
به خاطره ی : ندا آقا سلطان ، سهراب اعرابی و همه جان باختگان راه آزادی
ستاندن جان آدمیان عملی است که از هر انسانی برنمی آید. باید به گونه ای خاص بیاندیشی تا بتوانی دیگری را از زنده بودن محروم سازی. در اینجا روی سخن با قتل هایی نیست که بر اساس دزدی ، تجاوز به عنف و دیگر اعوجاجات اخلاقی رخ می دهد بلکه از دیگر کشی ای سخن می گوید که مبنای عقیدتی دارد. یعنی انسانی به علت باوری خاص ، انسانی دیگر را نابود می سازد. برای این انسان کشی ِ بر مبنای عقیده و آرمان می توان دلایل متعددی را برشمرد که از آن جمله است برتر دانستن عقیده و آرمان از جان ِآدمی. آن اندیشه ای که عقیده ، ایدئولوژی، مذهب و ... را برتر و والاتر از جان آدمی ( همین گوشت و پوست و استخوان ) می داند ، می تواند به راحتی جان خود و دیگری را در پای آن باور مقدس و والا قربانی سازد. زیرا در این میان آن چه ارزشمند است ایدئولوژی یا مذهب مورد نظر است و می توان جان ِانسانها را به خاطر بر پا نگه داشتن احکام و مرام آن ایدئولوژی از آنان ستاند. آن چه در این میان قربانی می شود "انسان" است که برایش ارزشی متصور نیست. رسم فدیه دادن و یا قربانی کردن سنتی است که در مذاهب گوناگون به رسمیت شناخته شده است. اما در این قربانی کردن ، همیشه چیز کم ارزش در پای امر با ارزش قربانی می شود مانند قربانی کردن گوسفند در پای انسان. هیچ گاه ندیده ایم که انسانی را در پای گوسفندی ذبح کنند زیرا قربانی کنندگان بر این باورند که جان انسان بسی ارزشمندتر از جان گوسفند است و می توان این حیوان را به خاطر قرب الهی یا دفع بلا از انسان، قربانی کرد.
اندیشه ای که عقیده یا مرام و مسلکی را برتر از جان آدمی زادگان می داند می تواند آدمی را در پای آن مسلک قربانی سازد و یا جان انسانها را به خاطر احیای باور و ایدئولوژی ای خاص از بین ببرد.مولانا بیت مشهوری در مثنوی دارد که می تواند مورد بدفهمی قرار گیرد.
ای برادر تو همان اندیشه ای
مابقی تو استخوان و ریشه ای (دفتر دوم )
در اینجا مولانا انسان را قائم به اندیشه اش می داند و برای استخوان و ریشه ارزشی کمتر از اندیشه ی او قائل است این چنین است که در بیت بعدی نتیجه می گیرد.
گر گل است اندیشه ی تو گلشنی
و بود خاری تو هیمه ی گلخنی
اگر اندیشه ی کسی گل بود باید جان او را نیز ارج نهاد و اگر اندیشه اش خار بود چون هیمه ی گلخن مستحق سوزاندن است. بحث هدم مرتد در جهان سنت نیز از همین برتر دانستن عقیده از جان آدمی سرچشمه می گیرد. زیرا فرد از مذهبی که حق مطلق است (به باور معتقدینش) به مذهبی دیگر که از حقیقت بی بهره است رجعت کرده است و او را می توان همچون یک وحشی، پیش نشاب و رماح نابود ساخت.
پس چو وحشی شد از آن دم آدمی
کی بود معذور ای یار سمی
لاجرم کفار را شد خون مباح
همچو وحشی پیش نشاب و رماح
جفت و فرزندانشان جمله سبیل
ز آنکه وحشی اند از عقل جلیل ( دفتر اول، مثنوی ، تصحیح نیکلسون )
در نظام های ایدئولوژیک نیز جریان از همین قرار است. در این گونه نظام ها نیز جان آدمیان فاقد ارزش است. جان ها را می توان در پای ایدئولوژی های ناکجا آبادی قربانی کرد. در این گونه نظام ها، محوریت ، ایدئولوژی است و انسان ها تا همراه و همگام ایدئولوژی هستند از حق نفس کشیدن بهره مند هستند. نگاهی به چند واقعه ی اخیر می تواند لب این مهم را آشکار سازد. کشته شدن مروه زن محجبه مصری در آلمان به دست یک نژادپرست آلمانی ، کشته شدن بیش از 150 نفر از مسلمانان به دست دولت چین ، و کشته شدن تعداد کثیری از مردم ایران به دنبال اعتراضات مسالمت آمیز پس از 22 خرداد. مروه به دست نژادپرستی کشته شد که ارزش جان آدم ها در باورش کمتر از ارزشمندی ِنژاد یا قومی خاص است. در ایران نیز همین گونه است. تفکر خودی و ناخودی موجبات تفکیک ارزشی ِ انسان ها را پدید آورده است.
انسان هایی که از ایدئولوژی حاکم دورند و آنگونه نمی اندیشند که دولت - مردان می اندیشند جانشان بی ارزش است و می توان آنها را کشت یا به بند و حبس کشاند و آزارشان داد. زیرا آنچه که باید از آن دفاع کرد ایدئولوژی رسمی و رهبران آن است نه جان آدمی .
نکته قابل تامل اینجاست که حکومت ایدئولوژیک در نزدیکان فکری ِ خود نیز قائل به خودی و غیرخودی است. برای مروه زن به ناحق کشته شده ی مصری گریبان چاک می کند، اما کشتار مسلمانان را در چچن یا چین نادیده می گیرد. برای قتل ندا آقاسلطان و سهراب اعرابی و ... ککش نمی گزد اما برای مروه ، جامه می دراند. نتیجه آنکه برای دولت ایدئولوژیک این جان مروه نیست که ارزشمند است ، بلکه بقای ایدئولوژی ِ بیدر کجایی است که اولویت دارد.
در مطلبی دیگر که می توان آن را ادامه این نوشته دانست، در مورد جان دادن در پای آرمان های اصیل انسانی سخن گفته خواهد شد.


به: شیوا نظر آهاری،عبدالله مومنی و همه ی محبوسان ِ جور
مدتی است که می خواهم برای بازداشت شدگان پس از انتخابات!! 22 خرداد مطلبی قلمی کنم اما دچار سرگیجه و بهت شده ام. نمی دانم از کجا و از چه کسی یاد کنم. از سویی مبهوت این همه وقاحت زعمای امور شده ام که با این همه دریدن و بریدن و یغماگری و قتل، هنوز داعیه ی آن دارند که در ایران آزادی مطلق وجود دارد و از سویی حیران این حجم گسترده ی بازداشت روزنامه نگاران و فعالین سیاسی و مدنی و حقوق بشر. چگونه می توان اعتراضات مسالمت جویانه و بدون خشونت مردمی را سرکوب کرد و از سویی در بوق و کرنا کرد که ایران آزادترین کشور جهان است.
شاید حکومتگران ما معنای آزادی مطلق را نمی دانند. نه چنین نیست. معنای مطلق را خوب می دانند، قدرت مطلق، ولایت مطلق، حقیقت مطلق و بسیاری مطلق های دیگر. اصلا اینان مردان مطلق اندیشند. خود را مطلق حقیقت می دانند که می توانند اینچنین چنگال بر روی عدالت و شرافت بکشند و شب با وجدان آسوده و قلبی مطمئن سر بر بالین بگذارند. اینان معنای مطلق را خوب می دانند. آنچه در قاموس ایشان معنا ندارد همانا شجره ی طیبه ی آزادی است، که اگر جز این بود مطلقه هاقدر نمی دیدند و آزادی غدر. مطلقه ها بر صدر نمی نشستند و آزادی در حبس.
اینجا از کدام آزادی سخن می گویند که خواهر نازنینم "شیوا نظرآهاری" را به صرف دفاع از حقوق و کرامت انسانها به حبس می برند؟ در مدتی که در کمیته گزارشگران با شیوا همکاری می کردم جز بی تابی و دغدغه در دفاع از کرامت انسانها از او ندیدم. چگونه است که دولتی که خود را نماینده امام عصر می داند و مدعی است که حکومتش ادامه ی حکومت علوی است و خداوند را محافظ و یاور حکومت خود می داند، دختر جوانی را که جز تقلیل مرارت انسانها هدفی ندارد را تاب تحمل ندارد.
همه دوستانم که امروز در بندند جرمی جز پاسداشت کلمه ی مقدس «انسان» ندارند. آخر این چگونه موجودی است که می تواند "عبدالله مومنی" را با ضرب و شتم به سلول انفرادی بکشاند و باز از وجود آزادی در کشور سخن بگوید. مگر می شود کسی عبدالله را بشناسد و قلبش نسبت به این همه مهربانی و شفقت لبریز از عشق نشود. هر کس که عبدالله را بشناسد می داند من چه می گویم. روزها و شب هایی بود که بر بالین پدر محتضرم زندگی برایم تلخ و ناامیدکننده بود. عبدالله مدام پی گیر شرایط بیماری پدرم بود. با همه ی گرفتاریش در تمام مراسم سوگواری پدرم شرکت کرد و چقدر همدردی کرد. روزی که در دادگستری قلعه حسن خان به دلیل دفاع از مظلومی دست بند به دست در آستانه بازداشت بودم، با یک تلفن خواهرم، عبدالله به سرعت برق و باد کسی از آشنایانش را برای ضمانت من به دادگستری فرستاد و پس از آن مدام پی گیروضعیت من بود.
یقین دارم که همه ی دوستان عبدالله خاطرات بسیاری از مهربانی این مرد به یاد دارند. امروز عبدالله در آزادترین!! کشور جهان در بند است.
مگر می شود سعید حجاریان را با آن وضعیت جسمی ِرنجور در انفرادی تجسم کرد و آن گاه به سخن مهملی چون "ایران آزادترین کشور جهان است" در دل نخندید؟
برنارد شاو طنزپردازایرلندی می گوید: "تجربه نشان داده است که آدمی از تجربه هیچ نمی آموزد" و گویی این جمله در مورد دیکتاتورها مصداق واضح تری دارد. آن روز که محمدرضا شاه پهلوی در خطاب به مخالفین خود با غرور، آنها را سگ می پنداشت و باد به غبغب می انداخت که "مه فشاند نور و سگ عوعو کند" گمان نداشت که روزی حتا برای جنازه خود نیز در جهان به این پهناوری به سختی گوری بیابد.
گویا این سرشت و سرنوشت همه خودکامگان تاریخ است که زمانی صدای مردم را بشنوند و بفهمند که اینان اراذل و اوباش و خس و خاشاک نیستند که آب از سرشان گذشته باشد و غریق نجاتی دست یاری به سویشان دراز نکند.
داعیه داران زعامت آزادترین! کشور دنیا، لختی بیاندیشید. فرصت ها همچون برق و باد گذرانند. صدای مردم خویش را بشنوید و مهرها از گوش ها و دل هایتان بردارید. فردا دیر است.
باتوم و گلوله و گاز اشک آور پاسخ مطالبات بر حق مردم نیست. زندان جای شیوا و عبدالله و حجاریان و امین زاده و ابطحی و قوچانی و تاجبخش و امرآبادی و زیدآبادی و ... نیست. به خود آیید و دست از خدایی بردارید و بیش از این ،جان ِانسانها را طعمه ی مطامع گذران خود مخواهید. خون مظلومان دامن گیر ظلم تان خواهد شد. خون ریز را حمایت کردن جز خسران در پی نخواهد داشت ندا آقا سلطان ها را قربانی سلطان مابی چند صباحتان نخواهید که «چون ورق برگشت صد سلطان به هیچ»
+ این روزها بسیار به این آیه ی قرآن می اندیشم.گویا دیکتاتورها را مخاطب قرار داده است.
"ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه و لهم عذاب عظیم. خداوند بر دل های آنان و بر شنوایی ایشان مهر نهاده و بر دیدگانشان پرده ای است و آنان را عذابی بزرگ است. سوره ی بقره، آیه ۷"

تو به خود نگاه می کنی
آينه سياه می کنی
پرده بر ترانه می کشی
پنجره تباه می کنی
من ، ستاره آه می کشم
دست روی ماه می کشم
نوازشِ نسيم می کنم
روی شب نگاه می کشم
تو، با گلوله و من، با گل
تو، با شليک و من، با آواز
تو، زردِ نفرت، کبودِ کين
من، سرخِ عشق و سبزِ پرواز
کسبِ تو، قتلِ گل و شبنم
اعدامِ باد و نور و دريا
کارِ من کشتِ چراغ و دف
تيمارِ رنگ و رقص و رويا!
ميعادگاهِ ما:
انسان و آبادی
تاريخِ آينده
ميدانِ آزادی!

گر شعله های خشم وطن / زين بيشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد / نامت عجين به گند شود
پر گوی و ياوه ساز شدی، / بی حد زبان دراز شدی
ابرام ژاژخايی ی تو / اسباب ريشخند شود
هرجا دروغ يافته ای / درهم چو رشته بافته ای
ترسم که آنچه تافته ای / بر گردنت کمند شود
باد غرور در سر تو، / کور است چشم باور تو
پيلی که اوفتد به زمين / حاشا دگر بلند شود
بر سر کله گشاد منه، / خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوج - طلب / پابوس آبکند شود
بس کن خروش و همهمه را، / در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا / گريان و سوگمند شود
نفرين من مباد تو را / زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، / خاطر مرا نژند شود
خواهی گر آتشم بزنی / يا قصد سنگسار کنی
کبريت و سنگ در کف تو / خاموش و بی گزند شود
سيمين بهبهانی
۲۵ خرداد ۱٣٨٨