تبليغاتX
حقوق بشر و فردگرایی ( بهزاد مهرانی) - نمی خوام برگردم به کودکی!
لیبرالیسم راه رهایی از جمود و انحصار گرایی

مطرب گورخانه به شهر اندر چه مي كند؟

چند روز ديگر سي و سه سالگيم را بدرود مي گويم.چه زود گذشت.چه زود و چه سخت."ما را به سخت جاني خود اين گمان نبود".گويا همين ديروز بود كه اسباب بازي هايم مونس خلوت من بودند ، كه زندگيم پر بود از مداد رنگي.چه زود بار خود را بستم و رفتم از شهر خيالات سبك بيرون".چه زود با كودكي وداع گفتم.كلاس اول ابتدايي با دختران هم سن و سال خود همكلاس بودم.با مژده ،كه چقدر سر به سرش گذاشتم.فرمان رسيد كه كودكي بس است .ما را از يكديگر جدا كردند.مدرسه دخترانه و پسرانه شد.به ما گفتند ديگر بزرگ شده ايد و درست نيست كه دختر و پسر با هم باشيد.من معناي حرفشان را آن روزها نمي فهميدم.ناگهان جنگ از راه رسيد.اضطراب و دلهره همه كودكيم را فرا گرفت.در مدرسه بايد مثل آدم بزرگ ها مرگ بر اين و درود بر آن مي گفتم.كودكي ام پر شد از بوي باروت . طعم تلخ سنگسار.چقدر آن روزها از مدرسه بدم آمد.البته ديگر هيچ گاه با مدرسه آشتي نكردم.هنوز مدرسه از بدترين كابوس هایي ست كه مي بينم.خواب مي بينم كه در مدرسه گرفتارم و هر چه مي خواهم از ديوار آن بگريزم نمي توانم.مدرسه كودكي مرا، بر روي زميني ساختند كه در آن سنگسار را از نزديك به نظاره نشستم.دوست عزيزم احمد باطبي چه زيبا اين خاطره مشترك را كه هر دو در آن حضور داشتيم به تصوير كشيده است.روح كودكي ما در آنجا چه خراش ها كه نخورد.

كودكي ام در فقر گذشت.بابا در كودكي من بي نان بود.شغل نداشت.

كوچه هاي كودكي ام پر بود از بيرق سياه.عزا و ماتم.شكست و ستم.موسيقي ممنوع بود.ساز ها را مي شكستند.لب ترانه دوخته بود.شطرنج حرام بود.من براي شنيدن يك آهنگ چه زجر ها كه نكشيدم.خواهرم به خاطر گرفتن يك نامه عاشقانه  از پسري چقدر تنبيه  شد.او را از مدرسه اخراج كردند و ... .

آهنگ زندگيمان طبل جنگ بود.تبليغ جان دادن و جان ستاندن همه زندگي را بي جان كرده بود."آژيري كه هم اكنون مي شنويد آژير قرمز يا علامت خطر است معني و مفهوم آن اين است" كه: كودكي ام به تاراج رفت.

نمي دانم چرا فصل تابستان كه مي شود غم و اندوهي جانكاه تمام وجود مرا فرا مي گيرد.ياد مدرسه و سنگسار ، ياد تجديد و اعدام و ... در خاطرم زنده مي شود.ياد روزهايي كه دستمان را به خاطر پوشيدن لباس آستين كوتاه رنگ كردند.ياد روزي كه به خاطر يك نوار كاست كتك خوردم. ياد روزي  كه خدا جبار و منتقم و شديد العقاب بود.دهه شصت ، كودكي من بود.چه تابستان هاي غمگيني داشت.هميشه همينگونه بوده است.

امروز در آستانه سي و سه سالگيم ، باز هم تابستان زير دهانم همان مزه تلخ كودكي ام را دارد.نه اين كه ديگر تابستان هايم شيرين بوده اند، نه . اما  امروز تلخيش را بيشتر احساس مي كنم.

باز هم ياد روزهايي افتادم كه پدرم بيكار بود.ما نان نداشتيم.مسكن نداشتيم.يك خانواده سال ها در يك زير زمين چند متري روزگار گذرانديم.اين تابستان برايم چقدر ياد آور آن تابستان هاي منحوس است.وقتي زنان كشورم كتك مي خورند.وقتي دانشجويان اميركبير در بندند ، وقتي قلم ها شكسته است و چشم ها بسته ،وقتي قيمت مسكن سر به فلك كشيده است و مردم حتي جايي به اندازه يك گور براي زيستن ندارند.وقتي نان نيست.وقتي غم كودكان خياباني گلويت را مي فشرند.وقتي چند ميدان آن طرف تر از مكان زندگيت - همانجا كه در كودكي سنگسار را از نزديك ديده بودي - با جرثقيل ، چوبه دار بر پا مي كنند.كودكيم زنده مي شود و بلند فرياد مي زنم : " نمي خوام بر گردم به كودكي".

 * نامه سر گشاده عباس حکیم زاده پیش از بازداشت.

* شروع فصل تابستان و فشار روانی مضاعف بر زنان . بهناز مهرانی

* سه گفتگوی کوتاه ، یک سال پس از تجمع 22 خرداد میدان هفت تیر/ سمیه فرید

Balatarin + نوشته شده در  2007/6/17ساعت 9:44  توسط بهزاد مهرانی  |