصیلان ببینید که مدرک ایشان معتبر است و پزشک هستند و پزشک معتمد زندانیان سیاسی هم هستند.
در مورد تماسهای تلفنی که شما اشاره کردید مشکل ایجاد نمیشود؟ محدودیتی برای ایشان به وجود نمیآید؟
خیر، وقتی با دکتر فیروزی صحبت کردم گفتند که ایشان در تماس تلفنی با بیرون محدودیتی ندارند. اما در ملاقات محدودیت دارند و همین بازجوییها برای ایشان تنش ایجاد کرده است.
شما آخرین بار کی با ایشان صحبت کردید؟
روز دوشنبه با ایشان صحبت کردم. گویا از دکتر خواستهاند که برگهای را پر کند و قبول کند این گزارش پزشکی به سایتهای خارجی و داخلی را ایشان دادند. که وی گفتند آیا این تفهیم اتهام جدید است و گویا بازجوها گفتهاند خیر، این یک تحقیق است.
خانواده و دوستان ایشان میخواهند برای بهبود وضعیت دکتر فیروزی در زندان تلاش خاصی انجام بدهند؟
بله، این اطلاعرسانی انجام میشود و ایشان باید از مرخصی بهرهمند شود. با توجه به اینکه دکتر فیروزی شب عید را هم در زندان بودند و فشار مضاعفی بر ایشان وارد کردند.
منظور من این است که شما به لحاظ قانونی و قضایی در صدد هستید که کار خاصی برای بهبود وضعیت ایشان انجام بدهید؟
بله، خانوادهی ایشان میخواهند توسط وکیلشان از حق مرخصی برخوردار باشند و فشارها روی ایشان کمتر شود.
با مقام مسئول خاصی هم تماس داشتید؟
خیر، با مقام خاصی تماس نداشتند. با توجه به اینکه علیرضا فیروزی برادرزادهی دکتر حسام فیروزی در زندان به سر میبرند، فشار مضاعفی بر این خانواده وارد شده که مجامع حقوق بشری باید به شکلی به این حبس نظر کنند.
.jpg)
گفت و گوی دکتر عبد الکریم سروش با روزنامه اعتماد پرسش های بسیاری را به ذهن متبادر می سازد،که از قضا در منظومه ی فکری ایشان نمی توان برای آنها پاسخ آشکاری یافت. پیش تر ایشان در کتاب فربه تر از ایدئولوژی سخن از "حکومت دموکراتیک دینی" گفته اند که در این مصاحبه و در آن کتاب دلایلی را در راستای امکان تحقق چنین حکومتی بیان کرده اند. ایشان"حکومت دموکراتیکی که در جامعه ی دینداران مستقر می شود را حکومت دموکراتیک دینی می دانند". ( ویژه نامه روزنامه اعتماد، پنج شنبه 27 فروردین 1388 ص 7)
همان گونه که سروش بارها اذعان کرده است و در کتاب "قبض و بسط تئوریک شریعت" بر آن صحه گذاشته است، ما "دین" نداریم بلکه "معرفت دینی" داریم و فهم هر کس از دین با پیش فهم های غیر دینی او ارتباط دارد و از سویی به گفته مولانا کار دین را "حیرت آفرینی" می داند.( لا اقل قرائتی از دین که سروش گویا به آن تعلق خاطر نظری دارد).
گه چنین بنماید و گه ضد این
جز که حیرانی نباشد کار دین
حال پرسش این است که آیا "دین" که می تواند برداشت های متفاوت و متغایر و بل متضاد را در خود جای دهد و اساسا از این رو است که "حیرت زا" است،می تواند حکومت را دینی سازد ؟آیا اگر اکثریت جامعه ای به این نتیجه رسیدند که اقلیت های سایر ادیان نباید از حقوق انسانی ِ خود برخوردار باشند و یا اینکه احکامی چون سنگسار،تازیانه،قطع اعضای بدن باید در جامعه جهت اصلاح آن جاری و ساری باشد و آنگاه با وضع قوانین آن را مدون ساخته و به اجرا در آورند،می توان چنین حکومت ِ بر آمده از دل چنین برداشت های دینی را حکومت دمکراتیک دانست؟ در بعضی از کشور های اسلامی اگر انتخابات آزادی شکل گیرد بعید به نظر نمی رسد که بنیاد گراهای اسلامی ،حکومت را در دست گیرند،آیا چنین حکومت هایی حکومت دموکراتیک دینی خواهند بود؟
حکومت دموکراتیک،چه تفاوتی با حکومت دموکراتیک دینی دارند؟ اگر به باور سروش در آن تفاوتی وجود ندارد،چه نیازی است که پسوند دینی را به حکومت دموکراتیک و یا دموکراسی الصاق کنیم؟این پسوند چه گره ای از کار فرو بسته ی ما خواهد گشود؟سروش در این مصاحبه می گوید:"حکومت دموکراتیک دینی یا حکومت دموکراتیک در جامعه دینی یکی از تز هایی است که بنده هنوز هم به آن پایبند هستم و پدید آوردن آن یک جهد و جهاد نظری و عملی می خواهد و ما از تعهدمان نسبت به این اندیشه نکاسته ایم تا آنجا که اکنون حتی شعار حکومتی که ما را قبول ندارد مردمسالاری دینی است،این دستاورد کمی نیست".(همان ص 7). باید در اینجا به استاد محترم یاد آور شد که مردمسالاری دینی،سخن تازه ای نیست و نام دیگری است برای " جمهوری اسلامی" که در ابتدای انقلاب یکی از سه شعار محوری انقلاب اسلامی بوده است. جمهوری اسلامی همان حکومت دموکراتیک دینی است هر چند ایت الله خمینی به دلیل هراس از کلمه ی دموکراتیک زیر بار پذیرش این کلمه نرفت.
اگر جمهور ِ کشوری بر این باور باشند که محدود کردن دگر اندیشان و دگر باشان مذهبی،عقیدتی،قومی،جنسی و ...درمان دردهای جامعه است و آن را به صورت قانون مدون و اجرا سازند، به باور این قلم شاید بتوان آن را حکومت دموکراتیک دینی ! گذاشت اما به ضرس قاطع می توان گفت چنین حکومتی،دموکراتیک نخواهد بود.
سروش در این مصاحبه می گوید که به شکست اصلاحات ِ بر آمده از درون انتخابات دوم خرداد 76 باور ندارد و تنها آن را نا کامی اصلاحات می داند." مگر در دوران اصلاحات و ریاست جمهوری آقای خاتمی دموکراسی دینی در جامعه بر پا شد که ناکامی اصلاحات را بتوان بر عهده ی آن دانست." ... " اصلا دموکراسی دینی نبود که بتوان داوری کرد جواب داده یا نداده است". در اینجا همان پرسش به قوت خود باقی است که آیا اصولا دموکراسی، دینی و غیر دینی دارد؟
دموکراسی ،دموکراسی است. اگر اکثریت یک جامعه ی دینی در عین التزام شخصی به دین،بر این باور باشند که باید در ِ میکده ها گشوده شود،بسیاری از احکام فقهی،قوانینی زمان مند و مکان مند هستند که امروز بسیاری از آن را نمی توان به اجرا در آورد و این احکام باید در این زمانه،کان لم یکن تلقی شوند، آیا حکومت بر آمده از دل این قرائت ِ از دین،حکومت دموکراتیک دینی و دموکراسی ِ دینی خواهد بود؟
چه بخواهیم و چه نخواهیم،اصلاحات خاتمی بر مبنای قرائتی از دین انجام گرفت و نمی توان کامیابی ها را به حساب روشنفکری دینی واریز کرد و ناکامی ها ( که از قضا آنقدر زیاد است که به شکست پهلو می زند)را بر آمده از تئوری های روشنفکران دینی ندانست.
سروش می گوید: " تشیع با یکی از تفاسیری که دارد می تواند نا سازگار با دموکراسی باشد،اما می توان قرائت دیگری ارائه کرد که هم منسجم و سازگار با تاریخ تشیع و هم سازگار با دموکراسی باشد. ... شیعیان باید پس ازغیبت اما دوازدهم چنان زندگی کنند که گویی دیگر انتظار امام دیگری را ندارد و لذا امور دنیوی خود را سامان دموکراتیک بخشند." (همان ص 7)
حذف فرهنگ انتظار مهدی موعود از تشیع، شیعه را شیر بی یال و دم و اشکمی می سازد که شاید راه را بر حکومتی دموکراتیک هموار تر سازد اما از تشیع چیز چندانی به جا نمی گذارد.
سروش در بسیاری از گفته ها و نوشته های خود،دین را امری خصوصی می داند و از طرفی نمی تواند از حضور دین در عرصه ی اجتماع و حکومت چشم پوشی کند. از این رو است که پارادوکسی خرد آزار در اندیشه های ایشان تجلی می کند که " حکومت دموکراتیک دینی" را پاسخی به این تناقضات می داند. پاسخی که پرسش های لاینحل بسیاری ایجاد می کند.
* بر گرفته از شعر آهنگی از گروه کیوسک
![]()
زمان چندانی از آزادی محبوبه نگذشته بود که مادرش به دیار باقی شتافت.من در سفر بودم و نتوانستم در مراسم ختم مادر این دوست عزیز شرکت کنم. می دانم هم اکنون محبوبه چه حالی دارد. لحظات سختی را سپری می کند.در شرایط سخت بیماری مادرش به دلیل در بند بودن نتوانست آن چنان که باید در کنار مادر باشد.وقتی با محبوبه تماس گرفتم،آن چنان بی تاب بود و اشک می ریخت که دلم گرفت.به او گفتم من هم به تازگی پدر خود را از دست داده ام و می دانم که چه می کشی. گفت: مادر چیز دیگری است و بسیار سخت تر. نمی دانستم دیگر چگونه تسکینش دهم.باز هم گفتم که می دانم چه می کشد.احساس تنهایی اش را درک می کنم.دوستان صمیمی اش باید در این شرایط تنهای اش نگذارند. تنها بودن در این شرایط دشوار است.من این تنهایی در شرایط دشوار را لمس کرده ام. آنان که می توانند یاری باشند در این روز های سخت یارش باشند چرا که من بار بودن یار را در این شرایط دشوار تجربه کرده ام. محبوبه جان تسلیت مرا بپذیر.

در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح را در انزوا می خورند و می تراشند... (صادق هدایت)
هر گاه جانم از روزمره گی ها و روز مرگی ها و نامردمی ها و نا مرادی ها ملول می شود،سری به خمخانه ی سکر آور و شگرف ِ جلال الدین محمد بلخی – مولانا – می زنم و زنگار اندوه از دامان دل می زدایم. مولانا مرهمی است بر زخم هایی که خوره وار روحم را می خورند و می تراشند. او نه تنها مرهم که محرم تنهایی های من است. هر گاه از رنج های این خاکدان به ستوه می آیم و یاد این کلام زیبای کتاب مقدس مسلمین – قرآن – می افتم که : و لقد خلقنا الانسان فی کبد و با خود می گویم که از این رنج ها گریز و گزیری نیست،شراب طهور مولانا مرا نشئه ی سرزندگی و طراوت و شادابی می سازد. غم ها و شادی های مولانا از جنس دیگری است:
از غم و شادی نباشد هوش ما
وز خیال و وهم نبود جوش ما
حالتی دیگر بود کان نادر است
تو مشو منکر که حق بس قادر است
مولانا برایم همان "حالتی دیگر" است.
مدتها است که به دلایل متعددی از جمله مرگ پدرم و ... همچون نی از نیستان قدسی مولانا دور افتاده ام و امشب دلم هوای مولانا کرد. هوای بازگشت به اصل خویش که :
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
یاد روزهایی افتادم در سال ها پیش که با جمعی از مشتاقان در زیر زمین نمناک خانه ی پدرم درس ِ مثنوی که نه،رو خوانی ِ مثنوی می کردیم و چقدر جانمان خوش می شد و امروز "جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او" و " آن نور و طور و موسی عمرانم آرزوست".
امشب سری به کلیات شمس تبریزی زدم،گزیده ای از غزلیات آن حضرت با مقدمه و تفسیر کم نظیر استاد محمد رضا شفیعی کدکنی. به خودم هی زدم که مرد! مدتی را فارغ از سیاست و دغدغه های زمین و زمان،"یک دست جام باده و یک دست زلف یار"،در میانه ی میدان به رقص در آ و جان ملولت را که از نا رفیقی ها و تهمت ها و توهین ها زخمی شده است را بسپر به خاتم العرفا،مولانا.
دوست نازنینی ماه ها پیش به من پیشنهاد داد که در سایتی در مورد عرفان و مولانا بنویسم. گفتم به چشم،اما نگاه انتقادی به عرفان و مولانا نیز خواهم داشت و او پذیرفت. گمان می کنم که این روزها زمان لبیک گفتن به این نازنین باشد.
به باور من که شاید دلیل متقنی نیز نتوان برای این ادعا یافت،اما زندگی در جهان مدرن و تفکر مدرن بسیار زیبا تر است تا جهان سنت. همه ی دغدغه ی تئوریک من به قول استاد ملکیان پیوند عقلانیت و معنویت است. می خواهم مدتی را در دریای معنویت مولانا شنا کنم. بیش از این نمی توانم از عشقم به مولانا بگویم که به قول او:
خمش! خمش! که اشارات عشق معکوس است
نهان شوند معانی ز گفتن بسیار
پس تا درودی دیگر بدرود سیاست،بدرود خاکدان بشری و بدرود دغدغه های زیبای زمانی و زمینی.بدرود.بدرود.

علیرضا فیروزی بازداشت شد. همه ماجرای دانشگاه زنجان را شنیده ایم و نیاز به تکرار آن ماجرا نیست.این اتفاقات مرا یاد لطیفه ای انداخت. مرد ظاهرالصلاحی در یک مکان مقدس با زنی مشغول عمل منافی عفت بود،فردی وارد آن مکان می شود و با دیدن این صحنه ی شنیع به مرد می گوید: تف بر تو باد که در این مکان مقدس این عمل زشت را انجام می دهی. مرد ظاهر اصلاح رو به آن فرد کرده و می گوید: خجالت بکش! در این مکان مقدس تف می اندازی.حال این ماجرای دانشجویان دانشگاه زنجان است و مسئولان خاطی ِ این دانشگاه.
علیرضا از فرزندان نازنین این مرز و بوم است. جوانی پویا و جست و جو گر. با او در روزنامه ی آسیا همکار بودم. شیفته ی روزنامه نگاری و عاشق دانستن است. به قدری مهربان است که آدمی از مراوده ی با او غرق لذت می شود. دو ترم تحصیلی است که دانشگاه به او اجازه ی ثبت نام نداده است و امروز نیز بازداشت شده است. هر کجای جهان آزاد باشد،علیرضا،سورنا و دیگر جوانان آزاد اندیش و دانش اندوز،قدر می بینند و بر صدر می نشینند نه اینکه به بند کشیده شوند و از زندگی و تحصیل باز مانند. امیدوارم که علیرضای عزیز هر چه زود تر آزاد شود.

دیگر فیروزی عزیز،دکتر حسام فیروزی است. شخصی که به راستی و بدون اغراق می توانم ادعا کنم که زندگی ام به پیش از آشنایی با او و پس از آن تقسیم می شود. انسان شریفی که با همه ی اختلافات عقیده ای که ممکن است داشته باشیم و امری طبیعی است،شرافتش را می ستایم. بارها از نزدیک شاهد کمک های فراوان او به انسان های محتاج ِ کمک بوده ام.نمونه های بسیاری از این منش انسانی اش در خاطر دارم و از آنجا که می دانم او راضی به سخن گفتن در مورد آن نیست از آن در می گذرم. انسان های شریف بسیاری،تنها به خاطر دگر اندیشی اشان در بندند. عباس خرسندی،فرزاد کمانگر،محبوبه کرمی،خدیجه مقدمريالعباس حکیم زاده،نریمان مصطفوی و دیگران بسیاری که از بس تعدادشان زیاد است ،نام بردن از فرد فردشان دشوار است.
آرزومند آزادی همه این عزیزان هستم.

به خاطره ی امید رضا میر صیافی که عاشق موسیقی بود
سال نو را در حالی آغاز کردیم که امید رضا میر صیافی به شکل غم انگیزی در زندان اوین در گذشت. پیش از او هم حشمت ساران. دانشجویان امیر کبیر همچنان محبوسند و آنطور که از خبر ها به گوش می رسد در شرایط نا مناسبی به سر می برند. بازداشت ها و تهدید ها به شکل روز افزونی ادامه دارد. کارگران از کارخانه ها اخراج می شوند. همین چند روز پیش بود که برادر ناشنوایم کاوه که در کارخانه ای مشغول به کار بود و چند ماه به چند ماه هم حقوق درست و حسابی در یافت نمی کرد،از کار اخراج شد. چند تن از اعضای کمپین یک میلیون امضا در راه رفتن به یک دید و بازدید نوروزی بازداشت شدند و چند روزی را در زندان به سر بردند و هنوز دو نفرشان در بندند.اگر بخواهیم موارد نقض حقوق بشر را نام ببریم ،مثنوی هفتاد من کاغذ می شود و توان و وقت نیز اجازه نمی دهد.
امروز مانند هر روز و همیشه به یاد همه ی عزیزانی بودم که در این سال ها، بل قرون آسیب دیده ی نقض حقوق بشر بوده اند. آهنگ سوسن گوش می کردم...مردم از بس جفا کشیدم...یاد این خواننده ی به اصطلاح کوچه بازاری افتادم. دوستان روشنفکرم طعنه نزنند که آخه بابا از تو بعیده.نه جانم، من سوسن کوری هم گوش می کنم و فقط از سمفونی پنج بتهون و موتزارت و ... نیست که لذت می برم. استادشجریان هم گوش می کنم ،اما هر از گاهی سری به سوسن و آغاسی هم می زنم.
اردیبهشت 1383 بود که سوسن درگذشت. سالمرگ او نزدیک است و این بهانه ای شد که از او یاد کنم. سوسن متولد قصر شیرین در کرمانشاه بود. در کودکی پدر و مادرش را از دست داد و پیش عمه اش زندگی می کرد.در 12 سالگی خواندن را آغاز کرد .بعد ها در همان قصر شیرین بیمارستانی ساخت که پیش از باز شدن آن انقلاب اسلامی به وقوع پیوست و گویا از این بیمارستان استفاده ای نشد. می گویند از شهرستان قصر شیرین به سوی عراق که می روی بنای عظیمی را در کنار جاده می بینی که تخریب شده است که این همان بیمارستان سوسن است.می گویند تا وقتی که انقلاب شد او 20 مدرسه وقف عام کرد و چندین دانشجو تحت حمایت مالی او به تحصیل پرداختند.
منصور اوجی،شاعر پر آوازه کتابی دارد به نام " این سوسن است که می خواند". اوجی ،سوسن را به ادبیات معاصر آورد.
سوسن ناگزیر ترک وطن می کند. در فقر و تنگدستی. به گفته ی دوستانش در غربت بسیار تنها بود. در شش ماه پایان زندگی اش به همراه اسبابش در گاراژ خانه ی یکی از دوستانش در لس آنجلس زندگی می کند و در انجا در وضعیت اسفباری می میرد.حال این همه ایرانی ِ غربت نشین که دارای مکنت مالی هم هستند و با آهنگ های سوسن خاطره ها داشته اند چرا به او کمک چندانی نکرد ه اند جای پرسش دارد.
آیا از مرگ سوسن،آنهم در آن شرایط نا مناسب سخن گفتن،سخن از نقض حقوق مسلم یک انسان نیست. انسانی که می توانست در وطنش به کار هنری بپردازد. یادی کردم از سوسن تا بگویم باور های نا کجا آبادی و بیدر کجایی چگونه انسان ها را در هر سطح و مرتبه ای که هستند به نابودی می کشاند.
روحش شاد.
مردم از بس جفا کشیدم
طعنه از این و آن شنیدم
جز ریا ز کس ندیدم
دل مرا سوی غم کشانده
تا به خاک سیه نشانده
طاقتم دیگر نماده
دگر ای خدا صبوری، چه کنم نمی توانم
گله چون به لب نیارم
که به لب رسیده جانم
حیف از این سینه ی بی کینه که در خون بنشسته
حیف از این قلب چو آیینه که اکنون بشکسته
بی امیدم،خسته جانم
جرمم این بس،که مهربانم

چندین سال است که هیچ گاه لحظه ی تحویل سال نو در خانه نبوده ام. امسال هم بر اساس این سنت مالوف ،چند روز قبل از آغاز سال نو بار سفر بستم. به سمت جنوب کشور حرکت کردم.. در جاده بودم که دوستی عزیز پیامکی برایم ارسال کرد که فردا ساعت 10 صبح،قرار است سفره ی هفت سین را در کنار زندان اوین بگسترانند.افسوس که نتوانستم حضور یابم. غروب تر که شد رفیق شفیقم دکتر فیروزی از زندان تماس گرفت و گفت: که یکی دیگر از زندانیان سیاسی در زندان در گذشته است. نامش را پرسیدم گفت امیدرضا میر صیافی. دنیا بر سرم آوار شد. چند وقت پیش بود که دوستی تماس گرفت و گفت:امید رضا را دستبند زده اند و دارند به زندان می برند و چشمان امید رضا اشک باران است. حسام برایم از چگونگی درگذشت او و اهمال کاری پزشکان زندان گفت.آری! سفر من اینگونه آغاز شد. با خود گفتم سالی که نکوست از بهارش پیداست. ابتدا تهدید تلفنی خودم که به حسابت می رسیم و حالا هم که خبر این مرگ جانگداز.خدا عاقبت ما را ختم به خیر بگرداند.
هدف از این نوشته شرح سفرم نیست. فقط می خواهم کمی از دیدارم از مناطق جنگی بگویم.خرمشهر،آبادان،اروند کنار.
خرمشهر هنوز ویرانه است. گویا تازه جنگ پایان یافته است. لوله کشی گاز ندارد و آب شرب آن هم در حد فاجعه است. در آبادان و اهواز هم فقر بیداد می کند. استان خوزستان بسیار محروم است.
به اروند کنار می رسم. اتوبوس های راهیان نور برای بازدید از مناطق جنگی به آنجا آمده اند. می خواهند اسم ما را نیز به لیست زوار بیافزایند. نمی گذارم . از مسیری دیگر می روم. در اروند کنار، قایقی موتوری می گیرم.می گویند از جایی آنطرف تر نمی شود رفت. اصرار می کنم.می گویند : سپاه اجازه نمی دهد. قبول می کنند که سربازی با ما بیاید تا بتوانیم به فاو نزدیک تر شویم.سرباز با ما می آید. سیگاری روشن می کند. از بومی های اروند کنار دو نفر با ما هستند. از خاطرات زمان جنگ می گویند. می گوید این قایق حد اکثر تحمل 10 نفر دارد اما در زمان جنگ 50 نفر سوار آن می شدند و بعضی وقت ها قایق در آب واژگون می شد و همه جان می دادند. در ذهنم زمان جنگ را تداعی کردم. رشادت هایی که برای دفاع از خاک ایران انجام گرفت. در همین لحظات به دانشجویان در بند دانشگاه امیر کبیر هم می اندیشیدم. به عباس حکیم زاده،نریمان مصطفوی و دیگران که به خاطر اعتراض به دفن اجساد شهدا در دانشگاه به زندان افتادند.با خودم می گویم که اگر حاکمیت تا این اندازه برای شهدا ارزش قائل است پس چرا فقر و فلاکت در این شهرهای جنگ زده بیداد می کند. در اروند کنار نیز فقر دل آزار است. خانه های فقیرانه ای که مردم در آن زندگی می کنند، دیده ها را می آزارد.بیش از پیش به این نتیجه رسیدم که از نام و یاد شهید نیز استفاده ی ابزاری می شود. مگر می شود دغدغه ی شهید داشت و آنگاه خرمشهر را نا دیده گرفت. اهواز را ندید.اروند کنار و مردم آن را با دشواری های معیشتی شان تنها گذاشت.در همین فکر ها بودم که یک موتور سوار که به سپاه تعلق دارد از دور به ما فرمان برگشت می دهد. سرباز بیچاره از ترس رنگ به چهره ندارد. می گوید پدرم را در می آورند.با فرمانده ی این سرباز سخن می گویم و خواهش که او را مواخذه نکند. دوستی که با من است و فرزند شهید است،کارت بنیاد شهید را نشان می دهد و می گوید که دوست داشته این مناطق را ببیند. فرمانده لبخندی می زند و می گوید که از سر تقصیرات سرباز گذشته است.
اهالی اروند کنار بسیار مهربان و خونگرم هستند. بابت سوار شدن بر قایق از ما پولی در یافت نمی کند. می گوید ما بسیار فقیریم اما مهمان نواز. از وضعیت عراقی ها می پرسم. می گوید چند تن از بستگان نزدیکش آنجا هستند. می گوید که وضعیت اقتصادی ِ عراقی ها بهتر شده است. علتش را می پرسم.می گوید صدام که رفت، آنها آزاد شدند. خداحافظی می کنیم. ما را به منزلش دعوت می کند. ما هم تشکر می کنیم. بر جانباختگان ِ حفظ میهن درود می فرستم و از خدا می خواهم که کاری کند که مسئولین به جای دفن شهدا در دانشگاه های کشور و بازداشت معترضین به فکر شهر های جنگ زده باشند تا از فقر و فلاکت نجات یابند.اما به قول منزوی: باورم نیست که درها به دعا بگشایند.