تبليغاتX
حقوق بشر و فردگرایی ( بهزاد مهرانی) - تاثیرگذارترین؟
لیبرالیسم راه رهایی از جمود و انحصار گرایی

John Hick Picture

 

به : همسر مهربانم که مرا تحمل می کند.

 

ميرا و مينوي عزيز مرا به بازي سخن گفتن از تاثير گذارترين افراد بر زندگيم دعوت كردند كه از ايشان سپاسگزارم.

 

 عوامل تاثيرگذار بر زندگي هر انساني بسيار است.گاهي فردي با زندگي آدمي چنان مي كند كه به وصف نمي گنجد ، آنچنانكه شمس تبريز با مولانا كرد.گاهي نيز يك كلام ساده با جان آدم آن مي كند كه صد مدرس مدرسه رفته و علم آموخته را توان آن نيست ، كلامي چون " دوستت مي دارم ".

 

زندگي آرام و بي تلاطم كودكي من با خواندن كتاب هاي علي شريعتي ، پر آشوب شد.خواندن را با هدايت و شريعتي آغاز كردم ، شريعتي اما دل و دماغ مرا تسخیر كرد.هر چند امروز كلامش ديگر نه دل از من مي ربايد و نه خردم را سيراب مي سازد.اسلام انقلابي مرحوم شريعتي كه ارمغانش انقلاب اسلامي و به تبع آن دين سياسي بود برايم جذبه اي ندارد.آنچه از شريعتي آموختم ، دردمندي بود.او مرا آموخت كه كارمندي رها كنم  و دردمندي به دست آورم.پرسش هاي بسياري كه او جوانه اش را در ذهنم كاشت مرا به جستجوي يافتن حقيقت كشاند اما پاسخ هايش گرهي از انبان سوالات بسيار من نگشود.

 

مولانا كه از راه رسيد.آبي بود بر آتش تلاطم درونم.آرامشي مطبوع و روحي آرام يافتم.با زمين و زمان از در صلح در آمدم.جهان در نظرم جنت الماوايي شد كه زشتي هايش نيز زيبا بود.

من كه صلحم دائما با اين پدر

اين جهان چون جنتستم در نظر

غم هايم ،همه شادي شد.او مرا با خود به آسمان برد و از آن " ارتفاع هزاران پايي " ، زمين را همه پاكي و قداست ديدم.

غم چو مي بيني كنارش كش به عشق

از سر ربوه نظر كن در دمشق

 

روشنفكري ديني كه در كيهان فرهنگي و بعد ها در ماه نامه كيان سخن مي گفت بار ديگر مرا برآشفت و موجبات تشويش افكارم را فراهم نمود .تشويشي كه خرد نوازيش را هيچ گاه فراموش نخواهم كرد..با دكتر عبدالكريم سروش آشنا شدم."محمديه معرفت " مكاني شد كه هر چهار شنبه در آنجا يك پاسخ مي يافتم و ده پرسش بي پاسخ.سروش مرا با فلسفه آشنا كرد.مولانا را نيز در حضور او زيباتر از پيش يافتم،هر چند امروز بسياري از قفل هاي ذهنم كه زماني سروش با كليد معرفت  و دانش خود آنها را برايم  گشوده بود ، دو باره بسته شده است.آري به قول مولانا " قفل گر گه قفل سازد گه كليد "

امروز مفاهيمي چون " روشنفكري ديني " ، " حكومت دموكراتيك ديني " ، ذاتي و عرضي در دين "، " صناعت و قناعت " و ...برايم وضوح سابق را ندارد.ديگر نه  دكتر سروش و نه هيچ فرد ديگري  برايم سلطان بي منازع عرصه انديشه نيست.همه را به مسلخ عقل خود بنياد نقاد مي برم و آنكه چالاك تر است خواهد جست.

 

وارد دنياي فلسفيدن شدم . نمي دانم سر از كجا در خواهم آورد.با سرمايه بزرگ شك آشنا شده ام و نمي دانم اين شك مرا با خود تا كجا خواهد برد.چه شجاعتي مي خواهد عقلانيت.ميوه اين عقلانيت شك است.شك همان ايمان است.ايمان آورده ام به شك.بر خلاف مطهري كه شك را معبر خوب و منزل بدي مي دانست من براي آن معبر و منزلي نمي شناسم.ايمان را باور دارم چون در آن شك لانه كرده است.

 

كانت ،دكارت،هگل،ماركس،پوپر،ميل و ...را دوست دارم و همه بر من تاثير مي گذارند.جان هيك را بسيار مي پسندم.پوپر را.فرد گرايي جان استوارت ميل را و فايده گرايي جرمي بنتام را دوست دارم.كير كه گور را دوست دارم و ايمان غير عقلانيش را." جهش در تاريكي اش " را و شرط بندي اش بر سر ايمان را...

 

بسيار با خود كلنجار رفتم تا بگويم يا نه ،كه پيامبران بسيار بر من تاثير گذار بوده اند.در اينجا كه ماييم و به نام خالق بر مخلوق ستم مي رود ، دشوار است از دين و دينداري سخن گفتن.گرگ زهد ريايي چونان جامه يوسف عدل و انصاف دريده است كه ديگر اين پيراهن را ياراي شفاي ديدگان يعقوبي نيست.سخن از دين گفتن در اينجا سخت است و مرا شرمسار آزادي و كرامت انسانی مي كند.

پيامبر اسلا م بر من بسيار تاثير گذار بوده است.

Balatarin + نوشته شده در  2007/5/29ساعت 2:1  توسط بهزاد مهرانی  |